eitaa logo
خانۀ نویسندگان بهانش✒️
1.2هزار دنبال‌کننده
768 عکس
283 ویدیو
62 فایل
🎒اینجا یک «کوله‌پشتی» برای سفر نویسندگی‌ست!🏕️ ❃ زنگ نویسندگی و انتقال تجربه‌های ادبی ❃ رسالت اهل قلم و خوانش بیانات رهبری ❃ معرفی مجلات و پاره‌کتاب‌های خواندنی ❃ شبکه‌سازی خلاق میان نویسندگان متعهد @admin_bahanesh 🧑‍💻 📮ارتباط با دبیر: @m_shekaste
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
📌ظرفیت‌های مغفول ادبیات داستانی ایران دوستان به مسئله‌ى قصه‌نویسى اشاره کردند. بله، من عقیده‌ام این است ما ضعیفیم. البته روح داستان‌سرایى در ایران ضعیف نیست؛ دلیلش هم داستان‌هاى فردوسى و مولوى است. البته رمان به این شکلى که در اروپا و روسیه متداول بوده - به‌خصوص در قرنهاى نوزدهم و اینها که رمانهاى برجسته و بزرگ نوشته شده - چنین چیزى را ما در ایران نداریم؛ اما استعدادش را داریم. من عقیده‌ام این است؛ این‌طور نیست که ما استعدادش را نداشته باشیم. البته ما در شعر برجستگى داشته‌ایم؛ اما به این شکل در رمان، نه؛ لیکن به نظر من مى‌شود. بعد از انقلاب هم یک کارهایى شده است؛ حالا در آن حدِّ از اعتلا نیست که آدم توقع دارد؛ اما اگر دنبال گرفته شود و واقعاً وزارت ارشاد روى این زمینه کار کند و بنویسند، مى‌شود. حالا بعضى از دوستان گفتند که قصه را براى سینما بنویسند. من نمى‌دانم، بیشتر از من شما واردید؛ آیا واقعاً باید قصه را براى سینما نوشت؟ خیلى از آثار بزرگ سینمایى که وجود دارد، از آثار کلاسیک و قصه‌هاى قدیمى گرفته شده است؛ معلوم نیست رمانى براى این خصوص نوشته شده باشد. حالا گیرم که آن هم باشد، ما اگر در مسئله‌ى داستان و رمان و داستان‌سرایى پیشرفت کنیم، این کار انجام مى‌گیرد. آن وقت بیایید این موضوعات را به سینما بکشانید؛ خیلى برجستگى پیدا خواهد کرد. ما در زمینه‌ى جنگ هنوز خیلى کارهاى نکرده داریم. 🗓۱۳۸۵/۰۳/۲۳ 📝بهانش | بهانه‌اے براے نوشتن✿ ✏️@bahanesh
🔰 شربتِ شهادت در را می‌بندد؛ صدای قیژ لولاهایش روی سکوت کوچه سوهان می‌کشد. راه می‌افتد. گربه‌ی سیاه چاقالویی سرش را در آشغال‌های سرکوچه فرو‌برده. هنوز تا میدان خیلی مانده. حاج مصطفی را می‌بیند که در حال پایین کشیدن کرکره‌ی مغازه است. با خودش می‌گوید: «فردا پنج‌شنبه است، صبح باید بیایم گلاب و خرما بخرم.» تا لیست کارهای فردایش را در ذهنش ردیف می‌کند، به میدان رسیده و صدای «الله‌اکبر» گفتنِ جمعیت، به خودش می‌آورد. دردِ پاهایش امانش را بریده؛ روی پله‌ی خانه‌ای کنار خیابان می‌نشیند و نفسی تازه می‌کند. صدای «تو لُستَم دَهم‌دَنی» گفتنِ دختربچه‌ای در آغوش پدرش، کمی آن طرف‌تر، خنده را مهمان لب‌هایش می‌کند و درد را از یادش می‌برد. سرش را که می‌چرخاند، جلوی ساختمان سوخته‌ی یادگار اغتشاشاتِ دی‌ماه، ماشینی نظامی را می‌بیند. سرنشینانش، خانم‌های چادری‌ هستند که با چفیه صورتشان را پوشانده‌اند؛ با یک دست پرچم را می‌گردانند و در دست دیگر اسلحه دارند. خاطرات اهواز و سوسنگرد به سرش هجوم می‌آورد؛ آن روزهایی که علی‌رغم نصیحت‌های این و آن، بچه‌ها را پیش مادرش گذاشته‌ و برای مداوای مجروحان، همراه پدر و همسرش راهی شده‌بود. فقط او نبود، بودند خانم‌هایی که برای کمک آمده بودند. فریاد‌های دردآور جوانی که سنش به بیست‌سال هم نمی‌خورد در سرش به صدا درمی‌آید. هر دو پایش قطع شده بود؛ خون‌ریزی‌اش بند نمی‌آمد. هر چه زودتر باید عمل می‌شد. صدای جنگنده‌ها...به هوا خاستن خاک و دود...و تارشدنِ چشم‌هایش. «بفرمائید» گفتنِ دختری جوان، خیالش را پس می‌زند. مات نگاهش می‌کند. دوباره صدای تعارف‌کردنش را می‌شنود که با چشم به سینی شربتی که در دست دارد اشاره می‌کند. به چشم‌هایش خیره می‌شود. در جواب نگاهش لبخند می‌زند. شربت را برمی‌دارد و زیر لب می‌گوید: «پیر شی مادر.» «ممنون.» می‌گوید و رد می‌شود. چشم‌هایش عجیب آشنا بودند. در فکر فرو‌می‌رود. نگاهی به لیوان شربت می‌اندازد. باز هم به آن روز برمیگردد. شیرینی دل‌چسبی را حس می‌کند. سرش تیر می‌کشد. دستش را روی سرش می‌گذارد. چشم‌هایش را باز می‌کند؛ تصویری مات از پرستاری را می‌بیند که لیوانی در دست دارد. چند بار چشم‌هایش را باز و بسته می‌کند. «بلندشو بلندشو! خودت را لوس نکن. بلندشو ببین سرت را چه کادو‌پیچی کرده‌ام.» صدای کژال است. لیوان را گوشه‌ای می‌گذارد و به سمتش می‌آید. «ئه‌لس خویشکه.» (بلندشو خواهر) گُنگ نگاهش می‌کند. دستش را زیر کتفش می‌برد و کمکش می‌کند آرام بلند شود. نگاهش به راهروی پر از شهید و مجروح می‌افتد. به دیوار تکیه‌اش می‌دهد. «بِنیش.» (بنشین.) می‌رود لیوان را می‌آورد. از دستش می‌گیرد و منتظر نگاهش می‌کند. خوب می‌شِناسدش؛ هر وقت خیلی ناراحت است، کُردی حرف می‌زند. انگار واژه‌ها را گم می‌کند. چند ماه پیش بود که به دنبال برادرش که در عملیات مجروح شده بود، به جنوب آمد. برادرش چند روزی بستری بود، بعد به خط برگشت. کژال پرستار بود، وضعیت اینجا را که دید، پاگیر شد. دوباره نگاهش می‌کند. «چه‌طور به مادرم بگویم؟» کژال است که می‌گوید و به دیوار روبه‌رویش خیره می‌شود. «چی بگویی؟» می‌پرسد و منتظر به لب‌هایش زل می‌زند. قطره‌ای را می‌بیند که خودش را به گوشه‌ی لبش رسانده. مسیرش را با چشم دنبال می‌کند، به گوشه‌ی چشمش می‌رسد. سؤالش را دوباره می‌پرسد. این‌بار سیل اشک‌هایش به راه می‌افتد. «براگه‌م...» ( برادرم...) با هق‌هق می‌گوید و چشمانش را با دست‌هایش می‌پوشاند. لیوان را کناری می‌گذارد. بغلش می‌کند و آرام اشک می‌ریزد؛ برای جوانی که پرپر شد، برای خواهری که از داغ برادرش خون گریه می‌کند و برای مادری بی‌خبر از رفتنِ جگرگوشه‌اش. نمی‌داند چقدر زمان سپری می‌شود. با صدایی که انگار از ته چاه می‌آید، می‌پرسد: «میخواهی بر‌گردی؟» و خیره به چشم‌های زیبایش می‌ماند. کژال نگاهی به لیوان می‌اندازد؛ بعد از چند دقیقه، سکوتش را می‌شکند. «یعنی...یعنی به ما هم شربت شهادت می‌دهند؟» ✍🏻 –هیئت تحریریه بهانش 📝بهانش | بهانه‌اے براے نوشتن✿ ✏️@bahanesh
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
طالبِ بی‌قرار شو تا که قرار آیَدَت… 📝بهانش | بهاے نوشتن✿ ✏️@bahanesh
🔻استعفای دو نویسنده از انجمن نویسندگان کودک و نوجوان به علت سکوت در جنگ علیه ایران داود امیریان و محمود جوانبخت دو نویسنده با انتقاد از انجمن نویسندگان کودک و نوجوان درباره سکوت نسبت به حمله آمریکا واسرائیل به ایران از عضویت در این انجمن استعفا کردند. 📝بهانش | بهانه‌اے براے نوشتن✿ ✏️@bahanesh
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
7.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📌تأملی در باب «سبک» 🎙️ 📝بهانش | بهانه‌اے براے نوشتن✿ ✏️@bahanesh
این شب‌ها همکلاسی‌های دختران مینابی در خیابان‌ها مشق ایستادگی می‌کنند. ✍🏻 –تحریریه بهانش 📝بهانش | بهاے نوشتن✿ ✏️@bahanesh
🔰 ماموریت بارانی باران در آخرین شب فروردین، همچون شلاقی بر سر شهر می‌کوبد. اما مردم، بی‌واهمه از این باران، همچون رسم این شب‌‌ هایشان، در خیابان‌ حضور دارند. ماشین را کنار دانشگاه قم پارک می‌کنیم. پیاده که می‌شوم، کفش‌هایم در آب‌های جمع شده کنار خیابان فرو می‌رود. می‌دوم مقابل دانشگاه، موکب برقرار است. پیرمرد را از داخل ماشین دیده‌ بودم؛ با صلابت نشسته بود. چتر مشکی‌اش را در دست گرفته و با دست دیگر پرچم را می‌چرخاند. باران شدت می‌گیرد. تلاش می‌کنم گوشی‌ام را در حصار چادرم پنهان کنم تا خیس نشود، اما فایده‌ای ندارد. نزدیک‌تر می‌شوم. با اشاره سر، پیرمرد اجازه عکاسی ‌می‌دهد . شب است، نور کافی نیست و باران بی‌امان می‌بارد، اما نمی‌توانم از این لحظه چشم بپوشم. آخر، چه کسی غیر از خود ما مردم باید این لحظه‌ها را ثبت کند؟ چه کسی می‌تواند بهتر از ما برای آیندگان از این روز و شب‌ها بگوید؟ مگر نه اینکه تاریخ این ایام، با دستان ما نوشته می‌شود. مردی که پرچم ایران را به دوش گرفته، سینی چای را زیر باران مقابلم می‌گیرد. بخار چای در میان باران، رقصان به هوا می‌رود. چای را برمی‌دارم. قطرات درشت باران، چون سنگریزه‌هایی که در رودخانه پرتاب می‌شوند، توی لیوان چای جا خوش می‌کنند. می‌دوم سمت ماشین. کار تمام نشده؛ لحظه‌های دیگری در این شب ها در انتظار ثبت هستند. ✍🏻 –تحریریه بهانش 📝بهانش | بهانه‌اے براے نوشتن✿ ✏️@bahanesh
5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اکران‌های شبانۀ جشنوارۀ مردمی فیلم عمار برای کودکان و نوجوانان مبعوث شده… 📽آرشیو جنگ 📝بهانش | بهاے نوشتن✿ ✏️@bahanesh