من که همهجوره باهات کنار اومدم،
من که برات حتی از خودمم گذشتم صدمم گذاشتم
پس چرا رفتی؟
من مگه چی کم گذاشتم برات؟
مگه جز دوست داشتنت و موندن پات، کاری کردم؟
کاش قبل رفتنت یه بار میفهمیدی
من چقدر به بودنت عادت کرده بودم.
منِ بی تو .
دلم میخواست دستت رو بگیرم و ببرمت سینما، دلم میخواست بزرگترین پیتزا رو باهم بخوریم، دونفرهترین سیگار رو بکشیم؛ دلم میخواست باک باک بنزین بسوزونیم، کیلومتر کیلومتر خیابون و جاده و کوچه و شهر از بالای سرمون بگذره؛ دلم میخواست ماه رو نشونت بدم، باتو باد رو ببوسم، دلم میخواست زیر کولر بخوابیم و روی دریا بیدار بشیم، غروب رو بغل کنیم و طلوع رو نفس بکشیم، عمیق و طولانی؛ مثل نفسهای عمیق من در آغوش تو؛ دلم تو رو میخواست و بقیهی چیزها رو برای پررنگ کردن تو. ولی خب زیبای عزیز من، بین من و تو به اندازهی آهنگایی که برات میفرستادم، به اندازهی همین حرفا؛ به اندازه همه وقتایی که پر از فکر کردن به این که تو کجایی و من کجا فاصلهست.