💠خاطره نوجوان بیقرار
قسمت۶:
من از اون دسته آدم هام که زود شبیه می شم. شبیه… هر کی که ببینم، هر چی که بشنوم، هر چی که بخونم. تقصیر من نبود که. اونها بی ادبی رو خیلی خفن نشون می دادن. شاید هم تقصیر خودمه که خفنیت رو تو خنده های بلند و سر سفره با خانواده نبودن و با رمان اول پرحرفی و رمان بعدی گوشه گیری می دیدم.
الان می فهمم هر کسی هر چی که تو لحظه دلش خواست بگه، هر جا تو لحظه دلش خواست بره، دنبال هر کاری که تو لحظه دلش خواست بیفته، حالش خوش نیست.
حالم بد شده بود… از این که حال بقیه رو بد می کردم خراب بودم. شبیه آدم هایی می خواستم بشم که نمی دونستم ته ته حالشون چه طوره. ته ته حال آدم، شب ها موقع خواب مشخص می شه که فکر خراب، خواب رو بی معنی می کنه. اون موقع است که از شب می ترسی.
افکارم… افکار خودم…
اصلا خودم کی بودم؟؟؟
یه حرف هایی می زدم که دو دقیقه بعدش پشیمون بودم. ولی ۵ دقیقه بعدترش بی خیال حرف می شدم و همین ها بود که شب موریانه می شد تو مغزم.
یاد نقش اصلی “آن مرد با باران می آید” افتادم. حالش خوب بود… شب ها با ستاره ها حال می کرد. تو دل آشوب، می خندید، خنده از ته دل. من هم وقتی ازش می خوندم، انگار حالم خوب حس می کرد شادم از ته دل. چون از کسی می خوندم که ته ته حالش خوب بود.
•°○ @bakelas_ha ○°•
باکلاسها 😎
آهان یه خبر خوب هم دارم برای اونایی که هنوز نخوندن بعداً میگم😉😜
نمکتاب یه چند تایی رنج مقدس دست دوم داره
بگو دست دوم یعنی چی؟
یعنی اینکه بروبچههایی مثل خودتون خوندن بعد رفتن نو خریدن که داشته باشن.
حالا اون خونده شدهها که فقط چهار پنج تا هم بیشتر نیست ( چون امروز حدود سی تاشو خریدن) موجوده
فکر کنم بیست سی درصد هم تخفیف داره خلاصه من زرنگی کردم لو دادم بهتون زود برید بخرید👇
کانال
https://eitaa.com/namaktab_ir
ادمین سفارش کتاب
خاطرات نوجوان بیقرار
قسمت۷:
ساعت ۹ صبح راه افتادم تو خیابون. همیشه مقصدم کتابخونه یا یه جای دنج برای کتاب خوندن بود.📚 حالا هم با همین هدف راه افتادم. دلم می خواست یکم از هوای صبح رو ذخیره کنم واسه بعدنم. کتابخونه شهر کوچیک من،کنار پارکه.🏡 منم همیشه اول توی پارک قدم می زنم بعد می رم کتابخونه. دو طرف مسیر حرکت، درخت کاج🌲کاشته ان. پارک دار، همیشه همین موقع ها میاد و چمن ها🌿🌱 و درخت ها رو آب می ده. بوی نم خاک و چمن خیس با هم مخلوط شده. حس می کنم تمیزی و سردی هوا دماغم رو اذیت میکنه. میشینم روی نیمکت رو به روی چشمه (اره پارکمون خیلی فانتزیه🤣🤪) چند صفحه از کتاب📕 چغک رو مرور می کنم. حس خوبم چند برابر می شه.
نور خورشید🌞 که پر زور میشه، راه میفتم سمت کتابخونه. در رو که باز می کنم، باد کولر می خوره تو صورتم. کتابدار پشت میزه. تا منو می بینه، انگار که سال ها منتظرم باشه، بلند می شه و با ذوق می گه:
-اعع اومدی🤩
-سلام🙂🤨
-سلام. تازه یه خانمی اومد این سه تا کتاب رو اهدا کرد به کتابخونه. گفت مخصوص نوجوان و جوانه. خیلی تاکید کرد حتما بدم به یه جوان یا نوجوانی تا بخونه. تازه ازم قول گرفت.😅 به نظرم قشنگن. بیا این بار اینها رو ببر.
کتاب ها رو از دستش گرفتم.
“از کدام سو”
“هوای من”
“سو من سه”
ناشر: “عهد مانا”
•°○ @bakelas_ha ○°•