eitaa logo
بـــاران‌عــــ❤ـشــق
32.2هزار دنبال‌کننده
2.9هزار عکس
296 ویدیو
182 فایل
﷽ وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ. کپی حرام پیگرد قانونی و الهی دارد. تبلیغات 👇 @gostarde_nn
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
چنگی به لباس عروسم زدم و بدو بدو از آرایشگاه فرار کردم که همون لحضه ماشینی جلوی پاهام ترمز زد: کجا عروس خانم؟ - تو رو خدا منوببر؛ قرار با کسی ازدواج کنم که اصلا نمیشناسمش دارن بدبختم میکنن، هرکاری بگی برات انجام میدم. - بپر بالا. به محض اینکه تو ماشین نشستم توجهم به کت و شلوارش جلب شد. - تو چرا کت و شلوار....نکنه دوماد توییییی؟ نگاه جذابی بهم انداخت. - داشتی از دست من فرار می کردی عروسک ؟ حیف پسر به این خوشگلی نیست؟ 😐🤣 https://eitaa.com/joinchat/3752722709Cf773b440e8 ‌آخر‌گیر...
هدایت شده از تبلیغات
زن باید یه پوستی داشته باشه سفید که لپاش مثل سیب قرمز سرخ باشه 🍎 به نظر من هیکلت هر چقدم بد باشه ولی پوست خوب عیبتو میپوشونه🙃🙂 پس اگه پوست جای و داره یا یا حتی نواحی حساس بیا اینجا که بهترین معجزه رو می‌کنه 😍👇🏽👇🏽 https://eitaa.com/joinchat/2765029399C20c902978d
هدایت شده از تبلیغات باران
یه جاری دارم دقیقا همسن مادرمه ! اونوقت کنارم که تو عروسیا میشینه همه فکر میکنن خاهریم بسکه این لامصب خوب مونده 😳😐 ینی این لعنتی یه پوست و مویی واس خودش نگهداشته آدم میگه فقط پسر باشم برم بگیرمش😐🤦‍♀ جالبیش اینجاس اونروز بهم میگه این این آت آشغالا چیه به اسم لوازم آرایش میمالی سر صورتت زن باید طبیعی خوشگل بمونه😒بلاگرفته رو بزبون گرفتم میگه بیا اینجا عضوشو شبیه پیرزنا کردی خودتو 😅👇 https://eitaa.com/joinchat/2765029399C20c902978d
هدایت شده از تبلیغات باران
🔥لاغری سریع تا 🔥 ㊙️ چربیســ🔥ــوزی شکم وپهلـو➕ رفع سلولیت های کهنه و قدیمی حداقل 4کیلو کاهش وزن در هفتــه😊👌 بــدون👈 ❌ بــدون👈 ❌ 🚺 مناسب بـــرای افرادِپـــراشتها، تیروئیدی، کم تحرک،استپ وزن ✅ تست شده و امتحان پس داده😍(مستند داخل کانال😳)👇 https://eitaa.com/joinchat/2098987253C723a033d44
خوشحال کردنِ انسان محزون، چه با بخشش مال، چه با سخن نیکو، و چه با کنار او نشستن، گناهان را پاک می‌کند... ✍🏻آیت‌الله‌قاضی‌طباطبایی
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
همین که گفتم! یه بار دیگه اسم زن و زن گرفتن تو این خونه بیارین به خداوندی خدا میرمو دیگه برنمیگردم! خدا رو شکر دستم به دهنم میرسه که نخوام محتاج پولتون یا ارثیه یا هر کوفت و زهر مار دیگه ای باشم! یه دفعه داغی سیلی بابا رو روی صورتم حس کردم درحالی که از عصبانیت میلرزید گفت: پسره نمک نشناس! برو گورتو گم کن از این خونه تا زن نگرفتی بر نمیگردی و اگر نه هیچ وقت حلالت نمیکنم هیچ وقت....پوزخندی نثارش کردم و گفتم: معلومه که میرم فکر کردی اینجا میمونم؟ با حرص به سمت در رفتم صدای هق هق مامان تو گوشم بیشتر عصبیم میکرد. تا خواستم برم بیرون که با صدای فریاد زن پنهانیم سر جام میخکوب شدم. _اقازادت خیلی وقته زن داره حتی بچشم تو شکممه!...😱👇 https://eitaa.com/joinchat/302186527C561b633322
591239 👤 سلام ، ازتون خواهش میکنم دوباره لینک که دختره برای اینکه خانوادش برشکست نشه با پسر فوق العاده خشن و مغرور که یواشکی عاشقشه ازدواج میکنه رو دوباره بزارید خیلی وقته دنبالشم 😭💋 〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️ 👤 سلام عزیزم شما ( ) رو میگید بفرمایین اینم لینک کانالش👇♥️ https://eitaa.com/joinchat/302186527C561b633322 https://eitaa.com/joinchat/302186527C561b633322
از این که رمان های مارو همراهی میکنید خیلی ممنونم امید وارم رمان جدید هم همراهی کنید قشنگه😍😍
رمان سوگلی ارباب💙 ───• · · · ⌞🦋⌝ · · · •─── مهمان دار لیوان نوشیدنی مو پر کرد وگفت: -چیز دیگه ای میل ندارید قربان؟ یه مقدار از نوشیدنیم سر کشیدم و بلند شدم -قربان...من در خدمت شمام جواب دادم خیر ───• · · · ⌞🦋⌝ · · · •───
رمان سوگلی ارباب⸽🧿 ───• · · · ⌞🦋⌝ · · · •─── از هواپیما که پیاده شدم راننده منتظرم بود. بعد از سوار شدن مستقیم به طرف عمارت پدریم رفتم. جایی که سالها پام و توش نذاشته بودم و حالا تنها دلیلی که مجبورم میکرد به اونجا برم فوت بابا بود. توی ماشین سعی کردم به چیزی فکر نکنم چون باید انرژی ذخیره میکردم برای دیدن فامیلی که ازشون فراری بودم. لپ تاپم و روشن کردم و به نقشه ی جدیدی که تازه به دستم رسیده بود نگاهی انداختم.محل دفینه توی یکی از روستاهای اربیل عراق بود و هیچ قیمتی نمیشد روش گذاشت. نوشیدنیم و مزه کردم و برای حسین ایمیل زدم تا کارای اولیه رو انجام بده. باید خیلی زود کار حفاری رو شروع و جزئیات نقشه رو بازسازی میکردم. بعد از حدود نیم ساعت بالاخره رسیدیم. وارد حیاط امارت که شدیم لپ تاپ و بستم و لیوان نوشیدنی رو سر جاش برگردوندم. ماشین های مدل بالایی که توی حیاط پارک بودن نشون میداد تمام اقوام اونجا جمعن. با اینکه اصلا رقبتی به دیدن شون نداشتم اما ناچار بودم برای چند روز تحمل شون کنم. روی موهای کوتاهم دستی کشیدم و نفسم و بیرون فرستادم. راننده که در رو باز کرد پیاده شدم و همون طور که دکمه ی کتم و می بستم گفتم: -وسایلم و به اتاق منتقل نکنید تا خودم دستور بدم حواستون به نگهبانا هم باشه -چشم قربان ،مطمئن باشید وقتی خیالم از بابت همه چیز راحت شد به طرف امارت حرکت کردم. ───• · · · ⌞🦋⌝ · · · •───