eitaa logo
بـــاران‌عــــ❤ـشــق
32.2هزار دنبال‌کننده
2.9هزار عکس
298 ویدیو
182 فایل
﷽ وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ. کپی حرام پیگرد قانونی و الهی دارد. تبلیغات 👇 @gostarde_nn
مشاهده در ایتا
دانلود
از این که رمان های مارو همراهی میکنید خیلی ممنونم امید وارم رمان جدید هم همراهی کنید قشنگه😍😍
رمان سوگلی ارباب💙 ───• · · · ⌞🦋⌝ · · · •─── مهمان دار لیوان نوشیدنی مو پر کرد وگفت: -چیز دیگه ای میل ندارید قربان؟ یه مقدار از نوشیدنیم سر کشیدم و بلند شدم -قربان...من در خدمت شمام جواب دادم خیر ───• · · · ⌞🦋⌝ · · · •───
رمان سوگلی ارباب⸽🧿 ───• · · · ⌞🦋⌝ · · · •─── از هواپیما که پیاده شدم راننده منتظرم بود. بعد از سوار شدن مستقیم به طرف عمارت پدریم رفتم. جایی که سالها پام و توش نذاشته بودم و حالا تنها دلیلی که مجبورم میکرد به اونجا برم فوت بابا بود. توی ماشین سعی کردم به چیزی فکر نکنم چون باید انرژی ذخیره میکردم برای دیدن فامیلی که ازشون فراری بودم. لپ تاپم و روشن کردم و به نقشه ی جدیدی که تازه به دستم رسیده بود نگاهی انداختم.محل دفینه توی یکی از روستاهای اربیل عراق بود و هیچ قیمتی نمیشد روش گذاشت. نوشیدنیم و مزه کردم و برای حسین ایمیل زدم تا کارای اولیه رو انجام بده. باید خیلی زود کار حفاری رو شروع و جزئیات نقشه رو بازسازی میکردم. بعد از حدود نیم ساعت بالاخره رسیدیم. وارد حیاط امارت که شدیم لپ تاپ و بستم و لیوان نوشیدنی رو سر جاش برگردوندم. ماشین های مدل بالایی که توی حیاط پارک بودن نشون میداد تمام اقوام اونجا جمعن. با اینکه اصلا رقبتی به دیدن شون نداشتم اما ناچار بودم برای چند روز تحمل شون کنم. روی موهای کوتاهم دستی کشیدم و نفسم و بیرون فرستادم. راننده که در رو باز کرد پیاده شدم و همون طور که دکمه ی کتم و می بستم گفتم: -وسایلم و به اتاق منتقل نکنید تا خودم دستور بدم حواستون به نگهبانا هم باشه -چشم قربان ،مطمئن باشید وقتی خیالم از بابت همه چیز راحت شد به طرف امارت حرکت کردم. ───• · · · ⌞🦋⌝ · · · •───
رمان سوگلی ارباب ⸽⸽🧿💙 ───• · · · ⌞🦋⌝ · · · •─── هوای اون خونه سمی بود،حتی گلا و درختا هم رنگ بی رنگی به خودشون گرفته بودن. صدای چند تا کلاغ هم از باغ پشتی به گوش میرسید و با صدای قرآن ادغام میشد. همه چیز شبیه قبرستون های متروکه شوم و بد یمن به نظر میرسید. دیگه هیچی مثل سابق نبود،قبلا این خونه صفای دیگه ای داشت ولی وقتی مادرم فوت کرد همه چیز به طرز عجیبی بی روح شد. حتی خاک حیاط هم تیره شده بود،درست مثل اهالی خونه. پیشکار که مثل همیشه جلوی در وایساده بود با دیدنم لبخند پررنگی زد و بعد از تعظیم کوتاهی گفت: -خوش آمدید آقا بهتون تسلیت میگم،غم آخرتون باشه خوشحالم بازم میبینم تون براش سری تکون دادم و گفتم: -منم خوشحالم میبینمت پیرمرد اصلا عوض نشدی اقا نبی لبخند بی جونی تحویلم داد و گفت: -ای آقا ...نفرمائید ما دیگه آفتاب لب بومیم مهمون امروز و فرداییم معلوم نیست عزرائیل کی بیاد سراغ مون کلافه دستی توی هوا تکون داد: -ببخشید باز پر حرفی کردم بفرمائید داخل همه منتظر شمان نفسم و نامحسوس به بیرون فوت کردم. سعی کردم ظاهرم و خونسرد نشون بدم دقیقا همون کاری که توش تبحر داشتم،مثل همیشه بدون اینکه چیزی از چهره م خونده بشه وارد خونه شدم اما هنوز قدم دوم و برنداشته بودم که محکم با جسم ریزه میزه ای برخورد کردم. ───• · · · ⌞🦋⌝ · · · •───
رمان سوگلی ارباب⸽⸽🧿💙 ───• · · · ⌞🦋⌝ · · · •─── همه چیز دست به دست هم داده بود تا عصبانیتم رو بیشتر کنه،کاش میتونستم از اونجا برم و دیگه پشت سرمم نگاه نکنم. با شنیدن صدای "اخ" با حرص به دختری نگاه کردم که با ظرف خرما روی زمین افتاده بود و با چشمای بسته کمرش رو ماساژ میداد. اولین برخورد بعد از برگشتم اصلا چیز جالب توجهی نبود.انگار همه چیز دست به دست هم داده بود تا اوضاع رو برام سخت تر کنه. دستم و توی جیبم مشت کردم و غریدم: -مگه کوری دختر؟ یکی از خدمتکارا با عجله خودش و به ما رسوند و کنار دختر روی زمین نشست و گفت: -ای وای خاک به سرم چی شدی تو؟ همون طور که کمکش میکرد سرش و بالا گرفت و با دیدنم رنگش پرید: -اقا ببخشید تو رو خدا اون... عصبی دستی روی موهام کشیدم و خواستم حرفی بزنم که ترلان با عجله خودش به ما رسوند و با دیدن وضعیت پیش اومده با جیغ جیغ گفت: -مگه صد بار نگفتم نذار این دختره توی دست و پا باشه؟ جمعش کن این افتضاح و تا همتون و اخراج نکردم یه مشت غربتی جمع شدن دورم عین گاو میچرن صدای جیغ جیغوش هنوزم عوض نشده بود،حتی افاده ای تر از قبل به نظر میرسید. جوری آرایش کرده بود که هر کی خبر نداشت فکر میکرد برای مراسم عروسی دعوت شده نه اینکه شوهرش فوت کرده. موهای چتری و فر شده شو مرتب کرد و چشم غره ای به خدمتکار رفت. ───• · · · ⌞🦋⌝ · · · •───
رمان سوگلی ارباب ⸽⸽🧿💙 ───• · · · ⌞🦋⌝ · · · •─── ترلان منو خوب میشناخت،میدونست چکارایی از دستم بر میاد به خاطر همین با چشمای ترسیده یه قدم عقب تر رفت. همینکه هنوز میتونستم به راحتی حد و حدودشو بهش نشون بدم باعث میشد احساس بهتری داشته باشم. آب دهنش و با صدا قورت داد و آروم گفت: -گرشا من... دستم و روی بینیم گذاشتم و هیس کشداری گفتم: -هیــــس...فقط ساکت شو و جلوی چشمام نباش همین صاف وایسادم و بعد از اینکه با حالت نمایشی یقه ی کتم رو مرتب میکردم به طرف سالن رفتم تا با فامیلی روبرو بشم که سالها ازشون دور بودم. عمو پرویز اولین نفری بود که جلو اومد،مردونه همدیگه رو بغل کردیم و منو محکم بین بازوهاش نگه داشت. شاید اون و دخترش تنها کسایی بودن که دلم میخواست باهاشون حرف بزنم. بعدش خاله شراره؛ مادر ترلان جلو اومد، مار هفت خطی که به شیطان هم درس میداد. وقتی منو تو آغوش گرفت با لحن بغض داری گفت: -عزیز دلم عطر خواهرم و میدی چرا اینقدر بی معرفت شدی گرشا جان مادرت تو رو به من سپرد نمیخوای یه سر به خاله ی پیرت بزنی؟ لبخندی که زدم زیادی مصنوعی بود آروم گفتم: -خاله میدونی که حالم و بهم میزنی؟ خسته نشدی از این همه دروغ؟ وقتی صدای نفس های تند شده شو شنیدم ادامه دادم: -سعی کن زیاد حرص نخوری چون نمیخوام خرج بوتاکس بیشتری بیفته گردن شوهرت ───• · · · ⌞🦋⌝ · · · •───
رمان سوگلی ارباب⸽⸽🧿💙 ───• · · · ⌞🦋⌝ · · · •─── با پوزخندی‌که روی لبم نقش بسته بود بی اونکه چیزی بهش بگم از پله ها بالا رفتم.حتی جواب دادن بهش وقت تلف کردن بود. صدای تق تق کفشش و پشت سرم شنیدم،با تمام حرصی که از بی توجهیم توی وجودش تلنبار شده بود پاش رو محکم روی زمین میکوبید و دنبالم از پله ها بالا اومد. وقتی بهم رسید بازوم رو گرفت و گفت: - چند لحظه صبر کن باید حرف بزنیم از اون لمس عصبی بودم و جای انگشتاش مثل ذغال داغ میسوخت. بلافاصله به عقب برگشتم و غریدم: -بذار یه چیزی رو از همین اول برات روشن کنم یه بار دیگه بهم دست بزنی یا سعی کنی باهام حرف بزنی تضمین نمیکنم استخون سالم توی بدنت بمونه بهتره حرفم و جدی بگیری دختر خاله من اصلا آدم با حوصله ای نیستم مفهومه؟ فقط سرش رو به علامت فهمیدن تکون داد،میتونستم رنگِ پریدش رو ببینم. دستاش رو دور مچم حلقه کرد و با ترس به پایین پله ها نگاه انداخت،اگه از اونجا پایین مینداختمش حتما میمرد. بی توجه بهش از پله ها بالا رفتم اما با یادآوری چیزی راه رفته رو برگشتم و دوباره روبروش وایسادم: -در ضمن وکیل اخر همین هفته برای خوندن وصیت نامه میاد بعد از خوندنش اگه این خونه به من رسیده باشه فقط یه ماه وقت داری گورت و از اینجا گم کنی و بری ───• · · · ⌞🦋⌝ · · · •───
رمان سوگلی ارباب⸽🧿💙 ───• · · · ⌞🦋⌝ · · · •─── وارد اتاق که شدم روی مبل نشستم تا یکم به آرامش برسم. با وکیلم در مورد کارای قانونی وصیت نامه صحبت میکردم که محافظ وسایلم رو به اتاقم آورد.اون بهم اطمینان داد که همه چیز خوب پیش رفته و عمارت توی امنیت کامله. بعد از رفتن محافظ در رو قفل کردم.لباسام رو در اوردم و خودم رو به حموم رسوندم. با وجود اینکه توی اتاق دوربین کار گذاشته بودم اما به ترلان اصلا اعتماد نداشتم،اون قبلا بهم ثابت کرده بود میتونه چقدر مکار و حیله گر باشه.باید حواسم رو جمع میکردم تا از پشت بهم چاقو نزنه. مثل همیشه حوصله ی زیادی برای شستن خودم نداشتم،اونکار برام سخت و حوصله سر بر بود،فقط یه دوش کوتاه باعث میشد احساس سبکی کنم. ───• · · · ⌞🦋⌝ · · · •───
رمان سوگلی ارباب⸽⸽🧿💙 ───• · · · ⌞🦋⌝ · · · •─── از حموم که بیرون زدم از شدت تشنگی احساس میکردم گلوم مثل کویر خشک شده. خدمتکارا توی اتاقم چیزی برای پذیرایی نذاشته بودن. این اشتباهات عصبیم میکرد و از نظر من قابل بخشش نبود، روز بعد حتما بهش رسیدگی میکردم؛ خدمه باید به وظایف شون درست عمل میکردن حتی در نبود پدرم. از اتاق بیرون زدم و به طرف آشپزخونه رفتم. طبقه ی پایین کاملا توی تاریکی فرو رفته بود و چیزی دیده نمیشد.بعد از اینکه چشمم به تاریکی عادت کرد به طرف آشپزخونه رفتم. برق رو که روشن کردم خدمتکاری که همون بدو ورودم باهاش برخورد کرده بودم با هل از جاش بلند شد و با لحنی که ترسش رو فریاد میزد سلام کرد: -س...سلام حس کردم از شدت ترس جثه ی ریزه میزه ش لرزش خفیفی داشت چون حتی سرش رو هم بلند نکرد. از اونجایی که احوالات یه خدمتکار برام مهم نبود توجهی بهش نکردم و به طرف یخچال رفتم. البته دخترک حق داشت که ازم بترسه،احتمالا عادت نداشت مردی رو نصفه شب این جا ببینه. شیشه ی آب رو از یخچال بیرون آوردم و برای اینکه سکوت شکسته بشه گفتم : -چرا تو تاریکی نشستی؟ دخترک دوباره پشت میز نشست و همون طور که گردو لای خرماها میذاشت با صدایی که به زحمت میشنیدم گفت: - احتیاجی به روشنایی ندارم...آقا ───• · · · ⌞🦋⌝ · · · •───
رمان سوگلی ارباب ⸽⸽🧿💙 ───• · · · ⌞🦋⌝ · · · •─── حرفش برام عجیب بود چون حتی سرش رو بلند نمیکرد تا بهم نگاه کنه. اینو پای خجالت دخترونه ش گذاشته بودم،به احتمال زیاد از اون دخترایی بود که توی نوجوانی فاز غم و افسردگی بر میدارن ولی قبل از اینکه چیزی بپرسم صدای ترلان از جلوی در آشپزخونه به گوشم رسید: - دختره کوره چیزی نمی بینه به خاطر همین احتیاج به نور نداره برای یه لحظه،فقط یه لحظه قلبم یه ضربان و جا انداخت.این بار با دقت بیشتری بهش نگاه کردم اون دختر خیلی زیبا بود و اصلا بهش نمیومد نابینا باشه. دستم رو جلوی صورتش تکون دادم،واقعا هیچ عکس العملی نشون نمیداد. ترلان لیوانش رو از آب پر کرد و گفت: -اخلاقت هنوز عوض نشده چه عضله هایی واسه خودت ساختی راستی دوستت و با خودت نیاوردی؟ نگو که تنها اومدی! در حالیکه از فضولی هاش کلافه شده بودم روی صندلی نشستم و به دخترک خیره شدم تا شاید ترلان راهش رو بکشه و بره. دختر‌ بلافاصله بلند شد و در حالیکه با دست دنبال قوری و کتری می گشت لیوانی از کنار گاز برداشت، چایی رو تا نصفه توی لیوان پر کرد و بقیه ش رو آب جوش ریخت. جوری رفتار میکرد که انگار میبینه و بارها اینکارو برام انجام داده،دقیقا میدونست چقدر باید چایی بریزه.حتی میدونست من توی لیوان میخورم. دسته ی لیوان رو توی دستش گرفت و همون طور که با دست دیگه میز رو پیدا میکرد دوباره به طرفم برگشت. ───• · · · ⌞🦋⌝ · · · •───
رمان سوگلی ارباب ⸽⸽🧿💙 ───• · · · ⌞🦋⌝ · · · •─── به چشمای خاموش دختر خیره شدم،روح زندگی توش دیده نمیشد. مثل یه برگ پاییزی؛ زرد و پژمرده روی صندلی کز کرده بود. دستای ظریف و کوچکیش دومین چیزی بود که توجهم رو جلب کرد تیپ و ظاهرش بر خلاف دخترای امروزی ساده بود.عطرش هم یه بوی خاصی داشت، انگار مخلوطی از بوی شامپو و صابون بچه به نظر میرسید. همه چیز دخترک حس خوبی بهم میداد. آرامشی که توی حرکاتش دیده میشد وادارم میکرد بشینم و بهش نگاه کنم. دستش رو روی میز کشید تا منو پیدا کرد و لیوان و جلوم گذاشت. برای یه لحظه دستش با دستم برخورد کرد،پوستش هم درست مثل پوست بچه نرم و لطیف بود. ترلان که تمام حرکات منو زیر نظر داشت لیوان شو روی میز کوبید و رو به دختر گفت: -جمع کن برو بگیر بخواب بقیه ی مواقع مفت میخوره و میخوابه اون وقت الان کار کردنش گرفته دختر بدون اینکه خم به ابرو بیاره ظرف خرمایی رو که با مغز گردو تزیین کرده بود جلوم گذاشت و همون طور که عصاش رو از کنار میز بر میداشت زمزمه کرد: -چشم خانوم بر خلاف ظاهر آرومش لرزش صداش چیزی نبود که از دیدم مخفی بمونه. توی اون لحظه شاید یکم فکرم رو درگیر خودش کرد ولی بعدش اصلا مهم نبود که ترسیده. باید بهش میفهموندم توی اون خونه باید از کی دستور بگیره. ترلان از بودن اون دختر توی آشپزخونه شاکی بود و من بهش اجازه نمیدادم به هدفش برسه برای همین رو به دختر گفتم: -بشین سر جات تا وقتی دستور ندادم جایی نمیری ───• · · · ⌞🦋⌝ · · · •───