خلاصه با کلی درد رفتم هیئت
ماشاالله جمعیت امروز خیلی زیاد بود ؛ جوری که دیگه کفشداری جا برای کفشا نداشت
از اخرین روز هیئت -
از در حسینیه میخواستم برم بیرون و قفل کرده بودن تا کسی وارد و خارج نشه و همه پذیرایی شن ، منی که دیرم شده بود و هرچه زودتر باید میرفتم :
یه غذای نذری برای استادم گرفتم و دیدم مداح از در پشتی داره میره بیرون ، منم پشت سرش زدم بیرون🙂😂
تو راه مصدوم شدم و پام داغون شد ، غذا یکم بهم ریخت و اینجوری بودم که الان با چه رویی این نذری رو بدم بهش ؟ :))))
خلاصه غذارو دادم کلی تشکر کرد
بعدشم تولد منو مبینارو تبریک گفت و اینجوری بودم که حیحیحی🥺✨
داشت برای مبینا تمرین مینوشت یه لحظه خوابم برد و مبینا زد به پام ؛ از خواب پریدم و صفت گاو رو نثار مبینا کردم🤌🏻