خاطره نوجوان بیقرار
قسمت ۳:
برعکس تصورم کتاب باحالی بود.😍 از یه پسر می گفت که خیلی سر به زیر بود. سر به زیر به اون معنی نه!😄
اون قدر سرش تو کتاب و درس هاش بود که نمی تونست سرش رو بالا بگیره تا چیزی غیر درس و مدرسه ببینه. بر عکس اون، دوستش و داداشش همیشه در صحنه بودن (البته صحنه های خیلی مهم). اون ها کارهای دل و جرات دار می کردن.🤩
کم کم سرش بالا اومد (ناخودآگاه😂). دید…👀 دلش خواست… یعنی عقلش🧠 قبول کرد.
تا به خودش اومد، دید از وسط کتاب ها افتاده وسط ماجراهای باحال و خفن.🤪😋
تازه یه مورد فرار از زندان هم داشتن!😃🕶 (از فرار از زندان هالیوود خفن ترترترتران😝😂)
همون روز ساعت ۶ و نیم، ۷ بود که کتاب رو تموم کردم.📖📚 یه شور و شوق باحال داشتم. حس زیبا و متفاوت.😍❤️ انگار یه شمع تو مغزم روشن شده بود.😀🤩☺️ داستان کتاب بهانه بود. این بار مغزم عملی انجام می داد به اسم…
“فکر کردن”!🧠
•°○ @bakelas_ha ○°•
رمانی برایتان آورده ایم
که زندگی را برایمان تک بعدی روی دایره نمی ریزد، دروغ به ما نمی گوید
عشق و اشک را با هم دارد..
و زندگی اگر به فکر و انتخاب جلو نرود
آرزویی دروغی است…
#رنج_مقدس
•°○ @bakelas_ha ○°•