eitaa logo
باکلاس‌ها 😎
1.3هزار دنبال‌کننده
312 عکس
126 ویدیو
1 فایل
باکلاس‌ها کتابخوان هستند🌱 پاسخگویی‌مون : @admin_bakelas_ha ناشناس مون برای سخن یا درخواست هاتون😉😌:https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_dcduexi&btn=ناشناس.باکلاس‌ها اگر خواستید کتاب یا کتاب صوتی یا پی‌دی‌اف تهیه کنید اینجا هستیم: @ketab98_99
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
خاطره نوجوان بی‌قرار قسمت۴: رفتم کتابخونه. هیچ کس نبود. کتابدار هم اون موقع پشت میز نبود. اگه می رفتم لای قفسه های کتاب، تاریک تر می شد. ولی رفتم. نمی دونم چرا به فکرم نرسید لامپ ها رو روشن کنم! کتاب “آن مرد با باران می آید” توی دستم بود. می خواستم از نویسنده‌ش چند تا کتاب پیدا کنم. اما گشتم، نبود… بی خیال شدم. رفتم قسمت کتاب های نوجوان. خیلی هاش رو خونده بودم. کتاب “چغک” چند وقتی وسوسه‌م می کرد بخونمش. این بار برداشتمش. توی تبلیغات تلویزیون یه کتابی دیدم به اسم “روباهی به نام پکس”. اون رو هم برداشتم. رفتم خونه مون، یه زیر انداز برداشتم و رفتم به سوی حیاط خلوتمون. جون می داد واسه کتاب خوندن. رو به روی درخت آلبالومون نشستم. اول کتاب “روباهی به نام پکس” رو شروع کردم. داستان یه پسر نوجوان بود که روباهش رو گم می کنه و به خاطر روباهش از خونه فرار می کنه. بعد که روباه رو پیدا می کنه، توی جنگل رهاش می کنه.😐 چون به حقوق حیوانات پی می بره. هیچی دیگه همین! حس پوچی شدید داشتم! •°○ @bakelas_ha ○°•
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💠خاطرات نوجوان بی‌قرار قسمت۵: “چغک”🕊 خیییلی باحال بود. هیجان🤩 التهاب👻مهم بودن.😎 یه اکیپ نوجوان، که شاید خیلی بلند پرواز بودن. تو دل هیجان… ترس! چیزی که من فهمیدم این بود، ترس داشت.👻 ولی این بچه ها ترس هاشون رو چال کردن. کارهای بزرگ می کردن. هیجان های تو دل شب😍😋 حالا می فهمیدم چرا حالم با بعضی رمان ها خوب نبود. شاید همه این طور باشن. وقتی درگیر و دنبال چیزهای کوچیک و مسخره باشیم، حالمون خراب می شه… •°○ @bakelas_ha ○°•
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💠خاطره نوجوان بی‌قرار قسمت۶: من از اون دسته آدم هام که زود شبیه می شم. شبیه… هر کی که ببینم، هر چی که بشنوم، هر چی که بخونم. تقصیر من نبود که. اونها بی ادبی رو خیلی خفن نشون می دادن‌. شاید هم تقصیر خودمه که خفنیت رو تو خنده های بلند و سر سفره با خانواده نبودن و با رمان اول پرحرفی و رمان بعدی گوشه گیری می دیدم. الان می فهمم هر کسی هر چی که تو لحظه دلش خواست بگه، هر جا تو لحظه دلش خواست بره، دنبال هر کاری که تو لحظه دلش خواست بیفته، حالش خوش نیست. حالم بد شده بود… از این که حال بقیه رو بد می کردم خراب بودم. شبیه آدم هایی می خواستم بشم که نمی دونستم ته ته حالشون چه طوره. ته ته حال آدم، شب ها موقع خواب مشخص می شه که فکر خراب، خواب رو بی معنی می کنه. اون موقع است که از شب می ترسی. افکارم… افکار خودم… اصلا خودم کی بودم؟؟؟ یه حرف هایی می زدم که دو دقیقه بعدش پشیمون بودم. ولی ۵ دقیقه بعدترش بی خیال حرف می شدم و همین ها بود که شب موریانه می شد تو مغزم. یاد نقش اصلی “آن مرد با باران می آید” افتادم. حالش خوب بود… شب ها با ستاره ها حال می کرد. تو دل آشوب، می خندید، خنده از ته دل. من هم وقتی ازش می خوندم، انگار حالم خوب حس می کرد شادم از ته دل. چون از کسی می خوندم که ته ته حالش خوب بود. •°○ @bakelas_ha ○°•
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام😉 بیدارید یا نه؟ صبح‌تون بخیر🪴
میگن فوق العاده بووووووود👌 •°○ @bakelas_ha ○°•