امروز دانشگاه بودم:)
برای آخرین بار...
به عنوان یه دانشجوی مقطع کارشناسی
دلم برای همه چیز تنگ میشه...
برای کلاسا
برای اساتید
برای هوای سرد پاییزی تو دانشگاه و بوی نم لباسامون
برای پیچوندن کلاسا
برای راضی کردن استادا که کلایو تعطیل کنن
برای خسته نباشید گفتنای آخر کلاس به استادا ک زودتر تموم کنن!
برای اتاق بسیج
برای رفیقام
برای سرپرست خوابگاه یکم تندمون
برای تک تک دیوارا و آجرای دانشکده
و...
چقدر صدای شادی مردم بی پناهی
که هیچکس صداشونو نمیشنوه
ولی پشتشون به ایران گرمه
احساس قدرت بهم میده💪🏻
یه حسی که میتونه همه ی همه ی هجمه های دشمن از هرطرفو بی اثر کنه تو دلم
و بگه: قطعا خدا با ماست