eitaa logo
☫ برات بگم؟ ☫ | 🇮🇷
161 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
314 ویدیو
4 فایل
تبیین گر نه! اما عاشق پیدا و تعریف کردنِ بحثای جذاب و پِنهانم!👤💕 میشنوم صداتو👇 https://daigo.ir/secret/1875930235
مشاهده در ایتا
دانلود
8⃣ به همه خبر دادیم همه اومدن نمازخونه با یکی از رفیقام دوتا پارچ آب و چند تا لیوان و مقداری قند گرفتیم تا ببریم تو نمازخونه و هرکی بعدشنیدن خبر حالش بد شد فورا بهش رسیدگی کنیم... خیلیا اومده بودن... نشستیم نشستیم نشستیم سکوت بود هیچکس شروع نمی کرد! شاید هیچکس توانشو نداشت بگه،شاید خجالت می کشیدن،شاید شرمنده بودن شاید... نمی دونم پچ پچ ها شروع شد... همه تقریبا با این سکوت فهمیده بودن چه اتفاقی افتاده بلندگورو وصل کردن تا یکی از بچه ها قرآن بخونه تواین فاصله هم دست دست کنیم و بالاخره همرو آماده کنیم برای شنیدن خبرشهادت فائزه یهو رفیقای فائزه از وسط جمعیت با کلی وحشت جیغ زدن و گفتن توروخدا بگین چی شده پشت بندش صدای کل بچه ها درومد... مداح درحال خوندن قرآن بود که با این همهمه ها سکوت کرد یکی از خادمای نسیبه با حالتی متلاطم و ملتمسانه داد زد: بخون دیگههههههه و رفیق مداحمون شروع کرد: جوانان بنی هاشم بیایید/علی را بر در خیمه رسانید خدا داند که من طاقت ندارم/علی را بر در خیمه رسانم چندین بار این بیتو میخوند و کللل حسینیه باهاش گریه میکردن... آخر سر یکی از خدام بچه ها رو مخصوصای دوستای فائزه رو آروم کرد و گفت باید قوی باشید... فردا خانواده ش میان باید ما بریم به اونا دلداری بدیم... صاحب عزای اصلی اونان! گفتن دانشگاه شرافت شهید آورده دانشگاه باهنرشهید آورده نسیبه چرا شاید نمیاره؟ نسیبه خودش شهید داد:)💔 اون شب شب خیلی سختی بود دیگه میتونستم بلند بلند گریه کنم. نیازی به مخفی کاری نبود
9⃣ از اونجایی که کلی حرف نامربوط پشت فائزه ی ما زدن وظیفه میدونم اینو توضیح بدم که: فائزه مسئول پشتیبان بچه های نسیبه بود، یعنی بچه ها رو از عقب جمع کنه که جا نمونن و بیاره سوار اتوبوس کنه که حین انجام این کار یهو بمب میخوره وسط بچه ها و فائزه که پشت سر بقیه بود شهید میشه🖤 یعنی مسئولیت پذیریش رو نشون داد:) فرداش مراسم افتتاحیه و اختتامیه باهم گرفته شد تو دانشگاه خواجه نصیر کرمان با حضور پدر شهیده قبل اومدن بابای فائزه. کلی روضه خوندن گریه کردیم... یکی از راویای دفاع مقدس اومده بود و میگفت: ((حس و حالی که شما دیشب تو خوابگاه داشتید شبیه حس و حال ما شب عملیات کربلای ۴ بود! اونموقع که سراغ رفیقامونو میگرفتیم از هرکسی که تازه میومد)) بابای فائزه اومد؛ رفتیم استقبالش به احترامش ایستادیم. اما پدر جوری غم جَوونش به دلش نشسته بود که نمیتونست صاف وایسه. نمیتونست بدون اینکه دستشو جلوی صورتش بگیره بشینه... ازش خواستن از فائزه بگه برامون. ولی یک کلمه هم نتونست صحبت کنه... افتتاحیه و اختتامیه اردو رو یکی کردن همون روزم همه ی مارو برگردوندن تهران ... و ما الان تازه چند ساعتی میشه که رسیدیم بچه ها باورتون نمیشه دیشب تواتوبوس وقتی دیدیم علی کریمیِ بی صفت چه استوری توهین آمیزی درباره فائزه و خانواده ش گذاشته چجوری عصبی شدیم و دنبال جوابیه بودیم... همه دست به گوشی شده بودن تو اتوبوس دنبال توییت زدن و استوری کردن
1⃣0⃣ امروز که رسیدیم دانشگاه نسیبه تا به عنوان بازماندگان(بخونید جاماندگان) ازمون استقبال کنن غوغایی بود... دوطرف بچه های خادم نسیبه وایساده بودن با کلی اسپند و ... از بینشون با چمدون و کوله رد شدیم تا رسیدم به جایی که چند تا خانم داغ دیده نشسته بودن... مامان فائزه و خاله هاش و بستگانش💔 لحظات سختی بود وقتی بهمون گفت چرا تنها اومدید چرا بدون فائزه اومدید کلی از فائزه برامون گفت از اینکه چقدر تو این ۳ سال دانشجوییش خانوم تر شده بود از اینکه کسی تا حالا ابروهاشو کامل ندیده بود چون روسریشو جلو می کشید می پرسید بچه ها بهم بگید فائزه تو لحظه های آخر چادرش سرش بود؟ آخه خیلی چادرش براش مهم بود💔 بهمون سفارش کردن چادر رو زمین نذاریم سفارش کردن ( اگه فائزه تو دانشگاه دفن شه)تنهاش نذاریم سخت بود وقتی اشکامون خشک شده بود و فقط همه به پای مادرش افتاده بودیم شاید سخت تر برای مامان فائزه بود که این همه دختر هم سن و هم قد دخترشو میدید و هیچکدوم دختر خودش نبود💔
رفقا فردا خاکسپاری شهیده ی عزیزمونه:) قراره بیشتر باهاش آشنا شیم کسی که تا وقتی بود نمیشناختیمش حالا خدا یجوری عزیزش کرده که همه میشناسنش! جهانی شده... قراره بیشتر بگم از فائزه:)
ولی اینه میگن شهادت رزقه و رزقم دست خداست راسته ها! فک کن یه کاروان برن گلزارشهدای کرمان و از بین اییییییین همه دختر و پسر فقط ۱نفر شهید شه! یه وقتایی در آسمون باز میشه تا از روی زمین مهموناشو ببره...
و به نام خدای جاماندگانی که چیزی برای از دست دادن ندارن :) حس تلخیه💔
تک تک دیالوگای خداحافظ رفیق تو ذهنم میپیچه
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
و من در این میان خود را اینگونه یافتم: هیچِ هیچِ هیچِ هیچ...
رفقای جدید خوش اومدین:)🖐🏻
آقا انقدرررر شلوغ شده بود جلو نمیشد رفت که🥲 کل گلزارشهدا نسبت به روزای دیگه خلوت بود ولی قطعه ۲۸ جای سوزن انداختن نبود!
بچه ها فائزه رو پیش ناهید فاتحی خاک کردن😍