امروز یه بغض عجیبی گلومو گرفته، دلم میخواد فقط یه بار یکی حامیِ من باشه؛ یه بابا که پشت من وایسه و نذاره همهچی رو خودم تنهایی بکشم.
خستهام از این همه تنهایی، از اینکه همیشه باید کار کنم، دوام بیارم، خودمو جمع کنم و وانمود کنم چیزی نیست.
آخه چرا زندگی برای من انقدر سخته؟
منِ بی تو .
شاید هزاربار بدون اینکه عذرخواهی کنی، ببخشمت. ولی یه چهارشنبه چون از لحن سلام دادنت خوشم نمیاد برا همیشه میرم و تو هیچوقت نمیفهمی که بخاطر سلام گفتنت نبوده.
منِ بی تو .
راستش برات ناراحتم عزیزم، تو میدونی که اگه آدما بیان سمتت برای فرار از تنهاییشونه، برای پر کردن وقتشونه، برای بازی و تفریح و سرگرمیشونه، برای آبنمک و کsکلکشونه، ولی من میدونم که آدما توی خوشترین لحظههاشون، توی پرمشغلهترین روزاشون، توی مهمونی، توی سفر، توی جمع دوستاشون، توی سرمستترین حالت حتی وسط دیت دلتنگم میشن. شاید ترسناکترین بخش از وجود من همین باشه که "فراموش نشدنی ام".
منِ بی تو .