دوباره شانه زدم گیسوی پریشان را
سری که مانده به این شانه محض دلداری ست
#اعظم_کلیابی
#بانوی_کاشانی
تو رفتی
و تمامِ پنجرههای خانه
چشمهایی شدند رو به آسمان
گویی هنوز
پشتِ شیشههای زمان
دست تکان میدهی
با آن مهربانیِ همیشگی
که در ذهن مانده
مثل بوی نانِ تازه در سپیدهدم.
#اعظم_کلیابی
#بانوی_کاشانی
#دلتنگی
#جمعه_های_دلتنگی
#پدرم
آدینه دلش شکسته وغم دارد
یک حس غریب و حال مبهم دارد
برگرد ، ترک خورده لب خشک کویر
باران محبت تو را کم دارد
#اعظم_کلیابی
#بانوی_کاشانی
#جمعه_های_انتظار
#دلنوشته_های_بانوی_کاشانی
#دلتنگی
خانهی قدیمی هنوز ایستاده
در اندوه یاد تو .
ایوانش آغوشی گسترده
برای قصههایی که از لب زمان
فرود میآیند…
مادربزرگ...
صدایت میپیچد توی حیاط
مثل بوی نان تازه ..
بوی عطر چای دم صبح ..
صدایم میکنی .
باهمان لهجه ی شیرین بهاری ات
اخ چقدر دلتنگم
برای روزهای جمعه .
برای قصه ی ظهر جمعه.
برای پدربزرگ که همیشه با یک بغل نان داغ به خانه می آمد.
برای چادری که بوی نجابت میداد
برای جانمازی که عطر شکرانه و ذکر ودعایش تمام اتاق را پر کرده بود.
چقدر اینه ی قدی و قدیمی اتاقت را دوست داشتم.
چقدر طعم غذایت دلچسب بود.
با بشقاب های رنگارنگ ..
باغچه خانه ات همیشه زیبا بود حتی پاییز وزمستانش...
آخ....برف میبارید و پدربزرگ بالای بام برف پارو میکرد.
آسمان هم بخشنده بود آن روز...
جمعه ها یادم نمیرود ...
بهترین روزهای عمرم بود ..
در کنار تو ..درکنار پدربزرگ ..و عزیزانم
خندههای ریز...
دانههای انار..
در صبح آدینه های پاییزی مگر یادم میرود ...
پرپر کردن پونه ونعنا ..
بوی گلپر...
هنوز هم دیگ خاطره میجوشد ..
و لبریز میشوم از بوی گوجه هایی که روی اتش با صبر وحوصله طعم زندگی میدادند .
وصدای تسبیح تو که دانه دانه میشمردی
اشک از پلک خاطره میریزد .
گلوی خاطره ها بغض میکند.
آه…
روزهای کودکی ام ، روزهای خوب
دورهمیهای مهربان...
چقدر زود گذشت.
#اعظم_کلیابی
#بانوی_کاشانی
#جمعه_های_دلتنگی
#خانه_مادر_بزرگ
#کانال_دلنوشته_های_بانوی_کاشانی
هدایت شده از 🕊چکاوک
.
🕊هرگز تـღـو را هرگز گناهت را نمی بخشم
تـღـو بی وفاتر از همه بودی نفهمیدم
#اعظم_کلیابی
#بانوی_کاشانی
@Chakavak110🕊
هدایت شده از 🕊چکاوک
.
🕊می سپارم ملک این دل را به دستانت ولی
خواهشا مثل کبوتر جلد هر جایی نشو
#اعظم_کلیابی
#بانوی_کاشانی
@Chakavak110🕊