گفتی که مرا با تو سروکار نبوده ست
دیوانه ی دلخسته گرفتار نبوده ست
گفتی که دلت با دگری ...وای دروغ ست
جز کذب در این سلسله گفتار نبوده ست
پروانه شدم سوختم و دور تو گشتم
یک ذره دلم لایقت ای یار نبوده ست؟
هی شعر سرودم غزل تازه به یادت
شعری که در آن مصرعی انکار نبوده ست
با میلِ خودم آمده ام سوی تو عمری
یک کار دلم از سرِ اجبار نبوده ست !
یک بار نگفتی به من از عشق کلامی
پیداست دلم محرم اسرار نبوده ست
امروز به خود امده یک عمر گذشته
دیروز اگر عاقل و هُشیار نبوده ست
دو خط،موازی و رسیدن که محال ست
در مرکز ما نقطه ی پرگار نبوده ست
دانی که چرا دل به دلت راه نبرده ؟ :
بنبست، دلت بوده و بازار نبودهست
من می روم و می کنمت زود فراموش
حالا که دلت با دل من یار نبوده ست
کردم همهی خاطرههای تو فراموش
گفتم به دلم: فکر کن انگار نبودهست
#بانوی_کاشانی
#اعظم_کلیابی
مبعوث کردی با شهادت کشورت را
فهمید دنیا اقتدار دیگرت را
بر دوش غیرت می کشم بار تفنگت
خالی نخواهم کرد هرگز سنگرت را
در دست من اینک درفش انتقام است
تا افکنم بر خاک خصم کافرت را
در روز تشیع تو ای مرد الهی
بر دوش جان خود کشیدم پیکرت را
سجاده ات رنگین شداز خون شهادت
در موج خون خواندی نماز آخرت را
روز ازل با شوق دیدار خدایت
پرکردی از عشق خدایی ساغرت را
با خون خود درس شهادت را نوشتی
بر روی چشمم می گذارم دفترت را
جان می دهم در راه این عشق و عقیده
سرمشق خود سازم هميشه باورت را
در موقع دیدار با گلهای میناب
بردی به همراه خود آقا دخترت را
از بسکه دلتنگ شهیدان بودی آقا
یکباره رفتی تا ببینی لشگرت را
#اعظم_کلیابی
#بانوی_کاشانی
#رهبر_شهیدم