⚠️حالا نوبت من و توعه انتخاب کنیم تو کدوم جبهه ایم؟
انتخابتو کردی؟
قدم بعدی اینه که چجوری میخوای عمل کنی؟
رسالتتو پیدا کن
ممکنه مهارتت تو عرصه تدوینگری بالا باشه شروع کن به کلیپساختن
کپشن نویسیت خوبه؟ بیا تو کار نویسندگی
یا...
همه چیز به شرایط خودت بستگی داره اما تو قدم اول؛ اول اول اول باید خودتو بکشی بالا❌
اینم بگم اطلاعات به دست آوردن کافی نیست. خودسازی هم باید همراهش باشه
بعد که راه هموار شد باور کن از جایی که فکرشم نمیکنی کلییی ایده میاد تو سرت
☫ برات بگم؟ ☫ | 🇮🇷
⚠️حالا نوبت من و توعه انتخاب کنیم تو کدوم جبهه ایم؟ انتخابتو کردی؟ قدم بعدی اینه که چجوری میخوای
حالا این جبهه حق برای اینکه تو هر دوره و زمونه ای حق طلباشو جمع کنه الگو گذاشته
الگوی کامل خدا برای راه حق اهل بیت(ع) بودن
از جمله امام حسین(ع) جان:)💚
امام حسین یه مکتبی داره به اسم عاشورا که قشنگ تربیت میکنه هااا
از دل تربیت یافته های این مکتب یکی تو عصر و زمونه ما میاد بالا به اسم قاسم سلیمانی
که این مکتب میاد دیدگاه و افق دید قاسم سلیمانی رو عوض میکنه❌
دیگه قاسم سلیمانی جلوی چشمشو نمیبینه دیگه فقط به مرزای داخل کشورش محدود نمیشه
دیگه همه چیو امام حسینی میبینه!
چرا امام حسین ع؟ بخاطر خدا!
اصلا حسین(ع) شده الگو برای رسیدن به خدا
واسه همین نگاهش به مردم یجور دیگه س
میگه[[ما ملت امام حسینیم]]
ما رفته بودین سفر
بچه ها کرمان عجیب بود...
عجیب تر از عجیب
ما رفته بودیم مزارحاج قاسم نه برای فاتحه خوندن که به قول یه شهیدی[[شهید گریه کن نمیخواهد شهید رهرو میخواهد...]]
رفته بودیم ببینیم مکتب حاج قاسم چیه ! رفته بودیم از نزدیک ببینیم ،لمس کنیم ،بچشیم.
و حاج قاسم خوب اینو به ما چشوند...
ما رفته بودیم درس بگیریم از مکتب سلیمانی که برگرفته از مکتب عاشورا و امام حسینه
رفته بودیم برای خودسازی
نه برای غذای نذری، نه برای خودنمایی،نه برای جوگیری، نه برای ...
به خدا هرچی دارین میشنوین از اینایی که این چند روزه پشت ما میگن دروغ خالصه!
من یکی از بزرگترین درسای این چندسال عمرمو گرفتم...
خدا میدونه همه ی من و رفیقام چجوری تو یه شب ۲۰ سال بزرگ شدیم!
بچه ها راه مبارزه با جنگ شناختی یکیش جهاد تبیینه
باااید این وقایع نسل به نسل منتقل شه
باید برای هم روایت کنیم
باید تواین جنگ روایت ها حرف بزنین نذاریم دروغ به خوردمون بدن
ببین من و تو نیایم وسط گود ساسی مانکنا و علی کریمیا میریزن رخنه میکننا
حواست هست؟؟
❌❌اتمام بحث❌❌
یه ویژه برنامه جذاب داریم برای اولین بار بعد حادثه کرمان اینجا
امشب میخوام به نوبه خودم تماام داستانای جریان شهادت فائزه رو از زبون خودم، چیزایی که دیدم و درک کردم بگم اینجا
تا برای اولین بار بشنوید اون شب چی به سر همسفرای شهیده فائزه اومده بود
بسم الله
توجه:
هرگونه کپی و نشر تا اطلاع ثانوی ممنوع بوده و فقط از طریق فورواد پیام ها رو میتونید برای بقیه ارسال کنید
1⃣
تاریخ حرکت کاروان ما برای راهیان مقاومت ۱۱ دی بود
اما عوض شد و افتاد ۱۲ ام( همین تعویض تاریخ باعث شهادت فائزه شد❤️ وگرنه اگه روز قبلش میرسیدیم اصلا توحادثه نبودیم)
ما چهارشنبه صبح رسیدیم کرمان
دم بچه های کرمان گرم که چقدر تدارک دیده بودن برامون ولی متاسفانه نتونستن اونجوری که میخوان ازمون پذیرایی کنن💔
۱:۴۵دقیقه بعداز ظهر باید میرفتیم گلزار شهدای کرمان
اما دیرتر راه افتادیم!
شاید اینم جزو حکمت رسیدن رزق فائزه بود...
اتوبوس بچه های نسیبه زودتر رسیده بود و اونا تو مسیر در حال قدم زدن بودن
ما اتوبوس آخر بودیم و تا رسیدیم دم در ورودی گلزار و هنوز پیاده نشده بودیم صدای انفجار اول اومد!
2⃣
اول فکر کردم اتوبوس تصادف کرده
بعد دیدم مردم دارن میدون این طرف و اون طرف
فکر کردم ماشینی چیزی اونطرف آتیش گرفته
چند لحظه بفد صدای جیغ و داد گریه همه جارو گرفته بود و مردم سریع فرار میکردن(بگذریم که یه عده م به جای فرار میرفتن عکس و فیلم بگیرن)
اون لحظه تو فضای مجازی پخش شد کپسول گاز ترکیده
ولی بازم مشکوک بود!
بعد گفتن احتمال داره بمب باشه
همون لحظه اتوبوس ما کج کرد و برگشت سمت خوابگاه.
بچه ها ترسیده بودن و مدام با خانواده هاشون تماس می گرفتن...
مسئولای اتوبوس سعی میکردن بچه هارو آروم کنن و بگن شایعه س و انقدر هراس نداشته باشید
ولی بعضی بچه های کاروان هنوز تو مسیر بودن...
یکیشون تعریف میکرد ما درحال خندیدن بودیم که نکنه انتحاری زدن و... و یهو دیدیم داد زدن: بخوابید رو زمین! انفجار دوم شده بود حالا خندمون به ترس تبدیل شده بود و واقعا اتفاقایی افتاده بود!
خلاصه به هزار زحمت که شده برگشتن سمت دانشگاه کرمان
3⃣
دل تو دلمون نبود💔
حدود ساعتای ۳ و نیم یا نزدیک به چهار رسیده بودیم خوابگاه
دیگه همه میدونستن انتحاریه
همه ی بچه ها ناراحت از اینکه حاجی رو ندیده برگشتن اعصاباشون داغون بود از یه طرف میترسیدن...
از یه طرف زنگ پشت زنگ. خانواده همه زنگ میزدن تا ببینن حال بچشون خوبه یا نه؟
خانواده فائزه هم مدام به دوستاش و خادما زنگ میزدن ببینن حالش چطوره...
یه عده از بچه ها موندن تو حیاط دعای توسل خوندن
به خواهش نگهبان خوابگاه بقیه رفتن بالا تو خوابگاه.
فقط مسئولا مونده بودن حیاط تا آمار بدن کیا از دانشگاهشون هستن کیا نیستن و وایسن تا اونارو تحویل بگیرن
4⃣
دل تو دلم نبود. میومدم بالا میرفتم پایین...
هی اینور و اونور
مثل مرغ پرکنده ای شده بودیم که نمیدونست کجا بره
ما رفیقای صمیمی حالا مثل یه نخ تسبیح پاره شده هرکدوم یه طرف میچرخیدیم از استرس. خیلی از بچه ها هنوز توراه بودن
نمیدونستیم کی حالش خوبه و کی بد...
از یه طرف اخبار به گوشمون می رسید و تصاویر دلخراش حادثه
وحشتمونو بیشتر می کرد
عصر شد
خادما در گوشی زمزمه هایی میکردن...
خبر در گوش منم رسید:
یکی از بچه های نسیبه هنوز پیداش نشده گوشیشم خاموش بوده میگن یه آقاهه گوشیو برداشته و گفته خانمی که اینجا بوده شهید شده و پیکرشو بردن بیمارستان!
هنوز نمیدونستیم واقعیه یا شایعه س! یا شایدم فائزه حین فرار گوشیش افتاده زمین و با یه خانم دیگه اشتباه گرفتنش...
شایدم یکی داره مارو بازی میده...