eitaa logo
بـــاران‌عــــ❤ـشــق
32.2هزار دنبال‌کننده
2.9هزار عکس
298 ویدیو
182 فایل
﷽ وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ. کپی حرام پیگرد قانونی و الهی دارد. تبلیغات 👇 @gostarde_nn
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂 🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂 🍃🍂🍃🍂🍃🍂 🍂🍃🍂🍃🍂 🍃🍂🍃🍂 🍂🍃🍂 🍃🍂 🍂 🍁رمـــان انلاین نجلا🍃 🍁براساس واقعیت🍃 🍁به قلم: زهـــرا_ســـادات🍃 او مشغول گشتن توی موبایلم شد و من هم مشغول گشتن دنبال قابلمه و ظرف های لازم. با این که این همه سال تنها مانده بودم اما هیچ علاقه ای به آشپزی نداشتم هیچ وقت. ولی آشپزی با نجلا طعم دیگری داشت دیگر، نمی توانستم از آن بگذرم. -خب، این جا نوشته اول باید پیاز رو تفت بدیم. سرم را تکان دادم و نگاهی به صفحه ی موبایل کردم. -بگیر من خرد می کنم پیاز ها رو. موبایل را از دستش گرفتم و با دقت مشغول خواندن شدم. امیدوار بودم که خوب از آب در بیاید. مگر می شد خوب نشود اصلا؟ او می خواست بپزد، هر چند که او هم نابلدتر از من بود، هر چند که رنگ آشپزی را ندیده بودیم، هر چند که او مریض بود و من باید برایش می پختم اما همین کنار هم بودن حالش را خوب می کرد مگه نه؟ همین که او می پخت برای من می شد بهترین غذای دنیا، مگر نه؟ -امیرپاشا. سرم را از توی گوشی بیرون آوردم و به چشم های سرخ شده اش خیره شدم. بینی اش را بالا کشید و کاسه ی پیاز های خرد شده را به سمتم گرفت. با تعجب نگاهش کردم. چشم هایش اشکی شده بودند و... برای چی؟ -خوبی؟ -آره. -پس چرا... کاسه ی پیاز ها را بالا آورد که متوجه شدم. لبخندی زدم، من را بگو که چقدر ترسیده بودم برایش. کاسه را از دستش گرفتم و درون قابلمه ریختم. -خب می دادی من ریز کنم اگه این قدر حساسی. -یعنی تو موقع خرد کردن گریه نمی کنی؟ شانه ای بالا انداختم. من که تا به حال پیاز خرد نکرده بودم که بخواهم بدانم چه طور می شود. اما همین که چشم های اشکی نمی شد می ارزید به همه چیز. با هم مشغول شدیم. خودمان هم نمی دانستیم داریم چی می ریزیم و چه می کنیم. فقط هر چه در آن نوشته بود نصفه و نیمه انجام می دایدم. می گفت نمک به مقدار کافی و خب ما چه می دانستیم کافی یعنی چی؟ می گفت جوبرک و ما چه می دانستیم به چه اندازه باید بریزیم. https://eitaa.com/baran_eshgh/22547 کُپی حَرام اَست و پیگرد الهی و قانونی دارد 🍃 🍂🍃 🍃🍂🍃 🍂🍃🍂🍃 🍃🍂🍃🍂🍃 🍂🍃🍂🍃🍂🍃 🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃 🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃
🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂 🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂 🍃🍂🍃🍂🍃🍂 🍂🍃🍂🍃🍂 🍃🍂🍃🍂 🍂🍃🍂 🍃🍂 🍂 🍁رمـــان انلاین نجلا🍃 🍁براساس واقعیت🍃 🍁به قلم: زهـــرا_ســـادات🍃 سر قابلمه را گذاشت و به سمتم برگشت. همین طور به کابینت تکیه داده بودم و نگاهش می کردم، خیال می کردم او کدبانوی قشنگی هم می شود. مثلا یک مادر مهربان که هم مادرانه بلد است و هم زن بودن و هم به شدت بچگی کردن را آموخته بود. -امیدوارم که خوب بشه. -منم. صندلی را عقب کشید و روی آن نشست و من همین طور خیره شدم به نیم رخش که با آن چتری های ریخته روی مژه های بلندش جذاب تر هم می شد. -هیچ وقت فکر نمی کردم آشپزی اینقدر سخت باشه. به سمتم برگشت و خسته نگاهم کرد. خیلی خسته شده بود، مخصوصا که مریض هم بود و سرفه امانش نمی داد. دوباره دست هایش را تکیه ی چانه اش کرد و به من خیره شد. ای کاش من هم می توانستم تا ابد همین طور روبه رویش بنشینم، او حرف بزند، حرص بخورد، قهر کند، بخند، هوس قدم زدن زیر باران کند و من فقط نگاهش کنم و از خنده ریسه بروم. -میگ امیر... موبایلم روی میز شروع به لریزدن کرد. اخم هایم را در هم کردم و منتظر به نجلا نگاه کردم تا بگوید کیست. من که کسی را نداشتم به من زنگ بزند، یا مزاحم بود و یا... آرشی دیگر نبود که بخواهد تنها نام روی تماس های من باشد. موبایل را به سمتمم گرفت. -آرشه. نفس کلافه ای کشیدم. من دیروز به این پسر گفتم فعلا نزدیکم نشود و او باز هم طاقت نیاورد. من می دانستم این فعلا یعنی تا ابد اما نمی خواستم به او بگویم که می دانستم تاب نمی اورد، باید کم کم به این دور ماندن هایمان عادت کند. موبایل را از دستش گررفتم و رد تماس را زدم. اصلا نمی خواستم الان که کنار نجلا هستم در موردش فکر کنم. -چرا جواب ندادی. سکوت کردم و همین طور نگاهش کردم. جوابی برای گفتن نداشتم که دل مهربان او را قانع کند. گمان می کردم اگر سخت ترین ضربه ها را هم به او بزنند او فراموش می کند https://eitaa.com/baran_eshgh/22547 کُپی حَرام اَست و پیگرد الهی و قانونی دارد 🍃 🍂🍃 🍃🍂🍃 🍂🍃🍂🍃 🍃🍂🍃🍂🍃 🍂🍃🍂🍃🍂🍃 🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃 🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃
🔸دخترخانوم خوشگل ! آقا پسر خوشتیپ ! لطفا ڪنار آینہ اتاقت بنویس: طورے آرایش ڪن؛ لباس بپوش؛ و تیپ بزن ڪہ؛ 🔸"امام زمـان" نگاهت ڪنہ نہ مردم ... 💔🌹 『
بھترین برند ؛ بھترین پوشش... از آن من است! ^-^ چہ برندی چہ پوششے بھتر از چادرِ مادرِ حسین بن علے ؟! 『
پارت اول رمان پر طرفدار این روزهاااا 👆😍
💕 (ص): 🌿هرکس مؤمنی را غمگین کند سپس همه دنیا را به او بدهد، این کار جبران آن نخواهد کرد و پاداشی برای این کارش داده نمی شود.🌱 📚بحار، ج۷۲، ص۱۵۰🍂 『
💕 (ع) فرمودند: 🍃با مردم به گونه‌ای رفتار کنید که اگر از دنیا رفتید بر شما گریه کنند،🌸 و اگر زنده بودید با اشتیاق به سوی شما آیند.🌾 📚نهج البلاغه، حکمت۱۰🌿 『
❤🍃 🌸🍃ای کسانی که ایمان آورده‌اید! از صبر و نماز، کمک بگیرید! (زیرا) خداوند با صابران است🌺🍃 📖سوره بقره، آیه ۱۵۳🌿 『
💗امام سجاد (ع): ‌ 🌸 ی مومن یکی از سه فایده را دارد: ✔یا برای او ذخیره میگردد، ✔یا در دنیا برآورده میشود، ✔یا بلا را دفع میکند. ‌ تحف العقول، ص ۲۸۰ 📚 ‌ 『
🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂 🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂 🍃🍂🍃🍂🍃🍂 🍂🍃🍂🍃🍂 🍃🍂🍃🍂 🍂🍃🍂 🍃🍂 🍂 🍁رمـــان انلاین نجلا🍃 🍁براساس واقعیت🍃 🍁به قلم: زهـــرا_ســـادات🍃 لب هایش باز آویزان شده بود اما من حاضر نبودم این یک بار را به او حقیقت را بگویم. می ترسیدم از افکارش. او که نمی دانست سال ها پیش بر من چی گذشته بود که حالا از یک آشناییت هم فرار می کنم، پس دلم نمی خواست از نظر او من یک آدم خود خواه به نظر برسم. -غذات کی حاضر میشه؟ -منظورت غذامونه دیگه؟ موبایل را کاملا خاموش کردم، روشن ماندنش که به کارم نمی آمد! دستم را در هم قفل کردم و باز هم در سکوت فقط نگاهش کردم. او که حرف می زد همه چیز قشنگ تر بود. -نیم ساعت دیگه. سرم را تکان دادم. خیلی دلم می خواست این نیم ساعت دیر برود.... به آهستگی تمام آن دوسالی که برای فراموشی وقت گذاشته بودم. دلم می خواست بهتر بودن نجلا را احساس کنم. -میگم امیرپاشا. و باز هم نام من که انگار به گوش هایم غریبه می آمد. سال ها همه من را به این نام صدا کرده بودند اما هیچ وقت این طور توجهم را جلب نمی کرد... نامم از زبان او زیباترین نام دنیا می شد و پدرم هر چه را که غلط انتخاب کرده بود؛ نامم را زیبا انتخاب کرد. -جانم. -میشه فردا بریم دنبال شرکت؟ همان لحظه دوباره سرفه هایش شروع شده بود. اگر او می خواست خودم تنهایی متر متر تهران را هم می گشتم برای پیدا کردنشان اما، تمام زیبایی این گشتن به همراهی او بود دیگر. -تا وقتی خوب نشی نه. -خب من الان خوبم، فقط یکم گلوم درد می کنه. -از رنگ زردت معلومه. اشاره ای به صورتش کردم که سرش را پایین انداخت. خب من که این طور ناراحتی اش را دوست نداشتم، او باید همیشه می خندید! لب باز کردم تا بحث را عوض کنم که این بار صدای موبایل او بلند شد. بدون نگاه به مخاطب موبایل را از روی کابینت برداشتم و به سمتش گرفتم. https://eitaa.com/baran_eshgh/22547 کُپی حَرام اَست و پیگرد الهی و قانونی دارد 🍃 🍂🍃 🍃🍂🍃 🍂🍃🍂🍃 🍃🍂🍃🍂🍃 🍂🍃🍂🍃🍂🍃 🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃 🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا