🔰"سحر بخیر سردار"
بعد از شهادتت، عجیب شخصیتی شدی برایم. تو سرباز خمینی کبیر و سردار خامنهای شهید بودی. خامنهای عزیز را ندیدی و عجیب آن سرداری که فرماندهاش را ندیده اطاعت کند و تنگه را تنگتر؛ حقا که تنگسیری برازندهات بود.
نمیدانستیم که نیروی دریایی را آباد کردی و خلیج همیشه فارسمان را حیاط خلوت ایران نمودی. نمیدانستیم که اهل بوشهر بودی و جوانان بوشهر را وطنپرست بار آوردی.
نمیدانستیم که فرماندهای گمنام و نیرویی گمنام در وقت نیاز، به این اندازه میتواند دستپُرکن باشد برای فرماندهی کل قوا و مایهی افتخار یک ایران باشد. نمیدانستیم که هم فرماندهی میدانی و هم فرماندهی روان، آن هنگام که با رجزهایت روی روان دشمن بودی و مایهی آرامش روان دوست. نمیدانستیم اینهمه سالها کاشتی و داشتی و تا هم خودت و هم سربازانت برداشت کنند؛ چه برداشت کردنی!
حقا که امپراتور دریاها، فرماندهی امواج و سلطان سواحل بودی. نامت به پنهای خلیج همیشه فارس حک خواهد شد و هر آنچه در آب خلیج فارس است و هر آنکه روی آب خلیج فارس است مدیون توست؛ حتی اگر نداند و یا نخواهد که بداند.
سلام بر تو آنهنگام که سحرگاهان به جامعه امام شهیدمان قامت بستی و به آغوش أمالشهداء، صدیقه طاهره علیهاالسلام پناه گرفتی. "سحر بخیر سردار"
✍🏻 مهدی ایزدی
– هیئت تحریریه بهانش
#یادداشت
📝بهانش | بهاے نوشتن✿
✏️@bahanesh
سلسله جلسات ادبیات و جنگ
جلسه اول:
از ضحاک کودککش تا سپاه مرد آهنگر
با ارائه قاسم قربانی
سهشنبه ۱۱ فروردین
ساعت ۱۴:۳۰
🔺حضور در جلسه برای همگان آزاد است.
🔻جلسه در اتاق صوتی ویراستی برگزار میشود
لطفاً صفحه ویراستی ابرک را دنبال کنید 👇🏻
https://virasty.com/Abrakbook
📚خانه کتاب ابرک🌧️
#پاتوق_خبری_نویسندگان
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
🔰فاتحِ قلههای حقیقت
خبرنگار چشمی بیدار و گوشی شنوا برای جامعه است. در بحبوحهی جنگ که هر طرف به فکر سانسور و پروپاگاندا است؛ خبرنگار در خطِ مقدمِ نبرد، جانش را کف دستش گرفته و خود را سپرِ افکارِ عمومی، در مقابل بمبارانِ اطلاعاتی میکند. شاهدِ عینی رویدادهایی است که قرار است در کتابهای تاریخ نگاشته شود. زد و خوردها، عملیاتهای نظامی و فراتر از آن، قصههای متروکمانده در حاشیهی حوادث داغِ خبری را به تصویر میکشد.
خبرنگار، سربازِ خطِ مقدمِ نبردِ حقیقت است. دلاوریِ رزمندگان، فداکاریِ امدادگران، جنایتهایی که در حق مردمِ بیدفاع میشود و اشکهای مادرانِ داغدار را به نمایش میگذارد و پرده از چهرهی جنایتکاران برمیدارد. سختیهای این حرفهی پرچالش را به جان میخَرد تا شاید وجدانهای خفته را بیدار کند و امیدی باشد برای چشمهایی که ظلمت شبهای جنگ را برای فرارسیدن طلوعِ آفتابِ عدالت به انتظار نشستهاند. اما کدام جنایتکاری در بوق و کرنا کردنِ جنایتهایش را تاب میآورد؟
اسرائیل باز هم خبرنگاران را مورد هدف قرار داد تا صدای حقیقت را خاموش کند. فاطمه فتونی و علی شعیب، دو خبرنگاری که شجاعت مثالزدنیشان برای حضور در دلِ میدانِ نبرد و اخبارِ دستهاولشان به خاری در چشم صهیونیستها تبدیل شده بود، در حمله مستقیمِ اسرائیل به شهادت رسیدند. حادثهای که خبرش جامعهی رسانهای را در بهت و حیرت از سطح جنایات رژیم منحوس صهیونیستی و سوگِ فقدان دو منبعِ موثقِ اخبار و اطلاعات فروبرد.
اسرائیل با هدف گرفتن خبرنگاران سعی دارد پوشش خبریِ جنوب لبنان را کاهش دهد؛ دقیقا همان مدلی که در غزه پیاده کرد. بیخبر از آنکه همواره کسانی هستند که برای فتح قلههای حقیقت، کفش آهنین بهپامیکنند و تشت رسواییِ جنایاتکاران را از بام دنیا میاندازند تا نجواگرِ رنج مظلومان باشند.
✍🏻 #پردیس_قاسمیان
– هیئت تحریریه بهانش
#یادداشت
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
🌺 شاعران غزل و قصیده
در نگاه امام خامنهای
من شعرای معاصر را تقسیم میکنم به شعرایی که غزلسرا بودند، شعرایی که قصیدهسرا بودند و شعرایی که نوسرا بودند. هر کدام چند نفری هستند که من به ایشان علاقه داشتم. در غزل، مرحوم «امیری فیروزکوهی» است که من با ایشان دوست هم بودم و ایشان به من هم خیلی علاقه داشتند و سالها تا بعد از انقلاب، با یکدیگر رفت و آمد داشتیم. در زمان ریاست جمهوری من، ایشان از دنیا رفتند.
البته غیر از «امیری» هم یکی، دو نفر شاعر غزلسرا بودند که شعرهایشان را دوست میداشتم؛ یکی مرحوم «رهی معیّری» بود که او را از نزدیک ندیده بودم، یکی مرحوم «شهریار» بود که از شعرش خیلی خوشم میآمد. با ایشان هم آشنا بودم. البته من بعد از انقلاب با ایشان آشنا شدم؛ قبل از انقلاب، هیچ ارتباطی با یکدیگر نداشتیم.
در درجه اوّل، قصیدهسرا «ملکالشّعرای بهار» بود که قصیدههایش مرا خیلی به خودش جلب میکرد. مرحوم «امیری فیروزکوهی» هم یک نوع قصیده سبک خاقانی میگفت که آن هم در نوع خودش قصیده بسیار فخیم و برجستهای بود؛ از آن هم من خیلی خوشم میآمد.
🗓۱۳۷۷/۰۲/۰۷
#رهبر_نویسندگان
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
🏴۴۰ روز احساس
۴۰ روز حماسه🏴
پنجرهی بیستم؛ دیپلمات حنجره طلایی
فاصلهها حریف خاطرهها نخواهندشد. وقتی فاصلهات آنقدر هست که تو نوجوانی و او مردی جا افتاده، او سیاستمداری کهنهکار است و تو شاگرد مدرسه، او محاسنش را در راه تدریس و مبارزه و مذاکره سپید کرده و تو تازه ابتدای مسیر، باز مانع نمیشوند خاطرهی آن صدای پر جاذبه را فراموش کنی. آقای دیپلمات با موهایی جوگندمی و صدایی که در تاریخ زندگیات ماندگار میشود.
اولین مواجههام با دنیای سیاست، رأیی بود که برای نمایندگی مجلس به نام شما به صندوق انداختم. بعدها از بعضی تصمیمات دلم آشوب شدهبود اما در بالا و پایین دنیای سیاست صبوری پیشه کردهبودم و منتظر ماندهبودم که یاد گرفتهبودم نباید دوست را به خطایی از میدان بیرون انداخت. روزی که دبیری شورای عالی امنیت ملی میدان نبرد جدیدتان شد، آفرینی گفتیم به این انتصاب؛ حالا حنجرهی طلاییتان برای رجزخوانی مقابل دشمن خاطرات عمیقتری میساخت.
برایم نه قدیس بودید و نه حر انقلاب، شما تا توانستهبودید پای کار انقلاب ایستادهبودید؛ با صلابت؛ این را شادی دشمنانتان و بغض دوستانتان در آخرین خبر در مورد شما نشان داد؛ «عبد خدا به خدا پیوست». خبر شهادتتان داغ شد بر دلمان. فاصلهام با شما نجومیتر از قبل شد که حالا شهید بودید و من جامانده؛ اما صدای پر جاذبهیتان تا ابد در دل تاریخ و در خاطراتم باقیخواهد ماند، آقای دیپلمات!
✍🏻 سعیده اجتهادی
– هیئت تحریریه بهانش
#روایت
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
🔰بردگانِ ماشین!
«دشمن، بردهی ماشین است و تو، ماشین را در خدمت ایمان کشیدهای»*
حال آنکه ایمان، بدون استفاده از ماشین هم، هیچگاه از حرکت و مبارزه باز نمیایستد. ایمان، این قوه محرکهی لایزال؛ همو که قدرت بندگی خداوند را در برابر بردگان ماشینِ قرنِ بیست و یکی به رخ میکشد.
بگذار هرچه میخواهند بتازند. پندارشان این بود که با جدیدترین سلاحها به میدان آمدهاند و در آن دَم، با قدیمیترین سلاحمان یعنی ایمان، هیمنهی پوشالیشان فروریخت.
«از همان نخستین ساعات فتح، هواپیماهای دشمن که مظهر پندارهای باطل او هستند در پیِ تلافی شکست بر میآیند.»* حال آنکه قلوب مومنین قبل از آنها به پرواز درآمده و خود را به خدا رساندهاند.
«به راستی دشمن حیرت زده است. چگونه ممکن است کسی از مرگ نهراسد؟»* آری، مرگ برای ما دالان گذر از این سیارهی رنج به سوی سرمد آخرت است و چه چیزی هنیئا مریئاتر از جهاد در راه خدا...
✍🏻 #شهید_آوینی *
✍🏻 راضیه واحدی
#روایت_فتح
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
🔰عروسِ ایران
آماده شدیم برویم خیابان حالم گرفته بود. این روزها اگر حرفهای یک آدم یا کارهایش بهمم بریزد از خودم شاکی میشوم. میگویم وسط سرنوشتسازترین روزهای تاریخ که هر آدمی میدود یک جای کار را بگیرد تو هنوز آن قدر وسعت روح پیدا نکردی که چیزهای دم دستی روزمره درگیرت نکند.
در مسیر قدم میزدیم، آن طرف خیابان موکبی را با پرچم زرد حزب الله، عکسهای بزرگ سید حسن و سید هاشم صفی الدین دیدم. با جمله انا علی العهد که سردرش نصب شده بود.
به داخل موکب نگاه کردم و از دور خانمی را دیدم به نظرم آمد همسر ابو عباس است بعد گفتم نه خیال میکنی. خیابان را دور زدیم رفتیم کنار موکب، خانمها با پوشش لبنانی جلوی موکب ایستاده بودند و جوانهایی به زبان عربی صحبت میکردند. دوباره به آن خانم نگاه کردم و دیدم واقعا همسر ابوعباس است به قول خودش عروس ایران.
مثل همه موقعیتهای این چنینی که برایم پیش میآید، جلو نرفتم فقط نگاهش کردم که با دو تا بچه داشت از موکب دور میشد. با همسرم یاد ابوعباس افتادیم و این که حالا در این شرایط که آمریکاییها در عراق زیر ضربهاند معلوم نیست کجاست. کاش دست آمریکاییها نباشد. کاش خدا از شر حقد و کینهشان حفظش کند. به عروس ایران نگاه کردم و از بیصبریهایم بیشتر خجالت کشیدم.
✍🏻 فاطمه نصراللهینسب
– هیئت تحریریه بهانش
#روایت
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh