🌺 شاعران غزل و قصیده
در نگاه امام خامنهای
من شعرای معاصر را تقسیم میکنم به شعرایی که غزلسرا بودند، شعرایی که قصیدهسرا بودند و شعرایی که نوسرا بودند. هر کدام چند نفری هستند که من به ایشان علاقه داشتم. در غزل، مرحوم «امیری فیروزکوهی» است که من با ایشان دوست هم بودم و ایشان به من هم خیلی علاقه داشتند و سالها تا بعد از انقلاب، با یکدیگر رفت و آمد داشتیم. در زمان ریاست جمهوری من، ایشان از دنیا رفتند.
البته غیر از «امیری» هم یکی، دو نفر شاعر غزلسرا بودند که شعرهایشان را دوست میداشتم؛ یکی مرحوم «رهی معیّری» بود که او را از نزدیک ندیده بودم، یکی مرحوم «شهریار» بود که از شعرش خیلی خوشم میآمد. با ایشان هم آشنا بودم. البته من بعد از انقلاب با ایشان آشنا شدم؛ قبل از انقلاب، هیچ ارتباطی با یکدیگر نداشتیم.
در درجه اوّل، قصیدهسرا «ملکالشّعرای بهار» بود که قصیدههایش مرا خیلی به خودش جلب میکرد. مرحوم «امیری فیروزکوهی» هم یک نوع قصیده سبک خاقانی میگفت که آن هم در نوع خودش قصیده بسیار فخیم و برجستهای بود؛ از آن هم من خیلی خوشم میآمد.
🗓۱۳۷۷/۰۲/۰۷
#رهبر_نویسندگان
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
🏴۴۰ روز احساس
۴۰ روز حماسه🏴
پنجرهی بیستم؛ دیپلمات حنجره طلایی
فاصلهها حریف خاطرهها نخواهندشد. وقتی فاصلهات آنقدر هست که تو نوجوانی و او مردی جا افتاده، او سیاستمداری کهنهکار است و تو شاگرد مدرسه، او محاسنش را در راه تدریس و مبارزه و مذاکره سپید کرده و تو تازه ابتدای مسیر، باز مانع نمیشوند خاطرهی آن صدای پر جاذبه را فراموش کنی. آقای دیپلمات با موهایی جوگندمی و صدایی که در تاریخ زندگیات ماندگار میشود.
اولین مواجههام با دنیای سیاست، رأیی بود که برای نمایندگی مجلس به نام شما به صندوق انداختم. بعدها از بعضی تصمیمات دلم آشوب شدهبود اما در بالا و پایین دنیای سیاست صبوری پیشه کردهبودم و منتظر ماندهبودم که یاد گرفتهبودم نباید دوست را به خطایی از میدان بیرون انداخت. روزی که دبیری شورای عالی امنیت ملی میدان نبرد جدیدتان شد، آفرینی گفتیم به این انتصاب؛ حالا حنجرهی طلاییتان برای رجزخوانی مقابل دشمن خاطرات عمیقتری میساخت.
برایم نه قدیس بودید و نه حر انقلاب، شما تا توانستهبودید پای کار انقلاب ایستادهبودید؛ با صلابت؛ این را شادی دشمنانتان و بغض دوستانتان در آخرین خبر در مورد شما نشان داد؛ «عبد خدا به خدا پیوست». خبر شهادتتان داغ شد بر دلمان. فاصلهام با شما نجومیتر از قبل شد که حالا شهید بودید و من جامانده؛ اما صدای پر جاذبهیتان تا ابد در دل تاریخ و در خاطراتم باقیخواهد ماند، آقای دیپلمات!
✍🏻 سعیده اجتهادی
– هیئت تحریریه بهانش
#روایت
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
🔰بردگانِ ماشین!
«دشمن، بردهی ماشین است و تو، ماشین را در خدمت ایمان کشیدهای»*
حال آنکه ایمان، بدون استفاده از ماشین هم، هیچگاه از حرکت و مبارزه باز نمیایستد. ایمان، این قوه محرکهی لایزال؛ همو که قدرت بندگی خداوند را در برابر بردگان ماشینِ قرنِ بیست و یکی به رخ میکشد.
بگذار هرچه میخواهند بتازند. پندارشان این بود که با جدیدترین سلاحها به میدان آمدهاند و در آن دَم، با قدیمیترین سلاحمان یعنی ایمان، هیمنهی پوشالیشان فروریخت.
«از همان نخستین ساعات فتح، هواپیماهای دشمن که مظهر پندارهای باطل او هستند در پیِ تلافی شکست بر میآیند.»* حال آنکه قلوب مومنین قبل از آنها به پرواز درآمده و خود را به خدا رساندهاند.
«به راستی دشمن حیرت زده است. چگونه ممکن است کسی از مرگ نهراسد؟»* آری، مرگ برای ما دالان گذر از این سیارهی رنج به سوی سرمد آخرت است و چه چیزی هنیئا مریئاتر از جهاد در راه خدا...
✍🏻 #شهید_آوینی *
✍🏻 راضیه واحدی
#روایت_فتح
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
🔰عروسِ ایران
آماده شدیم برویم خیابان حالم گرفته بود. این روزها اگر حرفهای یک آدم یا کارهایش بهمم بریزد از خودم شاکی میشوم. میگویم وسط سرنوشتسازترین روزهای تاریخ که هر آدمی میدود یک جای کار را بگیرد تو هنوز آن قدر وسعت روح پیدا نکردی که چیزهای دم دستی روزمره درگیرت نکند.
در مسیر قدم میزدیم، آن طرف خیابان موکبی را با پرچم زرد حزب الله، عکسهای بزرگ سید حسن و سید هاشم صفی الدین دیدم. با جمله انا علی العهد که سردرش نصب شده بود.
به داخل موکب نگاه کردم و از دور خانمی را دیدم به نظرم آمد همسر ابو عباس است بعد گفتم نه خیال میکنی. خیابان را دور زدیم رفتیم کنار موکب، خانمها با پوشش لبنانی جلوی موکب ایستاده بودند و جوانهایی به زبان عربی صحبت میکردند. دوباره به آن خانم نگاه کردم و دیدم واقعا همسر ابوعباس است به قول خودش عروس ایران.
مثل همه موقعیتهای این چنینی که برایم پیش میآید، جلو نرفتم فقط نگاهش کردم که با دو تا بچه داشت از موکب دور میشد. با همسرم یاد ابوعباس افتادیم و این که حالا در این شرایط که آمریکاییها در عراق زیر ضربهاند معلوم نیست کجاست. کاش دست آمریکاییها نباشد. کاش خدا از شر حقد و کینهشان حفظش کند. به عروس ایران نگاه کردم و از بیصبریهایم بیشتر خجالت کشیدم.
✍🏻 فاطمه نصراللهینسب
– هیئت تحریریه بهانش
#روایت
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
▶️ متن پیشِرو، قسمت دوم و در ادامهی زنگ نویسندگی قبل است.
🔗 با کلیک روی اینجا به متن قبلی منتقل شوید.
📌 هنرِ بیرحمانه نوشتن؛
راهکارهایی برای تراشِ کلمات
بخش ۲/۲
▫️در یادداشتِ پیشین گفتیم که بزرگانِ ادبیات چطور روی حذف کردنِ کلماتِ اضافی قسم میخورند. اما بیایید با خودمان صادق باشیم؛ چرا خط کشیدن روی کلماتی که خودمان خلق کردهایم، اینقدر دشوار است؟
▫️راستش ما به کلماتی که روی کاغذ میآوریم، دلبستگیِ عاطفی پیدا میکنیم؛ انگار پارهی تنمان میشوند. اما برای رسیدن به سه هدفِ حیاتی، چارهای جز این دلسنگ شدن نداریم:
* وضوح و تمرکز: کلماتِ اضافه، مثلِ پارازیت عمل میکنند و پیامِ اصلیِ متنِ ما را رقیق و گم میکنند.
* ضربآهنگ (ریتم): توصیفاتِ کِشدار و صفاتِ پشتِسرهم، نفسِ متن را میگیرند، ریتم را میاندازند و خواننده را خسته میکنند.
* تأثیرگذاری: یک جملهی قرص و محکم و کوتاه، مثلِ یک مشتِ دقیق عمل میکند؛ بسیار کوبندهتر از یک پاراگرافِ طولانی و پر از بزکدوزک.
🛠 پنج راهکارِ عملی برای بیرحم شدن!
حالا چطور باید این تیغِ جراحی را دست بگیریم؟
۱. فاصله بگیرید: هرگز متنی را که همان لحظه نقطهی پایانش را گذاشتهاید، ویرایش نکنید. بگذارید عرقِ متن خشک شود! حداقل یک روز به خودتان و متن زمان بدهید تا آن تبوتاب و دلبستگیِ عاطفیِ اولیهتان فروکش کند.
۲. سؤالِ کلیدی را بپرسید: هنگامِ بازخوانی، گیرِ این نیفتید که «آیا این جمله قشنگ است؟». بپرسید: «آیا این جمله بار میبَرَد و به داستان خدمت میکند؟» اگر جواب منفی بود، روی زیباییاش چشم ببندید و حذفش کنید.
۳. یک «تاریکخانه» یا «پروندهی اوراق» بسازید: پاک کردنِ مطلق، از نظر روانی سخت است. جملات و پاراگرافهای حذفی را در یک فایلِ جداگانه کپی کنید. همینکه میدانید آن جملاتِ عزیز از بین نرفتهاند و در یک انبار ذخیره شدهاند، کارِ حذف کردن را برایتان بینهایت آسانتر میکند.
۴. بلند بخوانید: معجزهی بلندخوانی را دستکم نگیریم. کلماتِ اضافه، جملاتِ سکتهدار و بخشهای کسالتبار، وقتی بلند خوانده میشوند، خیلی زود خودشان را لو میدهند و گوش را میآزارند.
🔻و اما مخلصِ کلام:
نویسندگی برای همهی ما، یک فرآیندِ دو مرحلهای است: یکی «آفرینش» که جای شوریدگی و احساس است. دیگری «پالایش» که جای منطق و انضباط است. نوشتن، هنرِ پیدا کردنِ کلمات است؛ اما ویرایش، هنرِ دور ریختنِ آنهاست. بسازیم و بیرحمانه بتراشیم.
✍🏻 محمدحسین نجفی
– دبیر تحریریه بهانش
#راهنمای_نویسندگی
#یادداشت_دبیر
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
🔻 بچهخور
از روایتهای اجتماعیِ جنگ
قهوه اگر اسمش دنگ دنگ باشد لابد فرق دارد. این را توی دلم گفتم و از کنارش پیچیدم سمت اولین میدان نرسیده به نیشابور. شهری که با خیلی از جاهای دیگر توی تاریخ فرقهایی هم درش میبینم. پمپ گاز خلوت بود. من بودم و همانی که نازل را میگذاشت و بر میداشت. گفتم: این جنگ من را یاد چنگیز میاندازد.
دهان که باز کرد مثل خودم تعدادی از دندانهایش نبود. زبانش اما بود سر جایش.
گفت: شخمش زدن و گربههاش را هم کشتن؛ ولی الآن تا دلت بخواد گربه هست. نیشابور هم هست. ایران هم هست مثل شیر.
گفتم: شخممان نکنند.
گفت: بچهخورهای جهود؟
فکر کردم از اپستین خبر دارد. پرسیدم جزیره را میگی؟
گفت: چی؟
گفتم: معنای حرفت چی بود؟
جواب داد: قدیما که بچه بودیم میرفتیم مشهد. بزرگترها همهش میترسوندمان که یه وقت دور نشین از ما. اگه گم برین اینجا جهود هست. بچهها را میدزدن، رگشون رو میزنن خونشونو میمکن، میخورن. مدونی حالا ور افتاده این حرفا. چنگیز خون میریخت اینا خون میخورن، خون بچه.
سرم دنگی صدا کرد. وقتی راه افتادم، فکر کردم بچهخوری حرف تازهای نیست. قدیم هم بوده، رو نیامده بود.
✍🏻 سعید احمدی
– هیئت اساتید خانه نویسندگان بهانش
#روایت
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh