✨🇮🇷
#فرار_شاه
محمدرضاپهلوی از ترس جانش مانند کودتای بیست وهشت مرداد که با آرزوی بازگشت به کشورپس از سرکوب و کشتار مردم، از کشور خارج شد دوباره در بیست وششم دی از کشور فرار کرد ولی دیگر بازنگشت واین آرزو را به گور برد.
#لبیک_یا_خامنه_ای
#شاه #پهلوی
#تاریخ #ایران
#قاسم_بن_الحسن
@baghdad0120
هدایت شده از قهرمان ایرانی
15.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✨🦋
پرچم مالک و عمار نیفتد هرگز
یا علی … حیدر … یا علی … حیدر
ما عشاق کربلاییم
کوه در برابر طوفان ماییم
ما با حقیم با مولاییم
سربازان لشکر عاشوراییم
ما نشکستیم که ما بر همه غالبیم
ما همه در راه علی ابن ابی طالبیم
#لبیک_یا_خامنه_ای
#به_یاد_فرمانده
#قهرمان_من
#قهرمان_ایرانی
#قاسم_بن_الحسن
#hero_ir0120
┏━━🍃🦋✨🦋🍃━━┓
eitaa.com/hero_ir0120
┗━━🍃🦋✨🦋🍃━━┛
✨🇮🇷
🔻 لو دادن براندازها توسط تجزیه طلب ها!
👈 در ادامه درگیری #برانداز ها با یکدیگر، این بار عناصر #تجزیه_طلب خارج کشور اطلاعات شخصی سلطنت طلب های شرکت کننده در تجمعات خارج کشور را منتشر کردند.
#ایران #لبیک_یا_خامنه_ای #قاسم_بن_الحسن
@baghdad0120
✨🇮🇷
💢 از فرار سلبریتیها و پناهنده شدنشون به کشورهای دیگه تعجب میکنید؟!
🔸️ اینا شاهشونم یه زمانی به بهانه مریضی فرار کرد و رفت دیگه برنگشت!
🔹 سرنوشت همه این فراری ها چیزی جز مرگ در غربت نیست...
#لبیک_یا_خامنه_ای #جمهوری_اسلامی
#فرار_شاه #شاه_رفت #شاه #رضا_شاه
#قاسم_بن_الحسن
@baghdad0120
هدایت شده از 🇵🇸عهد با مهدی( عج)🇵🇸
🔰 کتابی که #شهید_سلیمانی برای دخترش امضا کرد و نوشته ای عجیب و متفاوت از دیگر نوشته هایش برای او نوشت...
⬅️ کتاب «سربلند» مستند داستانی از کودکی تا شهادت شهید مدافع حرم محسن حججی کتابی است که شهید قاسم سلیمانی بر آن یادداشت نوشته است. یادداشتی که متفاوت از یادداشتهای دیگری است که بر کتابهای مختلف نوشته است. او این کتاب را که به قلم محمدعلی جعفری نوشته شده است، خطاب به دخترش امضا کرده و نوشته است:
«سلام بر حججی که حجتی شد در چگونه زیستن و چگونه رفتن. فدای آن گلویی که همچون گلوی امام حسین (ع) بریده شد و سلام بر آن سری که همچون سر مولای شهیدان دفن آن نامشخص و به عرش برده شد. دخترم آنها را الگو بگیر و مهمترین شادی آنها عفت و حجاب است.»
#معرفی_کتاب
#جان_فدا
#قاسم_بن_الحسن
#عهد_با_مهدی
@ahde_ba_mahdii0120🍃🌤
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
✨🌸
من بی تو میمیرم
اگه میشه آقا برگرد
#اللهـم_عجـل_لولیـڪ_الفـرج
#ظهور_نزدیک_است
#امام_زمان عج
#قاسم_بن_الحسن
@baghdad0120
✨️🇮🇷
#کلام_شهید
این انقلاب همچون سیل خروشانی است که اگر احیاناً خس و خاشاکی هم بخواهد مانع راه شود او را با خود خواهد برد. پس اگر رهرو نیستید ، مانع و سد راه هم نباشید.
#شهید_محمد_علوی
#لبیک_یا_خامنه_ای #جانفدا
#قاسم_ابن_الحسن
@baghdad0120
✨️🇮🇷
🔴 حادثه خونین قبل از دیدار تیم #فوتبال #عراق برابر #قطر
اتوبوسی که هواداران تیم ملی فوتبال عراق را به #ورزشگاه_بصره میبرد دچار سانحه #تصادف شد که در نتیجه آن ۱۵ نفر تاکنون کشته شدهاند.
۱۱ نفر هم در بیمارستان بستری شده اند.
#فوتبال
#قاسم_بن_الحسن
@baghdad0120
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
تصاویری که یک گردشگر الجزایری از مارسی فرانسه پست کرده تا چهره دیده نشده این کشور رو به مردمش نشون بده
#فرانسه #غرب_بدون_روتوش #غرب_وحشی #روشنگری #جالب #دیدنی #لبیک_یا_خامنه_ای #قاسم_بن_الحسن
@baghdad0120
baghdad0120
#دمشق_شهر_عشق #قسمت_دوازدهم 🔹 حتی روزی که به بهای وصال سعد ترکشان میکردم، در آخرین لحظات خروج از
#دمشق_شهر_عشق
#قسمت_سیزدهم
🔹 دیگر رمق از قدمهایم رفته بود، بدنم هر لحظه سُستتر میشد و او میدید نگاهم دزدانه به طرف در میدود که به سمتم آمد و دوباره با انگشتانش به مچم دستبند زد. از سردی دستانم فهمید اینهمه ترس و درد و خونریزی جانم را گرفته و پای فراری برایم نمانده که با دست دیگرش شانهام را گرفت تا زمین نخورم.
بدن لختم را به سمت ساختمان میکشید و حتی دیدن این حال خرابم رؤیای فتح #سوریه را از یادش نمیبرد که نبوغ جنگی رفقایش را به رخم کشید :«البته ولید اینجا رو فقط بهخاطر آب و هواش انتخاب نکرده! اگه بتونیم داریا رو از چنگ بشار اسد دربیاریم، نصف راه رو رفتیم! هم رو جاده #دمشق درعا مسلط میشیم، هم جاده دمشق امان، هم جاده دمشق بیروت! کل دمشق و کاخ ریاست جمهوری و فرودگاه نظامی دمشق هم میره زیر آتیش ما و نفس حکومت رو میگیریم!»
🔹 دیگر از درد و ضعف به سختی نفس میکشیدم و او به اشکهایم شک کرده و میخواست زیر پای اعتقاداتم را بکشد که با نیشخندی دلم را محک زد :«از اینجا با یه خمپاره میشه #زینبیه رو زد! اونوقت قیافه #ایران و #حزب_الله دیدنیه!»
حالا می فهمیدم شبی که در #تهران به بهانه مبارزه با دیکتاتوری با بنزین بازی میکرد، در ذهنش چه آتشی بوده که مردم سوریه هنوز در تظاهرات و او در خیال خمپاره بود.
🔹 به در ساختمان رسیدیم، با لگدی در فلزی را باز کرد و میدید شنیدن نام #زینبیه دوباره دلم را زیر و رو کرده که مستانه خندید و #شیعه را به تمسخر گرفت :«چرا راه دور بریم؟ شیعهها تو همین شهر سُنینشین داریا هم یه حرم دارن، اونو میکوبیم!»
نمیفهمیدم از کدام #حرم حرف میزند، دیگر نفسی برایم نمانده بود که حتی کلماتش را به درستی نمیشنیدم و میان دستانش تمام تنم از ضعف میلرزید.
🔹 وارد خانه که شدیم، روی کاناپه اتاق نشیمن از پا افتادم و نمیدانستم این اتاق زندان انفرادی من خواهد بود که از همان لحظه #داریا بهشت سعد و جهنم من شد.
تمام درها را به رویم قفل کرد، میترسید آدم فروشی کنم که موبایلم را گرفت و روی اینهمه خشونت، پوششی از #عشق کشید :«نازنین من هر کاری میکنم برای مراقبت از تو میکنم! اینجا بهزودی #جنگ میشه، من نمیخوام تو این جنگ به تو صدمهای بخوره، پس به من اعتماد کن!»
🔹 طعم عشقش را قبلاً چشیده و میدیدم از آن عشق جز آتشی باقی نمانده که بیرحمانه دلم را میسوزاند. دیگر برای من هم جز تنفر و وحشت هیچ حسی نمانده و فقط از ترس، تسلیم وحشیگریاش شده بودم که میدانستم دست از پا خطا کنم مثل مصطفی مرا هم خواهد کشت.
شش ماه زندانی این خانه شدم و بدون خبر از دنیا، تنها سعد را میدیدم و حرفی برای گفتن نمانده بود که او فقط از نقشه جنگ میگفت و من از غصه در این #غربت ذره ذره آب میشدم.
🔹 اجازه نمیداد حتی با همراهیاش از خانه خارج شوم، تماشای مناظر سبز داریا فقط با حضور خودش در کنار پنجره ممکن بود و بیشتر شبیه #کنیزش بودم که مرا تنها برای خود میطلبید و حتی اگر با نگاهم شکایت میکردم دیوانهوار با هر چه به دستش میرسید، تنبیهم میکرد مبادا با سردی چشمانم کامش را تلخ کنم.
داریا هر جمعه ضد حکومت اسد تظاهرات میشد، سعد تا نیمهشب به خانه برنمیگشت و غربت و تنهایی این خانه قاتل جانم شده بود که هر جمعه تا شب با تمام در و پنجرهها میجنگیدم بلکه راه فراری پیدا کنم و آخر حریف آهن و میلههای مفتولی نمیشدم که دوباره در گرداب گریه فرو میرفتم.
🔹 دلم دامن مادرم را میخواست، صبوری پدر و مهربانی بیمنت برادرم که همیشه حمایتم میکردند و خبر نداشتند زینبشان هزاران کیلومتر دورتر در چه بلایی دست و پا میزند و من هم خبر نداشتم سعد برایم چه خوابی دیده که آخرین جمعه پریشان به خانه برگشت.
اولین باران پاییز خیسش کرده و بیش از سرما ترسی تنش را لرزانده بود که در کاناپه فرو رفت و با لحنی گرفته صدایم زد :«نازنین!» با قدمهایی کوتاه به سمتش رفتم و مثل تمام این شبها تمایلی به همنشینیاش نداشتم که سرپا ایستادم و بیهیچ حرفی نگاهش کردم.
🔹 موهای مشکیاش از بارش باران به هم ریخته بود، خطوط پیشانی بلندش همه در هم رفته و تنها یک جمله گفت :«باید از این خونه بریم!»
برای من که اسیرش بودم، چه فرقی میکرد در کدام زندان باشم که بیتفاوت به سمت اتاق چرخیدم و او هنوز حرفش تمام نشده بود که با جمله بعدی خانه را روی سرم خراب کرد :«البته تنها باید بری، من میرم #ترکیه!»
#ادامه_دارد
✍️نویسنده: #فاطمه_ولی_نژاد
@baghdad0120