1⃣
تاریخ حرکت کاروان ما برای راهیان مقاومت ۱۱ دی بود
اما عوض شد و افتاد ۱۲ ام( همین تعویض تاریخ باعث شهادت فائزه شد❤️ وگرنه اگه روز قبلش میرسیدیم اصلا توحادثه نبودیم)
ما چهارشنبه صبح رسیدیم کرمان
دم بچه های کرمان گرم که چقدر تدارک دیده بودن برامون ولی متاسفانه نتونستن اونجوری که میخوان ازمون پذیرایی کنن💔
۱:۴۵دقیقه بعداز ظهر باید میرفتیم گلزار شهدای کرمان
اما دیرتر راه افتادیم!
شاید اینم جزو حکمت رسیدن رزق فائزه بود...
اتوبوس بچه های نسیبه زودتر رسیده بود و اونا تو مسیر در حال قدم زدن بودن
ما اتوبوس آخر بودیم و تا رسیدیم دم در ورودی گلزار و هنوز پیاده نشده بودیم صدای انفجار اول اومد!
2⃣
اول فکر کردم اتوبوس تصادف کرده
بعد دیدم مردم دارن میدون این طرف و اون طرف
فکر کردم ماشینی چیزی اونطرف آتیش گرفته
چند لحظه بفد صدای جیغ و داد گریه همه جارو گرفته بود و مردم سریع فرار میکردن(بگذریم که یه عده م به جای فرار میرفتن عکس و فیلم بگیرن)
اون لحظه تو فضای مجازی پخش شد کپسول گاز ترکیده
ولی بازم مشکوک بود!
بعد گفتن احتمال داره بمب باشه
همون لحظه اتوبوس ما کج کرد و برگشت سمت خوابگاه.
بچه ها ترسیده بودن و مدام با خانواده هاشون تماس می گرفتن...
مسئولای اتوبوس سعی میکردن بچه هارو آروم کنن و بگن شایعه س و انقدر هراس نداشته باشید
ولی بعضی بچه های کاروان هنوز تو مسیر بودن...
یکیشون تعریف میکرد ما درحال خندیدن بودیم که نکنه انتحاری زدن و... و یهو دیدیم داد زدن: بخوابید رو زمین! انفجار دوم شده بود حالا خندمون به ترس تبدیل شده بود و واقعا اتفاقایی افتاده بود!
خلاصه به هزار زحمت که شده برگشتن سمت دانشگاه کرمان
3⃣
دل تو دلمون نبود💔
حدود ساعتای ۳ و نیم یا نزدیک به چهار رسیده بودیم خوابگاه
دیگه همه میدونستن انتحاریه
همه ی بچه ها ناراحت از اینکه حاجی رو ندیده برگشتن اعصاباشون داغون بود از یه طرف میترسیدن...
از یه طرف زنگ پشت زنگ. خانواده همه زنگ میزدن تا ببینن حال بچشون خوبه یا نه؟
خانواده فائزه هم مدام به دوستاش و خادما زنگ میزدن ببینن حالش چطوره...
یه عده از بچه ها موندن تو حیاط دعای توسل خوندن
به خواهش نگهبان خوابگاه بقیه رفتن بالا تو خوابگاه.
فقط مسئولا مونده بودن حیاط تا آمار بدن کیا از دانشگاهشون هستن کیا نیستن و وایسن تا اونارو تحویل بگیرن
4⃣
دل تو دلم نبود. میومدم بالا میرفتم پایین...
هی اینور و اونور
مثل مرغ پرکنده ای شده بودیم که نمیدونست کجا بره
ما رفیقای صمیمی حالا مثل یه نخ تسبیح پاره شده هرکدوم یه طرف میچرخیدیم از استرس. خیلی از بچه ها هنوز توراه بودن
نمیدونستیم کی حالش خوبه و کی بد...
از یه طرف اخبار به گوشمون می رسید و تصاویر دلخراش حادثه
وحشتمونو بیشتر می کرد
عصر شد
خادما در گوشی زمزمه هایی میکردن...
خبر در گوش منم رسید:
یکی از بچه های نسیبه هنوز پیداش نشده گوشیشم خاموش بوده میگن یه آقاهه گوشیو برداشته و گفته خانمی که اینجا بوده شهید شده و پیکرشو بردن بیمارستان!
هنوز نمیدونستیم واقعیه یا شایعه س! یا شایدم فائزه حین فرار گوشیش افتاده زمین و با یه خانم دیگه اشتباه گرفتنش...
شایدم یکی داره مارو بازی میده...
5⃣
گفتن دونفر دیگه م ترکش خوردن و رفتن بیمارستان. ولی خداروشکر حالشون خوبه❤️
۸ نفر از بچه های دانشگاه ما هم با اسنپ یا... بالاخره رسیدن
باقی بچه هایی که باما همسفر بودن همشون رسیدن
من توحیاط کنار بچه ها آب قند درست میکردم برای کسایی که دارن میان
خداروشکر همگی صحیح و سالم بودن🤲🏻❤️
فقط یکم نیاز داشتن کسی باهاشون صحبت کنه تا حالشون مثل قبل شه
اذان مغرب شد، تو اتاق ۱۲ نفره مون فقط من بالا مونده بودم
یکی به بچه های تازه رسیده غذا میداد
یکی بغلشون میکرد آرومشون میکرد
یکی رفته بود دنبال کمک به درست کردن غذای شب
یکی....
خلاصه همه درگیر بودن
نمازمو خوندم و برای پیداشون و سالم بودن فائزه دعا کردم، مثل بقیه.
رفتم پایین...
از اینجا به بعدش سخته💔
6⃣
دیدم همه ی خادمای همه دانشگاها یه جا جمعن (بچه های دیگه حق نداشتن بیان حیاط)
همه حالشون بده خیلی بد...
از اون طرف رفیقای فائزه مدااام میپرسیدن چی شد؟؟ پیداش کردین؟؟
خدا میدونه چقدر انتظار کشیدن اون شب
چقدر انتظار کشیدیم همگی...
دیگه فائزه رحیمیو همه میشناختن! حتی بچه های شهرای دیگه
همه سراغشو میگرفتن
حدود ۷ شب مراسم گرفتن...
سخنرانی و روضه و مداحی
گفتن همه بیاین نمازخونه
کل خوابگاه تو نمازخونه بودیم.
دیدم همه ی دوستام چشماشون قرمزه و بادکرده و درحالی که بغضشونو میخورن نشستن تو مراسم
رفیقم زل زل نگاهم کرد. شک کردم...
در گوشم گفت : تموم شد
تا اومدم بزنم زیر گریه محکم منو گرفت
گفت: هییییس! رفیقاش اینجا نشستن کسی هنوز نباید بفهمه❌
و تظاهر به اینکه هیچی نشده آزارم میداد...
گفتن آقای دکتر قراره الان اعلام کنن خبرو
یهو دیدیم بچه های کرمان دارن با شیرینی مخصوص کرمانی تو جلسه از بچه ها پذیرایی میکنن (شیرینی برای پذیرایی بود و،شایدم بخاطر ولادت حضرت زهرا س بود)
هیچکدوم شیرینی بر نداشتیم
می ترسیدم این کارمون بقیه رو مشکوک کنه
ولی بادیدن اون شیرینیا اشک توی چشم هممون حلقه زد
بعدسخنرانی حاج اقا، دکتر رفت!!! و ما همه متعجب که چرا چیزی نگفت!
زدیم بیرون
درحالی که هممون بُهت زده از اینکه پس کی قراره بچه ها بفهمن و تموم بشه این ماجرا؟
7⃣
بعد مراسم همه بچه ها رفتن شام
ولی شام از گلوی خیلیا پایین نمی رفت...
ما و کسایی که خیلی نگران بودن💔
هیچکدوم پامونو تو سلف نذاشتیم
چند ساعت از حادثه گذشته بود، هرگونه ورود و خروج به اسکان ما(دانشگاه کرمان)ممنوع بود و بچه ها به روال قبل برگشته بودن و صدای شوخیاشون از توی اتاقاشون به حیاط می رسید
خادما این پایین همه درحال ضجه زدن بودن ولی بی صدا! کسی نباید الان میفهمید...
هنوز خانواده فائزه نمیدونستن و بچه ها(مجبوری) بهشون گفته بودن دخترتون سالمه!(همین بعدا باعث عذاب وجدان بچه ها شد که هنوزم بخاطرش کلی شرمنده ن)
با کلی این پا و اون پا کردن بالاااخره تصمیم خادما همگی براین شد که بگیم بچه ها بیان نمازخونه و خبر رو بگیم و تمام! (خانواده فائزه مخصوصا پدرش توراه بودن تا برسن کرمان)
رفتیم در تک تک اتاقا و گفتیم همه بیاید نمازخونه جلسه س
همه مشکوک بودن و میپرسیدن دوباره؟؟؟ مگه یه ساعت پیش هیئت نبود؟
وقتی داشتم میرسیدم خوابگاه یکی از دوستام با هول و وله ازم پرسید:
بالاخره فائزه رحیمی پیدا شددد؟؟
با مکث تلخی گفتم: آره...
و زود دویدم بالا تا بقیه سوالاشو نشنوم که میخواد بگه:خوبه؟ سالمه؟ حالش چطوره؟ کجاست؟
تو دلم گفتم فائزه پیداشده و حالش از همه ی ما بهتره جاشم از همه امن تره
8⃣
به همه خبر دادیم
همه اومدن نمازخونه
با یکی از رفیقام دوتا پارچ آب و چند تا لیوان و مقداری قند گرفتیم تا ببریم تو نمازخونه و هرکی بعدشنیدن خبر حالش بد شد فورا بهش رسیدگی کنیم...
خیلیا اومده بودن...
نشستیم نشستیم نشستیم
سکوت بود
هیچکس شروع نمی کرد! شاید هیچکس توانشو نداشت بگه،شاید خجالت می کشیدن،شاید شرمنده بودن شاید... نمی دونم
پچ پچ ها شروع شد...
همه تقریبا با این سکوت فهمیده بودن چه اتفاقی افتاده
بلندگورو وصل کردن تا یکی از بچه ها قرآن بخونه تواین فاصله هم دست دست کنیم و بالاخره همرو آماده کنیم برای شنیدن خبرشهادت فائزه
یهو رفیقای فائزه از وسط جمعیت با کلی وحشت جیغ زدن و گفتن توروخدا بگین چی شده
پشت بندش صدای کل بچه ها درومد...
مداح درحال خوندن قرآن بود که با این همهمه ها سکوت کرد
یکی از خادمای نسیبه با حالتی متلاطم و ملتمسانه داد زد: بخون دیگههههههه
و رفیق مداحمون شروع کرد:
جوانان بنی هاشم بیایید/علی را بر در خیمه رسانید
خدا داند که من طاقت ندارم/علی را بر در خیمه رسانم
چندین بار این بیتو میخوند و کللل حسینیه باهاش گریه میکردن...
آخر سر یکی از خدام بچه ها رو مخصوصای دوستای فائزه رو آروم کرد و گفت باید قوی باشید... فردا خانواده ش میان باید ما بریم به اونا دلداری بدیم...
صاحب عزای اصلی اونان!
گفتن دانشگاه شرافت شهید آورده
دانشگاه باهنرشهید آورده
نسیبه چرا شاید نمیاره؟ نسیبه خودش شهید داد:)💔
اون شب شب خیلی سختی بود
دیگه میتونستم بلند بلند گریه کنم. نیازی به مخفی کاری نبود
9⃣
از اونجایی که کلی حرف نامربوط پشت فائزه ی ما زدن
وظیفه میدونم اینو توضیح بدم که:
فائزه مسئول پشتیبان بچه های نسیبه بود، یعنی بچه ها رو از عقب جمع کنه که جا نمونن و بیاره سوار اتوبوس کنه
که حین انجام این کار یهو بمب میخوره وسط بچه ها و فائزه که پشت سر بقیه بود شهید میشه🖤
یعنی مسئولیت پذیریش رو نشون داد:)
فرداش مراسم افتتاحیه و اختتامیه باهم گرفته شد تو دانشگاه خواجه نصیر کرمان
با حضور پدر شهیده
قبل اومدن بابای فائزه. کلی روضه خوندن گریه کردیم...
یکی از راویای دفاع مقدس اومده بود و میگفت: ((حس و حالی که شما دیشب تو خوابگاه داشتید شبیه حس و حال ما شب عملیات کربلای ۴ بود! اونموقع که سراغ رفیقامونو میگرفتیم از هرکسی که تازه میومد))
بابای فائزه اومد؛ رفتیم استقبالش به احترامش ایستادیم.
اما پدر جوری غم جَوونش به دلش نشسته بود که نمیتونست صاف وایسه. نمیتونست بدون اینکه دستشو جلوی صورتش بگیره بشینه...
ازش خواستن از فائزه بگه برامون. ولی یک کلمه هم نتونست صحبت کنه...
افتتاحیه و اختتامیه اردو رو یکی کردن
همون روزم همه ی مارو برگردوندن تهران ...
و ما الان تازه چند ساعتی میشه که رسیدیم
بچه ها باورتون نمیشه دیشب تواتوبوس وقتی دیدیم علی کریمیِ بی صفت چه استوری توهین آمیزی درباره فائزه و خانواده ش گذاشته چجوری عصبی شدیم و دنبال جوابیه بودیم...
همه دست به گوشی شده بودن تو اتوبوس دنبال توییت زدن و استوری کردن
1⃣0⃣
امروز که رسیدیم دانشگاه نسیبه تا به عنوان بازماندگان(بخونید جاماندگان) ازمون استقبال کنن
غوغایی بود...
دوطرف بچه های خادم نسیبه وایساده بودن با کلی اسپند و ...
از بینشون با چمدون و کوله رد شدیم تا رسیدم به جایی که چند تا خانم داغ دیده نشسته بودن...
مامان فائزه و خاله هاش و بستگانش💔
لحظات سختی بود وقتی بهمون گفت چرا تنها اومدید
چرا بدون فائزه اومدید
کلی از فائزه برامون گفت
از اینکه چقدر تو این ۳ سال دانشجوییش خانوم تر شده بود
از اینکه کسی تا حالا ابروهاشو کامل ندیده بود چون روسریشو جلو می کشید
می پرسید بچه ها بهم بگید فائزه تو لحظه های آخر چادرش سرش بود؟ آخه خیلی چادرش براش مهم بود💔
بهمون سفارش کردن چادر رو زمین نذاریم
سفارش کردن ( اگه فائزه تو دانشگاه دفن شه)تنهاش نذاریم
سخت بود وقتی اشکامون خشک شده بود و فقط همه به پای مادرش افتاده بودیم
شاید سخت تر برای مامان فائزه بود که این همه دختر هم سن و هم قد دخترشو میدید و هیچکدوم دختر خودش نبود💔
رفقا فردا خاکسپاری شهیده ی عزیزمونه:)
قراره بیشتر باهاش آشنا شیم
کسی که تا وقتی بود نمیشناختیمش حالا خدا یجوری عزیزش کرده که همه میشناسنش!
جهانی شده...
قراره بیشتر بگم از فائزه:)
ولی اینه میگن شهادت رزقه و رزقم دست خداست راسته ها!
فک کن یه کاروان برن گلزارشهدای کرمان و از بین اییییییین همه دختر و پسر فقط ۱نفر شهید شه!
یه وقتایی در آسمون باز میشه تا از روی زمین مهموناشو ببره...