می خوام چند جمله خطاب به امثال خودم بنویسم
آی اونایی که فکر می کنین هر کی فقیر شد ارزش رفاقت نداره
آی اونایی که عارتون میشه با یه رفتگر و کارگر و … همکلام و همنشین بشین
آی اونایی که ارزش رو توی شیک پوشی و موقعیت اجتماعی و پول و خوشکلی و … می دونین
اگه تمام افتخارات عالم رو داشته باشی و امام زمانت بهت نگاه نکنه هیچی نداری
کمی به خودمون بیاین
نکنه همون رفتگر و همون فقیر و ندار محله و شهر بشه سنگ صبور مهدی فاطمه اما من و شما که ادعا داریم …. بگذریم!😭😭😭😭
تو رو خدا بیایم معیار ارزشمندی آدما رو انسانیت قرار بدیم ، نه تیپ و شغل و پول …
وقتی کنار فقیر و رفتگر و آدم ساده ای گذشتیم ، یه احتمال بدیم که شاید اون پیش خدا و امام زمان از ما عزیزتر باشه… اونوقت قشنگتر زندگی می کنیم…
https://eitaa.com/banoyealam
نثار ارواح طیبه شهدا لطفا صلواتی قرائت فرمایید ...
#اللهم_صل_علی_محمد_و_آل_محمد_و_عجل_فرجهم
وقت بارش باران درهای رحمت باز است و دعا به استجابت نزدیکتر
وقتی دعا میکنی
معلوم نیست دعای تو از زبانت و یا حتی قلبت که خارج میشود، به کجا میرود!
دعایت به آن عالم میرود؟
دعایت به آنجا که دارند تقدیرت را مینویسند میرود؟
و یا شاید،
تقدیرنویس مهربان عالم تقدیرت را با توجه به دعایت مینویسد!
پس،
جوری دعا کن که بیشترین بهره را خودت ببری و دیگران!
میتوانی برای لقمه نانی و یا برای گیر و دار دنیایت و یا برای تحصیل مال و درمان دعا کنی!
اما یادت باشد، دعایی کن که جمع کنندهی همهی دعاها باشد و با خودش همهی خوبیها را بیاورد!
دعا برای ظهور و فرج امام زمان، همان دعایی است که اگر به هدف بنشیند با خودش همهی خوبیها را میآورد!
عدالت، صلح، محبت، ثروت، آبادانی و .... از همه مهمتر خود امام زمان را!https://eitaa.com/banoyealam
حجابت را محکمتر کن و رو به قبله بایست و اقتدا کن به مادرت #زهرا(سلام الله علیها)..
روایتی ازدوست شهید: بعد از نماز ظهر بود حدود ساعت ۲ بعدازظهر کوچهها خیلی خلوت بود من و کمیل روبروی کوچه زیر سایه یک درخت مشغول صحبت کردن بودیم ناگهان دیدم که کمیل رنگش پرید و سرش را پایین انداخت چند لحظهای بود که سرش پایین بود سرش را بالا آورد و گفت مهدی همینجا بمان من گفتم چی شده گفت: گفتم همینجا بمان،
من گفتم چی شده گفت: گفتم همینجا بمان، جلو نیا به پشت سر خودم نگاه کردم و دیدم که خانم و آقایی در حال نزدیک شدن به ما هستند مردی ورزشکار و درشتاندام بود؛ با خودم گفتم فکر کنم کمیل هوس کتک خوردن کرده همچنان که کمیل جلو میرفت من خودم را برای کتک خوردن آماده کردم گفتم کمیل تو ورزشکاری من چی بگویم من که کتک را خوردم به سمت آنها رفت و من هم پشت سر او حرکت کردم به آنها رسید
سلام کرده همینطوری که سرش پایین بود گفت ببخشید میشود خواهشی از شما بکنم؟ اجازه بدهید چند لحظهای به همسر شما نگاه کنم و از آن لذت ببرم آن مرد بهشدت عصبانی شد و گفت: حرف دهنت را بفهم. کمیل دوباره درخواست خودش را تکرار کرد. اجازه بدهید چند لحظه به همسر شما نگاه کنم از آن لذت ببرم، مرد بهشدت عصبانی شده و سیلی محکمی بهصورت کمیل زد
کمیل دوباره درخواست خودش را تکرار کرد و این دفعه سیلی محکمتری بهصورت کمیل زد همسرش گفت «نه به سرپایینت نه به این حرفت خجالت بکش چرا چنین درخواستی میکنی؟»
کمیل گفت: نمیدانستم اگر از شما اجازه بگیرم شما ناراحت میشوید و الا مثل دیگران که بدون اجازه از همسر شما لذت میبردند من هم لذّت میبردم جوان بهشدت عصبانی شد سیلی محکمی با دست چپ بهصورت کمیل زد
آن لحظه کمیل دستش را جای سیلی گذاشت و نشست روی زمین شروع به گریه کردن کرد؛ فکر کنم یادش افتاد به مادر شایدم با خودش میگفت «مادر! من مرد جوانم، ورزشکارم، ولی شما...»