10.31M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خدا خیلی راحت می بخشه
مخصوصا امشبـــــــــــــ که شب اول ماه رجبه💚
👈جا نمونی!!
#أین_الرجبیون
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🇮🇷
🎥 #کلیپ | مرد یقین
🍃🌹🍃
🌺 روایت #شهیدسلیمانی از دستگیری امام خمینی (ره) توسط ساواک.
#ساره
#قسمت_صد_و_بیست_و_نهم
این زمان به ما خیلی خوش گذشت. هر جا می رفتیم، هدیه می گرفتیم. از آن هدیه و پول ها کمی پس انداز کردیم و مقداری خرید برای خانه انجام دادیم.
آن مقدار پول باقی مانده از پول سپاه هم بود. گاهی مقداری از حقوقش را با خودش می برد، می گفت: ساره! رضایت داشته باش. گاهی بسیجی ها را جمع می کنم، می برم اهواز و ناهار یا بستنی مهمانشان می کنم تا کمی روحیه شان عوض شود و حداقل یک غذای خوب خورده باشند.
من خرج خاصی نداشتم. خانه مادرم بود. علی آقا هم که از جبهه می آمد، مدام به مهمانی می رفتیم.
من هنوز سن و سالی نداشتم و یک دختر دبیرستانی بودم که ازدواج کرده بود، مثل زن های با تجربه دنبال خرید و این مسائل نبودم. هر چه بود، کافی بود و نیازی نمی دیدم. دوستان آن چنانی هم نداشتم که بخواهم بروم خرید و یا دور هم نشینی.
روز هشتم یا نهم بازگشت علی آقا بود که از سپاه با تلفن صاحب خانه تماس گرفتند و گفتند: آقای خداداد تشریف بیاورید از اهواز برایتان تلگراف رسیده.
علی آقا سریع لباس پوشید و رفت سپاه. یکی دو ساعت بعد برگشت و گفت: تلگراف زدند برام. دیدم یک برگه دستش است و رویش نوشته: فوری فوری فوری. گفتم: تو که هنوز مرخصی ات تمام نشده!
-من باید برم، ابوعمار تنهاست.
فرمانده علی آقا ابوعمار بود. بهشهری بود. از او خیلی تعریف می کرد؛ می گفت: یک آدم خیلی با شخصیت و با کلاسی هست ابوعمار. ما چون بچه روستاییم شاید گاهی کارهای نسنجیده ای می کنیم، اما اون بچه شهره، تمام حرکات و رفتارهاش دقیقه و خیلی با کلاس با نیرو ها برخورد می کنه.
#ساره
#قسمت_صد_و_سی_ام
خیلی ابوعمار را دوست داشت. می خواست هر طور شده خودش را به شخصیت او نزدیک کند. وقتی دیدم رفتنی شده و بی قرار است، از جا بلند شدم، لباس هایش را اتو کردم و ساکش را آماده کردم.
وقت خداحافظی گفت: دعا کن ساره، ما کار مهمی داریم. بعد ها فهمیدم آن کار مهم، فتح خرمشهر بود.
خیلی عادی و بدون ناراحتی، بر خلاف دفعه های قبل، خداحافظی کردم و فقط گفتم: علی جان! رفتی از خودت خبر بده، نامه بده. من را بی خبر نذار.
-این دفعه زود میام. خیلی طول نمی کشه.
وقتی رفت، سه ساعت بعد وسایل و کتاب هایم را جمع کردم و رفتم خانه مادرم. نزدیک سوم خرداد و آزادی خرمشهر بود و من امتحان خرداد ماه را باید می دادم. بی خیال نبودم. ناراحت بودم، اما خیلی مثل قبل بی تابی نمی کردم.
تازه امتحان اولمان را داده بودیم که خرمشهر آزاد شد. من اصلا برای امتحان های خرداد ماه نخوانده بودم و باید خودم را آماده می کردم. یکی دو شب کتاب ها را گذاشتم جلوی چشمم، اما حوصله مطالعه کردن نداشتم.
یکی دو تا امتحان اول را دادم، ولی دیدم اصلا جالب نشد. از طرف دیگر در روزهای امتحان دوستم عفت زایمان کرد. نبود علی آقا، زایمان دوست صمیمی ام و بی حوصله بودن در مطالعه، باعث شد دیگر به امتحان فکر نکنم.
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
#شب لیلة الرغائب
سخنرانی علامه حسنزاده آملی
🕊✨ أللَّہُمَ؏َـجِّڸْ لِوَلیِڪَ ألْفَـرَج بحق حضرت زینب سلام الله علیها✨🕊