بچه ها راه مبارزه با جنگ شناختی یکیش جهاد تبیینه
باااید این وقایع نسل به نسل منتقل شه
باید برای هم روایت کنیم
باید تواین جنگ روایت ها حرف بزنین نذاریم دروغ به خوردمون بدن
ببین من و تو نیایم وسط گود ساسی مانکنا و علی کریمیا میریزن رخنه میکننا
حواست هست؟؟
❌❌اتمام بحث❌❌
یه ویژه برنامه جذاب داریم برای اولین بار بعد حادثه کرمان اینجا
امشب میخوام به نوبه خودم تماام داستانای جریان شهادت فائزه رو از زبون خودم، چیزایی که دیدم و درک کردم بگم اینجا
تا برای اولین بار بشنوید اون شب چی به سر همسفرای شهیده فائزه اومده بود
بسم الله
توجه:
هرگونه کپی و نشر تا اطلاع ثانوی ممنوع بوده و فقط از طریق فورواد پیام ها رو میتونید برای بقیه ارسال کنید
1⃣
تاریخ حرکت کاروان ما برای راهیان مقاومت ۱۱ دی بود
اما عوض شد و افتاد ۱۲ ام( همین تعویض تاریخ باعث شهادت فائزه شد❤️ وگرنه اگه روز قبلش میرسیدیم اصلا توحادثه نبودیم)
ما چهارشنبه صبح رسیدیم کرمان
دم بچه های کرمان گرم که چقدر تدارک دیده بودن برامون ولی متاسفانه نتونستن اونجوری که میخوان ازمون پذیرایی کنن💔
۱:۴۵دقیقه بعداز ظهر باید میرفتیم گلزار شهدای کرمان
اما دیرتر راه افتادیم!
شاید اینم جزو حکمت رسیدن رزق فائزه بود...
اتوبوس بچه های نسیبه زودتر رسیده بود و اونا تو مسیر در حال قدم زدن بودن
ما اتوبوس آخر بودیم و تا رسیدیم دم در ورودی گلزار و هنوز پیاده نشده بودیم صدای انفجار اول اومد!
2⃣
اول فکر کردم اتوبوس تصادف کرده
بعد دیدم مردم دارن میدون این طرف و اون طرف
فکر کردم ماشینی چیزی اونطرف آتیش گرفته
چند لحظه بفد صدای جیغ و داد گریه همه جارو گرفته بود و مردم سریع فرار میکردن(بگذریم که یه عده م به جای فرار میرفتن عکس و فیلم بگیرن)
اون لحظه تو فضای مجازی پخش شد کپسول گاز ترکیده
ولی بازم مشکوک بود!
بعد گفتن احتمال داره بمب باشه
همون لحظه اتوبوس ما کج کرد و برگشت سمت خوابگاه.
بچه ها ترسیده بودن و مدام با خانواده هاشون تماس می گرفتن...
مسئولای اتوبوس سعی میکردن بچه هارو آروم کنن و بگن شایعه س و انقدر هراس نداشته باشید
ولی بعضی بچه های کاروان هنوز تو مسیر بودن...
یکیشون تعریف میکرد ما درحال خندیدن بودیم که نکنه انتحاری زدن و... و یهو دیدیم داد زدن: بخوابید رو زمین! انفجار دوم شده بود حالا خندمون به ترس تبدیل شده بود و واقعا اتفاقایی افتاده بود!
خلاصه به هزار زحمت که شده برگشتن سمت دانشگاه کرمان
3⃣
دل تو دلمون نبود💔
حدود ساعتای ۳ و نیم یا نزدیک به چهار رسیده بودیم خوابگاه
دیگه همه میدونستن انتحاریه
همه ی بچه ها ناراحت از اینکه حاجی رو ندیده برگشتن اعصاباشون داغون بود از یه طرف میترسیدن...
از یه طرف زنگ پشت زنگ. خانواده همه زنگ میزدن تا ببینن حال بچشون خوبه یا نه؟
خانواده فائزه هم مدام به دوستاش و خادما زنگ میزدن ببینن حالش چطوره...
یه عده از بچه ها موندن تو حیاط دعای توسل خوندن
به خواهش نگهبان خوابگاه بقیه رفتن بالا تو خوابگاه.
فقط مسئولا مونده بودن حیاط تا آمار بدن کیا از دانشگاهشون هستن کیا نیستن و وایسن تا اونارو تحویل بگیرن
4⃣
دل تو دلم نبود. میومدم بالا میرفتم پایین...
هی اینور و اونور
مثل مرغ پرکنده ای شده بودیم که نمیدونست کجا بره
ما رفیقای صمیمی حالا مثل یه نخ تسبیح پاره شده هرکدوم یه طرف میچرخیدیم از استرس. خیلی از بچه ها هنوز توراه بودن
نمیدونستیم کی حالش خوبه و کی بد...
از یه طرف اخبار به گوشمون می رسید و تصاویر دلخراش حادثه
وحشتمونو بیشتر می کرد
عصر شد
خادما در گوشی زمزمه هایی میکردن...
خبر در گوش منم رسید:
یکی از بچه های نسیبه هنوز پیداش نشده گوشیشم خاموش بوده میگن یه آقاهه گوشیو برداشته و گفته خانمی که اینجا بوده شهید شده و پیکرشو بردن بیمارستان!
هنوز نمیدونستیم واقعیه یا شایعه س! یا شایدم فائزه حین فرار گوشیش افتاده زمین و با یه خانم دیگه اشتباه گرفتنش...
شایدم یکی داره مارو بازی میده...
5⃣
گفتن دونفر دیگه م ترکش خوردن و رفتن بیمارستان. ولی خداروشکر حالشون خوبه❤️
۸ نفر از بچه های دانشگاه ما هم با اسنپ یا... بالاخره رسیدن
باقی بچه هایی که باما همسفر بودن همشون رسیدن
من توحیاط کنار بچه ها آب قند درست میکردم برای کسایی که دارن میان
خداروشکر همگی صحیح و سالم بودن🤲🏻❤️
فقط یکم نیاز داشتن کسی باهاشون صحبت کنه تا حالشون مثل قبل شه
اذان مغرب شد، تو اتاق ۱۲ نفره مون فقط من بالا مونده بودم
یکی به بچه های تازه رسیده غذا میداد
یکی بغلشون میکرد آرومشون میکرد
یکی رفته بود دنبال کمک به درست کردن غذای شب
یکی....
خلاصه همه درگیر بودن
نمازمو خوندم و برای پیداشون و سالم بودن فائزه دعا کردم، مثل بقیه.
رفتم پایین...
از اینجا به بعدش سخته💔
6⃣
دیدم همه ی خادمای همه دانشگاها یه جا جمعن (بچه های دیگه حق نداشتن بیان حیاط)
همه حالشون بده خیلی بد...
از اون طرف رفیقای فائزه مدااام میپرسیدن چی شد؟؟ پیداش کردین؟؟
خدا میدونه چقدر انتظار کشیدن اون شب
چقدر انتظار کشیدیم همگی...
دیگه فائزه رحیمیو همه میشناختن! حتی بچه های شهرای دیگه
همه سراغشو میگرفتن
حدود ۷ شب مراسم گرفتن...
سخنرانی و روضه و مداحی
گفتن همه بیاین نمازخونه
کل خوابگاه تو نمازخونه بودیم.
دیدم همه ی دوستام چشماشون قرمزه و بادکرده و درحالی که بغضشونو میخورن نشستن تو مراسم
رفیقم زل زل نگاهم کرد. شک کردم...
در گوشم گفت : تموم شد
تا اومدم بزنم زیر گریه محکم منو گرفت
گفت: هییییس! رفیقاش اینجا نشستن کسی هنوز نباید بفهمه❌
و تظاهر به اینکه هیچی نشده آزارم میداد...
گفتن آقای دکتر قراره الان اعلام کنن خبرو
یهو دیدیم بچه های کرمان دارن با شیرینی مخصوص کرمانی تو جلسه از بچه ها پذیرایی میکنن (شیرینی برای پذیرایی بود و،شایدم بخاطر ولادت حضرت زهرا س بود)
هیچکدوم شیرینی بر نداشتیم
می ترسیدم این کارمون بقیه رو مشکوک کنه
ولی بادیدن اون شیرینیا اشک توی چشم هممون حلقه زد
بعدسخنرانی حاج اقا، دکتر رفت!!! و ما همه متعجب که چرا چیزی نگفت!
زدیم بیرون
درحالی که هممون بُهت زده از اینکه پس کی قراره بچه ها بفهمن و تموم بشه این ماجرا؟
7⃣
بعد مراسم همه بچه ها رفتن شام
ولی شام از گلوی خیلیا پایین نمی رفت...
ما و کسایی که خیلی نگران بودن💔
هیچکدوم پامونو تو سلف نذاشتیم
چند ساعت از حادثه گذشته بود، هرگونه ورود و خروج به اسکان ما(دانشگاه کرمان)ممنوع بود و بچه ها به روال قبل برگشته بودن و صدای شوخیاشون از توی اتاقاشون به حیاط می رسید
خادما این پایین همه درحال ضجه زدن بودن ولی بی صدا! کسی نباید الان میفهمید...
هنوز خانواده فائزه نمیدونستن و بچه ها(مجبوری) بهشون گفته بودن دخترتون سالمه!(همین بعدا باعث عذاب وجدان بچه ها شد که هنوزم بخاطرش کلی شرمنده ن)
با کلی این پا و اون پا کردن بالاااخره تصمیم خادما همگی براین شد که بگیم بچه ها بیان نمازخونه و خبر رو بگیم و تمام! (خانواده فائزه مخصوصا پدرش توراه بودن تا برسن کرمان)
رفتیم در تک تک اتاقا و گفتیم همه بیاید نمازخونه جلسه س
همه مشکوک بودن و میپرسیدن دوباره؟؟؟ مگه یه ساعت پیش هیئت نبود؟
وقتی داشتم میرسیدم خوابگاه یکی از دوستام با هول و وله ازم پرسید:
بالاخره فائزه رحیمی پیدا شددد؟؟
با مکث تلخی گفتم: آره...
و زود دویدم بالا تا بقیه سوالاشو نشنوم که میخواد بگه:خوبه؟ سالمه؟ حالش چطوره؟ کجاست؟
تو دلم گفتم فائزه پیداشده و حالش از همه ی ما بهتره جاشم از همه امن تره
8⃣
به همه خبر دادیم
همه اومدن نمازخونه
با یکی از رفیقام دوتا پارچ آب و چند تا لیوان و مقداری قند گرفتیم تا ببریم تو نمازخونه و هرکی بعدشنیدن خبر حالش بد شد فورا بهش رسیدگی کنیم...
خیلیا اومده بودن...
نشستیم نشستیم نشستیم
سکوت بود
هیچکس شروع نمی کرد! شاید هیچکس توانشو نداشت بگه،شاید خجالت می کشیدن،شاید شرمنده بودن شاید... نمی دونم
پچ پچ ها شروع شد...
همه تقریبا با این سکوت فهمیده بودن چه اتفاقی افتاده
بلندگورو وصل کردن تا یکی از بچه ها قرآن بخونه تواین فاصله هم دست دست کنیم و بالاخره همرو آماده کنیم برای شنیدن خبرشهادت فائزه
یهو رفیقای فائزه از وسط جمعیت با کلی وحشت جیغ زدن و گفتن توروخدا بگین چی شده
پشت بندش صدای کل بچه ها درومد...
مداح درحال خوندن قرآن بود که با این همهمه ها سکوت کرد
یکی از خادمای نسیبه با حالتی متلاطم و ملتمسانه داد زد: بخون دیگههههههه
و رفیق مداحمون شروع کرد:
جوانان بنی هاشم بیایید/علی را بر در خیمه رسانید
خدا داند که من طاقت ندارم/علی را بر در خیمه رسانم
چندین بار این بیتو میخوند و کللل حسینیه باهاش گریه میکردن...
آخر سر یکی از خدام بچه ها رو مخصوصای دوستای فائزه رو آروم کرد و گفت باید قوی باشید... فردا خانواده ش میان باید ما بریم به اونا دلداری بدیم...
صاحب عزای اصلی اونان!
گفتن دانشگاه شرافت شهید آورده
دانشگاه باهنرشهید آورده
نسیبه چرا شاید نمیاره؟ نسیبه خودش شهید داد:)💔
اون شب شب خیلی سختی بود
دیگه میتونستم بلند بلند گریه کنم. نیازی به مخفی کاری نبود