eitaa logo
baghdad0120
1.2هزار دنبال‌کننده
7.8هزار عکس
4.4هزار ویدیو
34 فایل
#بسم_الله_قاصم_الجبارین ـــ ـ ـ ـــ🍃 مجموعه سایبری فرهنگی #بغداد٠۱۲٠ تاسیس: جمعه، ۱۳ دی ۱۳۹۸ #قاسم_بن_الحسن را در همه پیام رسان ها دنبال کنید #چ۴۵
مشاهده در ایتا
دانلود
29.12M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امروز سالروز شهادت یکی از بزرگ‌ترین مجاهدان تاریخ تشیع و اسلام است، مجاهدی بزرگ و نستوه که در جنگ‌های صلیبی قرن 20 و 21 شکست‌های سنگین و فاحشی به پیکره اشغالگران قبله نخست مسلمانان وارد کرد. شهید عماد مغنیه را دیگر همه می‌شناسید و گفتن از او بدون آنکه شناخت عمیق و درک درستی از آنچه کرد و به جا گذاشت داشته باشیم، تکرار مکررات است. حاج عماد در طول دوران ربع قرن حضورش در میدان مبارزه با دشمن صهیونیستی هنوز هم کابوس شب و روز آن‌هاست و نسلی که او تربیت کرد، سیستمی که او به یادگار گذاشت و تشکیلاتی که درست کرد، امروز آماده‌اند تا در نخستین گام، شمال فلسطین اشغالی را از دست یهودیانِ صهیونیست آزاد کنند. افسوس که رستم ایرانشهر شهید شد تا داشته‌های خودش از این دست‌پرورده انقلاب ایران و مکتب سرخ حسینی را بیشتر روایت کند. این گفت‌وگوی حاج قاسم که چند سال پیش منتشر شد، شاید بکرترین و ساده‌ترین توصیفات از این فرمانده سترگ مقاومت باشد... روحشان شاد. @Baghdad0120
01:20✨
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
✨🌸 عمری‌ست‌بـه‌دنبــال‌تــوأم،نیست‌نشانی ای‌خوب‌ترازخوب‌ترازخــوب،کجایــی؟!.. 💙 @baghdad0120
قال علی عليه السلام: «حَاسِب نَفْسَكَ لِنَفسِكَ ؛ فَإنَّ غَيرَهَا مِن اَلأنفُسِ لَهَا حَسِيبٌ غَيرُكَ» . ¤¤¤¤¤¤¤ امام علی(ع): تو به حساب نفْس خودت رسيدگى كن؛ زيرا برای محاسبه ديگران، حسابرسى جز تو هست . غررالحکم، ج۱، ص۳۵۲ @baghdad0120
✨️🇮🇷 ♦️ که به مقاومت شهرت داشت، از نظر سیاسی و جهادی، فرزند دو انقلاب یعنی و انقلاب بود. ♦️ بیشترین تعداد عملیات علیه را در جهان به نام خود ثبت کرد. ♦️ بسیاری او را مغز متفکر قلمداد می‌کنند. شجاع و دلاور فرماندهی که نزدیک به ۳دهه و برای نابودی اوجایزه گذاشته بودند او کسی بود که با فرماندهی با تدبیر خود در سال ۲۰۰۶ در جنگ ۳۳ روزه به ۶۰ سال افسانه ی شکست ناپذیری پایان داد. ♦️ در پی انفجاری در منطقه کفرسوسه در ۲۳ بهمن ۱۳۸۶ به می‌رسد. @Baghdad0120
✨️🇮🇷 کمک بلاعوض ۱۱۰ میلیونی دولت به زلزله‌زدگان خوی معاون بنیاد مسکن: 🔹طبق مصوبه دولت وام ۳۰۰ و ۲۵۰ میلیون تومانی با نرخ سود ۵ درصدی به ترتیب برای واحدهای تخریب شده شهری و روستایی پرداخت می‌شود. علاوه بر این مبلغ بلاعوض های مصوب شده شامل اسکان موقت، معیشتی و مسکن برای هر واحد ۱۱۰ میلیون تومان تعیین شده است. 🔹پرداخت تسهیلات برای واحدهای تعمیری آغاز شده است و تلاش می کنیم تا واحدهای مسکونی زلزله زده در نیمه اول سال آتی تکمیل شود. @baghdad0120
✨️🇮🇷 🔴از شر تربیت یافتگان غرب و شرق به این زودی ها نجات نخواهیم یافت. 🔹(ره): ما از شر و خلاص شدیم، لکن از شر تربیت یافتگان و به این زودی ها نجات نخواهیم یافت. این ها برپادارندگان ها هستند و سرسپردگانی هستند که با هیچ منطقی نمی شوند!. 📚صحیفه امام/ جلد ۱۵ / صفحه ۴۴۶ @baghdad0120
baghdad0120
#دمشق_شهر_عشق #قسمت_سی_و_ششم 🔹 مصطفی در حرم #حضرت_سکینه (علیهاالسلام) بود و صدای تیراندازی از تمام
🔹 آینه چشمان سیدحسن را حریری از اشک پوشانده و دیگر برای نجاتم التماس می‌کرد :«ما اهل هستیم!» و باز هم حرفش را باور نکردند که به رویم خنجر کشید. تپش‌های قلب ابوالفضل و مصطفی را در سینه‌ام حس می‌کردم و این قرار بود قاتل من باشد که قلبم از تپش افتاد و جریان خون در رگ‌هایم بند آمد. 🔹 مادر مصطفی کمرش به زمین چسبیده و می‌شنیدم با آخرین نفسش زیر لب ذکری می‌خواند، سیدحسن سینه‌اش را به زمین فشار می‌داد بلکه قدری بدنش را تکان دهد و از شدت درد دوباره در زمین فرو می‌رفت. قاتلم قدمی به سمتم آمد، خنجرش را روبروی دهانم گرفت و عربده کشید :«زبونت رو در بیار ببینم لالی یا نه؟» 🔹 تمام استخوان‌های تنم می‌لرزید، بدنم به کلی سُست شده بود و خنجرش به نزدیکی لب‌هایم رسیده بود که زیر پایم خالی شد و با پهلو زمین خوردم. دیگر حسی به بدنم نمانده بود، انگار سختی جان کندن را تجربه می‌کردم و می‌شنیدم سیدحسن برای نجاتم گریه می‌کند :«کاریش نداشته باشید، اون لاله! ترسیده!» و هنوز التماسش به آخر نرسیده، به سمتش حمله کرد. 🔹 پاهای نحسش را دو طرف شانه سیدحسن کوبید و خنجری که برای من کشیده بود، از پشتِ سر، روی گردنش فشار داد و تنها چند لحظه کشید تا سرش را از تنش جدا کرد و بی‌آنکه ناله‌ای بزند، جان داد. دیگر صدای مادر مصطفی هم نمی‌آمد و به گمانم او هم از وحشت آنچه دیده بود، از هوش رفته بود. پاک سیدحسن کنار پیکرش می‌رفت، سرش در چنگ آن حرامی مانده و همچنان رو به من نعره می‌زد :«حرف می‌زنی یا سر تو هم ببرم؟» 🔹 دیگر سیدحسن نبود تا خودش را فدای من کند و من روی زمین در آغوش خوابیده بودم که آن یکی کنارش آمد و نهیب زد :«جمع کن بریم، الان ارتش می‌رسه!» سپس با تحقیر سراپای لرزانم را برانداز کرد و طعنه زد :«این اگه زبون داشت تا حالا صد بار به حرف اومده بود!» با همان دست خونی و خنجر به دست، دوباره موبایل را به سمتش گرفت و فریاد کشید :«خود !» و او می‌خواست زودتر از این خیابان بروند که با صدایی عصبی پاسخ داد :«این عکس خیلی تاره، از کجا مطمئنی خودشه؟» 🔹 و دیگری هم موافق رفتن بود که موبایل را از دست او کشید و همانطور که به سمت ماشین‌شان می‌رفت، صدا بلند کرد :«ابوجعده خودش کدوم گوری قایم شده که ما براش بگیریم! بیاید بریم تا نرسیدن!» و به حس کردم اعجاز کسی آن‌ها را از کشتن من منصرف کرد که یک گام مانده به مرگ، رهایم کردند و رفتند. ماشین‌شان از دیدم ناپدید شد و تازه دیدم سر سیدحسن را هم با خود برده‌اند که قلبم پاره شد و از اعماق جانم ضجه زدم. 🔹 کاسه چشمانم از گریه پُر شده و به سختی می‌دیدم مادر مصطفی دوباره خودش را روی زمین به سمتم می‌کشد. هنوز نفسی برایش مانده و می‌خواست دست من را بگیرد که پیکر بی‌جانم را از زمین کندم و خودم را بالای سرش رساندم. سرش را در آغوشم گرفتم و تازه دیدم تمام شال سبزش از گریه خیس شده و هنوز بدنش می‌لرزید. یک چشمش به پیکر بی‌سر سیدحسن مانده و یک چشمش به امانتی که به بهای سالم ماندنش سیدحسن شد که دستانم را می‌بوسید و زیر لب برایم نوحه می‌خواند. 🔹 هنوز قلبم از تپش نیفتاده و نه تنها قلبم که تمام رگ‌های بدنم از وحشت می‌لرزید. مصیبت سیدحسن آتشم زده و از نفسم به جای ناله خاکستر بلند می‌شد که صدای توقف اتومبیلی تنم را لرزاند. اگر دوباره به سراغم آمده بودند دیگر زنده رهایم نمی‌کردند که دست مادر مصطفی را کشیدم و با گریه التماسش کردم :«بلند شید، باید بریم!» که قامتی مقابل پای‌مان زانو زد. 🔹 مصطفی بود با صورتی که دیگر رنگی برایش نمانده و چشمانی که از وحشت رنگ خون شده بود. صورتش رو به ما و چشمانش به تن غرق سیدحسن مانده بود و برای نخستین بار اشکش را دیدم. مادرش مثل اینکه جانی دوباره گرفته باشد، رو به پسرش ضجه می‌زد و من باور نمی‌کردم دوباره چشمان روشنش را ببینم که تیغ گریه گلویم را برید و از چشمانم به جای اشک، خون پاشید. 🔹 نگاهش بین صورت رنگ پریده من و مادرش سرگردان شده و ندیده تصور می‌کرد چه دیده‌ایم که تمام وجودش در هم شکست. صدای تیراندازی شنیده می‌شد و هرلحظه ممکن بود دیگری برسد که با همان حال شکسته سوارمان کرد، نمی‌دانم پیکر سیدحسن را چطور به تنهایی در صندوق ماشین قرار داد و می‌دیدم روح از تنش رفته که جگرم برای اینهمه تنهایی‌اش آتش گرفت... ✍️نویسنده: ✨🦋 @baghdad0120