فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
حجت الاسلام راجی: فرماندهان نظامی ایستاده بودن تا آقا تشریف آوردن همه فرماندهان احترام نظامی گذاشتن اما احترام حاجی با بقیه فرق داشت ، یه دست به #احترام_نظامی معمول کنار سر یه دست هم روی سینه ، میدونستم هیچ کار حاجی بی حکمت نیست بعدا پرسیدم: حاجی #عرف نظامی اینه که برای احترام دست رو کنار سر میزارن این دست که روی سینه گذاشتی دیگه قضیه اش چی بود؟
گفت : حس کردم آقا نگرانه دست گذاشتم رو سینه ام تا بگم حاج قاسم فدات بشه آقا جان!
#جانم_فدای_رهبر
#لبیک_یا_خامنه_ای
#قاسم_بن_الحسن
@Baghdad0120
🍃همراهان بزرگوار
✨سلام علیکم✨
با رمان های
عاشقانه های شهدایی🌷
در خدمتتون هستیم
داستان( #مجـیـــر)
#قسمت_اول
🍃✨
بسم الله الرحمن الرحیم
📝قسمت اول
هر چه یک دختر به سن و سال من دلش می خواست داشته باشد، من داشتم؛ هر جا می خواستم می رفتم و هر کاری می خواستم می کردم.
مانده بود یک آرزو؛ این که سینی بامیه ی متری بگذارم روی سرم و بروم بفروشم؛ تنها کاری که پدرم مخالف بود انجام بدهم. و من گاهی غرولند می کردم که چطور می توانند مرا را از این لذت محروم کند.
آخر یک شب، پدرم یک سینی بامیه خرید و بهم گفت: توی خانه به خودمان بفروش. حالا دیگر آرزویی نداشتم که برآورده نشده باشد. پدر همیشه هوای ما رو داشت، لب تر می کردیم، همه چیز آماده بود.
ما چهار تا خواهریم و دو تا برادر؛ فریبا که سال بعد از من با جمشید _ برادر منوچهر _ ازدواج کرد؛ فرانک، فهیمه و من، محسن و فریبرز. توی خانه ی ما برای همه آزادی به یک اندازه بود.
پدرم می گفت: هر کار می خواهید، بکنید ولی سالم زندگی کنید. چهارده _ پانزده سالم بود که شروع کردم به کتاب خواندن؛ همان سالهای 56_57 هزار و یک فرقه باب بود و می خواستم بدانم این چیزه ها که می شنوم و
می بینم یعنی چه.
از کتاب های توده ای ها خوشم نیامد. من با همه وجود، خدا را حس می کردم و دوستش داشتم. نمی توانستم باور کنم نیست.
نمی توانستم با دلم، با خودم بجنگم. گذاشتمشان کنار.
دیگر کتاب هایشان را نخواندم. کتاب های منافقین از شکنجه های که می شدند می نوشتند. از این کارشان بدشان می آمد. با خودم قرار گذاشتم اول اسلام را بشناسم، بعد بروم دنبال فرقه ها.
به هوای درس خواندن، با دوستان می نشستیم کتاب های دکتر شریعتی را می خواندیم. کم کم دوست داشتم حجاب داشته باشم. مادرم از چادر خوشش نمی آمد. گفته بودم برای وقتی که با دوستانم می روم زیارت چادر بدوزد.
هر روز چادرم را تا می کردم می گذاشتم ته کیفم، کتاب هایم را می چیدم روش. از خانه که می آمدم بیرون سرم می کردم تا وقتی که بر می گشتم. آن سال ها چادر یک موضوع سیاسی بود.
خانواده ام از سیاسی شدن خوششان نمی آمد. پدر می گفت: من ته ماجرا را می بینم، شما شر و شورش را. اما من انقلابی شده بودم و می دانستم این رژیم باید برود.
در پشتی مدرسه مان روبه روی دبیرستان پسرانه باز می شد. از آن در، با چند تا از پسرها اعلامیه و نوار امام رد و بدل می کردیم. سرایدار هم کمکمان می کرد. یادم هست اولین بار که نوار امام را گوش دادم، بیشتر محو صداش شدم تا حرفاش.
🌸 شادی روح حضرت زهرا (س) صلوات
⏪ادامه دارد.....
زندگی
واقعی یک شهید در ساعات مختلف
💠اللّهُمَّ اجْعَلْ عَواقِبَ امُورِنا خَیْراً💠
شادی روح شهدا
أللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد وَ عَجِّلْ فَرَجَهُم
یامهدی:
🌹🕊 #زیارتنامهیشهدا 🕊🌹
✨°•ـ♡ـبِسْمِـالْلّٰھِالْرَحْمٰنِـالْرَحْیْمِـ♡ـ•°✨
🌷✨اَلسَّلامُ عَلَیڪُم یَا اَولِیاءَ اللهِ وَ اَحِبّائَهُ ،
🌷✨اَلسَّلامُ عَلَیڪُم یَا اَصفِیَآءَ اللهِ وَ اَوِدّآئَهُ ،
🌷✨اَلسَلامُ عَلَیڪُم یا اَنصَارَ دینِ اللهِ ،
🌷✨اَلسَلامُ عَلَیڪُم یا اَنصارَ رَسُولِ اللهِ ،
🌷✨اَلسَلامُ عَلَیڪُم یا اَنصارَ اَمیرِالمُومِنینَ ،
🌷✨اَلسَّلامُ عَلَیڪُم یا اَنصارَ فاطِمَةَ سَیِّدَةِ نِسآءِ العالَمینَ ،
🌷✨اَلسَّلامُ عَلَیڪُم یا اَنصارَ اَبے مُحَمَّدٍالحَسَنِ بنِ عَلِیٍّ الوَلِیِّ النّاصِحِ،
🌷✨اَلسَّلامُ عَلَیڪُم یا اَنصارَ اَبے عَبدِ اللهِ ، بِاَبے اَنتُم وَ اُمّے طِبتُم ، وَ طابَتِ الاَرضُ الَّتے فیها دُفِنتُم ، وَفُزتُم فَوزًا عَظیمًا ،فَےا لَیتَنے ڪُنتُ مَعَڪُم. فَاَفُوزَمَعَڪُم
#سلام_بر_شهدا
🍃همراهان بزرگوار
✨سلام علیکم✨
با رمان های
عاشقانه های شهدایی🌷
در خدمتتون هستیم
داستان( #مجـیـــر)
#قسمت_دوم
🍃✨
بسم الله الرحمن الرحیم
📝قسمت دوم
امام مثل خودمان بود؛ لهجه ی امام، کلمات عامیانه و حرف های خودمانیش.
می فهمیدم حرفهایش را. به خیال خودم همه ی این کار ها را پنهانی می کردم؛ مواظب بودم توی خانه لو نروم.
پدرم فهمیده بود یک کارهایی می کنم. با خواهرم فریبا هم مدرسه ای بودم.
فریبا می دید صبح که می آیم مدرسه، چند ساعت بعد جیم
می شوم و با دوستانم می زنم بیرون.
به پدرم گفته بود.
اما پدر به روی خودش نیا آورد. فقط می خواست از تهران دورم کند.
بفرستدم اهواز یا اراک، پیش فامیل ها.
می گفتم: چه بهتر، آدم برود اراک، نه که شهر کوچکی است، راحت تر به کارهایش می رسد،
اهواز هم همین طور.
هر جا می فرستادنم بدتر بود. تازه، نمی دانستن چه کارهایی
می کنم.
هر جا خبری بود. من حاضر بودم. هیچ تظاهراتی را از دست
نمی دادم. با دوستانم انتظامات می شدیم.
حتی نمی دانستن در تظاهرات شانزده آبان دنبالم کرده بودند و چیزی نمانده بود گیر بیفتم.
شانزده آبان گ
اردی ها جلوی تظاهرات را گرفتند. ما فرار کردیم. چند نفر دنبالمان کردند.
چادر و روسری را از سر من کشیدند و با باتوم می زدند به کمرم.
یک لحظه موتور سواری که از آنجا رد می شد، دستم را از آرنج گرفت و من کشید روی موتورش.
پاهایم می کشید روی زمین.
کفشم داشت در می آمد. و یک طرفش از شلوارم زده بود بیرون.
پرسید: «اعلامیه داری؟» کلاه سرش بود. صورتش را نمی دیدم.
گفتم: آره، گفت: «عضو کدام گروهی؟»...
گفتم: گروه چیه؟
این ها اعلامیه امامند. کلاهش را بالا زد.
«تو اعلامیه ی امام پخش
می کنی؟»... بهم برخورد.
مگر من چه م بود؟
چرا نمی توانستم این کار را بکنم؟
گفت: «وقتی حرف های امام روی خودت اثر نداشته.
چرا این کار را میکنی؟
این وضع است آمده ای تظاهرات؟»...
و رویش را برگرداند.
من به خودم نگاه کردم. چیزی سرم نبود. خب، آن موقع که عیب نبود. تازه عرف هم بود.
لباس هایم هم نامرتب بود. دستش را دراز کرد و اعلامیه ها را خواست. بهش ندادم.
گاز موتور را گرفت و
گفت: «الان می برم تحویلت می دهم.»
شادی روح حضرت زهرا (س) صلوات
⏪ادامه دارد.....
☑️ زندگی واقعی یک شهید در ساعات مختلف
💠اللّهُمَّ اجْعَلْ عَواقِبَ امُورِنا خَیْراً💠
@Baghdad0120
#گروه_یاران_گمنام_شهید_سلیمانی
🍃همراهان بزرگوار
✨سلام علیکم✨
با رمان های
عاشقانه های شهدایی🌷
در خدمتتون هستیم
داستان( #مجـیـــر)
#قسمت_سوم
🍃✨
⚜بسمـ الله الرحمن الرحیم ⚜
ازترس اعلامیه ها را دادم دستش. یکیش را داد به خودم. گفت: «برو بخوان، هر وقت فهمیدی توی این ها چی نوشته، بیا دنبال این کارها.»
نتوانستم ساکت بمانم تا او هر چه دلش می خواهد بگوید.
گفتم: شما پیرو خط امامید،
امام به شما نگفته زود قضاوت نکنید؟
اول ببینید موضوع چیه،
بعد این حرف ها را بزنید،
من هم چادر داشتم هم روسری. آنها از سرم کشیدند.
گفت:«راست می گویی؟»...
گفتم: دروغم چیه؟
اصلا شما کی هستید که من به شما دروغ بگوییم؟
اعلامیه ها را داد دستم و گفت بمانم تا برگردد،
ولی دنبالش رفتم ببینم کجا
می رود و چه کار می خواهد بکند.
با دو سه تا موتور سوار دیگر رفت
همان جا که من دستگیر شده بودم.
حساب دو سه تا از مامورها را رسیدند و شیشه ماشینشان را خرد کردند.
بعد او چادر و روسریم را که همان جا افتاده بود، برداشت و برگشت.
نمی خواستم بداند دنبالش آمده ام. دویدم بروم همان جایی که قرار بود منتظر بمانم،
اما زودتر رسید.
چادر و روسری را داد و گفت:
«باید می فهمیدند چادر زن مسلمان را نباید از سرش بکشند»
اعلامیه ها را گرفت و
گفت:«این راهی که می آیی، خطرناک است؛ مواظب خودت باش، خانم کوچولو.....»
و رفت.
«خانم کوچولو»
بعد از این همه رجزخوانی،
تازه به من گفته بود:
« خانم کوچولو»...
به دختر نازپرورده ای که کسی بهش نمی گفت بالای چشمت ابروست.
چادرم را تکاندم
و گره روسریم را محکم کردم؛
ولی نمی دانستم چرا از او خوشم آمده بود.
توی خانه کسی به من نمی گفت چه طور بپوشم،
با چه کسی راه بروم،چه بخوانم وچه ببینم.
اما او مرا به خاطر حجابم مواخذه کرده بود،
حرفهایش تند بود،
اما به دلم نشسته بود.
گوشه ی ذهنم مانده بود که او کی بود.
💎منوچهر بود؛
پسر همسایمان، اما هیچ وقت ندیده بودمش.
رفت و آمد خانوادگی داشتیم، اسمش را شنیده بودم،
ولی هرگز ندیده بودمش.
(البته این ها را بعدا فهمیدم)
بعداز آن ماجرا یک بار دیگر هم دیدمش....
شادی روح حضرت زهرا سلام الله علیها صلوات
⏮ادامه دارد....
✔️زندگی واقعی یک شهید در ساعات مختلف
💠أللَّهُمَّ ٱجْعَلْ عَواقِبَ أُموُرِناَ خَیْراً 💠
@Baghdad0120
#گروه_یاران_گمنام_شهید_سلیمانی