🔰 عاشقِ دلخسته
اسم سعدی را از بچگی تا همین امروز زیاد شنیدهام؛ از کتابهای درسی تا شعرهایی که گاهی در اینترنت میبینیم. اما سعدی فقط شاعر نیست؛ معارف است، حکمت است، زندگی است. گلستان و بوستانش را که بخوانی، راه و رسم درست زیستن را میآموزی: میفهمی کجا باید سخن بگویی، میدانی عشق چیست و با بزرگزاده و صاحبمنصبی چگونه باید رفتار کنی. میبینی سکوت و دندان بر زبان گذاشتن، گاهی چقدر سودمند است. زندگی همیشه شادی نیست؛ گاهی قناعت است و نخوردن و صبر کردن. جوانی هدیهای زودگذر است که باید قدرش را دانست و پیری هم آدابی دارد.
«هر که حمّالِ عیبِ خویشتنید
طعنه بر عیبِ دیگران مزنید»
سعدی در غزلیات، سوخته است؛ آتش گرفته است. او عاشقی است که به معشوق نرسیده؛ پروانهای که از آتش عشق، بالهایش جزغاله شده است.
«هرگز حسد نبردم بر منصبی و مالی
الا بر آن که دارد با دلبری وصالی
همچون دو مغز بادام اندر یکی خزینه
با هم گرفته انسی و ز دیگران ملالی»
سعدی آسانخوان است؛ برخلاف بسیاری از شاعران بزرگ ما. سعدی قند و نبات است؛ با او میخندی و اشک میریزی. از سعدی میتوان زبان فارسی را آموخت و از آن لذت برد. بزرگی گفته بود: «برای نوشتن و آموختن، زیاد سعدی بخوانید تا پاکیزه بنویسید.» چه خوب است که سعدی را داریم. شکر خدا برای چنین شاعر عزیزی.
✍🏻 #ابوالفضل_گلستانی
–هیئت تحریریه بهانش
#یادداشت
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
🔰وقتی فریادِ سکوت خانه بلند میشود
سکوت خانه را دربرگرفته است. دلش آرام و قرار ندارد و خودش تاب ماندن در خانه را. چند روزی است از بچهها خبری نیست، اما دعای خیرش را با «هرجا هستند، خوش باشند» روانهی زندگیشان میکند. عصایش را در دست میگیرد، دست دیگرش لبهی صندلی را میچسبد. چند باری روی صندلی جابهجا میشود تا بالاخره با سلام و صلوات بلند میشود.
نگاهش به آینه میافتد. تصویری مهآلود در آینه نمایان است. عینک تهاستکانیاش را روی بینیقلمیاش مینشاند. چشمهایش را ریز میکند. قد خمیدهاش داستانِ گذرش از خمِ کوچهپسکوچههای دنیا را پیش چشمش زنده میکند.
انگار همین دیروز بود که نگرانیِ نشسته در کنج نگاه پدر و نقزدنهای از سر دلهرهی مادرش را به جان خریده و اعلامیهها و کاستهای سخنرانی امام را با هزار ترفند جابهجا میکرد. طنابی به گردنِ ترسش انداخته و سرش را به ققنوسِ در حال پروازِ آرمانهای بلندش سپرده بود تا مجالی برای خودنمایی نیابد.
از یادآوری نفسنفسزدنهای پس از فرار از دست ماموران ساواک، روزی که بعد از تحویلگرفتن اعلامیهها از کتابفروشی، تعقیبش کرده بودند و بعد از پریدنش از روی جدول، پایش لغزیده بود؛ لبخند کمرنگی بر چهرهاش مینشیند و چینهای ریز و درشت را عمیقتر میکند. «آن روز خدا رحم کرد.» میگوید و به سمت تلفن میرود تا به آژانس زنگ بزند.
شماره را از روی دفترچه میخواند و با دستهای لرزانش یکی یکی عددها را میگیرد. چند باری زنگ میخورد اما کسی جواب نمیدهد. دوباره امتحان میکند...باز هم سکوت. نگاهی به تصویر در آینه میاندازد. چارهای نیست، باید پیاده راه بیفتد. دستهکلیدش را از کنار آینه برمیدارد. پرچم عزیزش که تمام این شبها برای رفتن به تجمعات همراهیاش کرده، کنارِ در به انتظارش ایستاده است.
✍🏻 #پردیس_قاسمیان
–هیئت تحریریه بهانش
#روایت
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
📌ظرفیتهای مغفول ادبیات داستانی ایران
دوستان به مسئلهى قصهنویسى اشاره کردند. بله، من عقیدهام این است ما ضعیفیم. البته روح داستانسرایى در ایران ضعیف نیست؛ دلیلش هم داستانهاى فردوسى و مولوى است. البته رمان به این شکلى که در اروپا و روسیه متداول بوده - بهخصوص در قرنهاى نوزدهم و اینها که رمانهاى برجسته و بزرگ نوشته شده - چنین چیزى را ما در ایران نداریم؛ اما استعدادش را داریم. من عقیدهام این است؛ اینطور نیست که ما استعدادش را نداشته باشیم.
البته ما در شعر برجستگى داشتهایم؛ اما به این شکل در رمان، نه؛ لیکن به نظر من مىشود. بعد از انقلاب هم یک کارهایى شده است؛ حالا در آن حدِّ از اعتلا نیست که آدم توقع دارد؛ اما اگر دنبال گرفته شود و واقعاً وزارت ارشاد روى این زمینه کار کند و بنویسند، مىشود. حالا بعضى از دوستان گفتند که قصه را براى سینما بنویسند.
من نمىدانم، بیشتر از من شما واردید؛ آیا واقعاً باید قصه را براى سینما نوشت؟ خیلى از آثار بزرگ سینمایى که وجود دارد، از آثار کلاسیک و قصههاى قدیمى گرفته شده است؛ معلوم نیست رمانى براى این خصوص نوشته شده باشد. حالا گیرم که آن هم باشد، ما اگر در مسئلهى داستان و رمان و داستانسرایى پیشرفت کنیم، این کار انجام مىگیرد.
آن وقت بیایید این موضوعات را به سینما بکشانید؛ خیلى برجستگى پیدا خواهد کرد. ما در زمینهى جنگ هنوز خیلى کارهاى نکرده داریم.
🗓۱۳۸۵/۰۳/۲۳
#رهبر_نویسندگان
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
🔰 شربتِ شهادت
در را میبندد؛ صدای قیژ لولاهایش روی سکوت کوچه سوهان میکشد. راه میافتد. گربهی سیاه چاقالویی سرش را در آشغالهای سرکوچه فروبرده. هنوز تا میدان خیلی مانده. حاج مصطفی را میبیند که در حال پایین کشیدن کرکرهی مغازه است. با خودش میگوید: «فردا پنجشنبه است، صبح باید بیایم گلاب و خرما بخرم.» تا لیست کارهای فردایش را در ذهنش ردیف میکند، به میدان رسیده و صدای «اللهاکبر» گفتنِ جمعیت، به خودش میآورد.
دردِ پاهایش امانش را بریده؛ روی پلهی خانهای کنار خیابان مینشیند و نفسی تازه میکند. صدای «تو لُستَم دَهمدَنی» گفتنِ دختربچهای در آغوش پدرش، کمی آن طرفتر، خنده را مهمان لبهایش میکند و درد را از یادش میبرد.
سرش را که میچرخاند، جلوی ساختمان سوختهی یادگار اغتشاشاتِ دیماه، ماشینی نظامی را میبیند. سرنشینانش، خانمهای چادری هستند که با چفیه صورتشان را پوشاندهاند؛ با یک دست پرچم را میگردانند و در دست دیگر اسلحه دارند.
خاطرات اهواز و سوسنگرد به سرش هجوم میآورد؛ آن روزهایی که علیرغم نصیحتهای این و آن، بچهها را پیش مادرش گذاشته و برای مداوای مجروحان، همراه پدر و همسرش راهی شدهبود. فقط او نبود، بودند خانمهایی که برای کمک آمده بودند. فریادهای دردآور جوانی که سنش به بیستسال هم نمیخورد در سرش به صدا درمیآید. هر دو پایش قطع شده بود؛ خونریزیاش بند نمیآمد. هر چه زودتر باید عمل میشد. صدای جنگندهها...به هوا خاستن خاک و دود...و تارشدنِ چشمهایش.
«بفرمائید» گفتنِ دختری جوان، خیالش را پس میزند. مات نگاهش میکند. دوباره صدای تعارفکردنش را میشنود که با چشم به سینی شربتی که در دست دارد اشاره میکند. به چشمهایش خیره میشود. در جواب نگاهش لبخند میزند. شربت را برمیدارد و زیر لب میگوید: «پیر شی مادر.» «ممنون.» میگوید و رد میشود. چشمهایش عجیب آشنا بودند. در فکر فرومیرود. نگاهی به لیوان شربت میاندازد.
باز هم به آن روز برمیگردد. شیرینی دلچسبی را حس میکند. سرش تیر میکشد. دستش را روی سرش میگذارد. چشمهایش را باز میکند؛ تصویری مات از پرستاری را میبیند که لیوانی در دست دارد. چند بار چشمهایش را باز و بسته میکند. «بلندشو بلندشو! خودت را لوس نکن. بلندشو ببین سرت را چه کادوپیچی کردهام.»
صدای کژال است. لیوان را گوشهای میگذارد و به سمتش میآید. «ئهلس خویشکه.» (بلندشو خواهر) گُنگ نگاهش میکند. دستش را زیر کتفش میبرد و کمکش میکند آرام بلند شود. نگاهش به راهروی پر از شهید و مجروح میافتد. به دیوار تکیهاش میدهد. «بِنیش.» (بنشین.) میرود لیوان را میآورد. از دستش میگیرد و منتظر نگاهش میکند.
خوب میشِناسدش؛ هر وقت خیلی ناراحت است، کُردی حرف میزند. انگار واژهها را گم میکند. چند ماه پیش بود که به دنبال برادرش که در عملیات مجروح شده بود، به جنوب آمد. برادرش چند روزی بستری بود، بعد به خط برگشت. کژال پرستار بود، وضعیت اینجا را که دید، پاگیر شد. دوباره نگاهش میکند.
«چهطور به مادرم بگویم؟» کژال است که میگوید و به دیوار روبهرویش خیره میشود. «چی بگویی؟» میپرسد و منتظر به لبهایش زل میزند. قطرهای را میبیند که خودش را به گوشهی لبش رسانده. مسیرش را با چشم دنبال میکند، به گوشهی چشمش میرسد. سؤالش را دوباره میپرسد. اینبار سیل اشکهایش به راه میافتد.
«براگهم...» ( برادرم...) با هقهق میگوید و چشمانش را با دستهایش میپوشاند. لیوان را کناری میگذارد. بغلش میکند و آرام اشک میریزد؛ برای جوانی که پرپر شد، برای خواهری که از داغ برادرش خون گریه میکند و برای مادری بیخبر از رفتنِ جگرگوشهاش. نمیداند چقدر زمان سپری میشود. با صدایی که انگار از ته چاه میآید، میپرسد: «میخواهی برگردی؟» و خیره به چشمهای زیبایش میماند. کژال نگاهی به لیوان میاندازد؛ بعد از چند دقیقه، سکوتش را میشکند. «یعنی...یعنی به ما هم شربت شهادت میدهند؟»
✍🏻 #پردیس_قاسمیان
–هیئت تحریریه بهانش
#روایت
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh