eitaa logo
مسابقات فرهنگی برترین هادی
886 دنبال‌کننده
103 عکس
29 ویدیو
5 فایل
کانالهای اطلاع رسانی مسابقات فرهنگی برترین هادی 🌷🌷 ایتا https://eitaa.com/bartarin_hadi تلگرام https://t.me/bartarin_hadi آیدی مدیر کانال های برترین هادی @bartarinhadiadmin
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از آلا داغلارینگ سُؤزلَری
🏔«آلا داغلارینگ سؤزلَری» 🌹هر گلی که از خاکِ ایل سر برمی‌آورد، آهی‌ست از اشتیاقِ دلتنگی. آیا می‌دانی، عشق در رگ‌های این خاک، جاری‌تر از هر رودخانه است؟ قصه‌های ما، نه فقط حکایتِ کوچ، که نجوای عاشقانه قشقایی با دامنه‌های زاگرس است؛ بوسه‌ای که بر پیشانیِ چمنزارهای بهاری می‌نشیند. ❣ما گلدانی پُر از خاطراتِ ناب را به شما هدیه می‌دهیم؛ جایی که هر داستان، یک شبِ پرستاره، یک دیدارِ زیر سقفِ آسمان، و یک عهدِ ابدی و پلی به گذشته‌ی پرشکوه ماست. این‌ها فقط قصه نیستند؛ این‌ها ضربانِ قلبِ اجدادی‌اند که در انتظارِ شنونده‌ای مشتاق، در تار و پودِ زمان بافته شده‌اند. «آلا داغلارینگ سؤزلَری»: جایی برای عاشقانِ قصه‌هایی که بوی گل های بادام کوهی و صدای زنگ کوچ آغور ائل می‌دهند. آنجا که عشق، آخرین ایستگاهِ هر کوچ است. دعوتید. 🌾کانال «آلا داغلارینگ سُؤزلَری» ❣آوای اصالت قشقایی https://eitaa.com/joinchat/3423012182C95e5c0da61 ❣همراه ما باشید تا ریشه‌هایمان را زنده نگه داریم.
هدایت شده از آلا داغلارینگ سُؤزلَری
🏕 چادر سیاه، عطر صحرا ❣خاطرات کودکی مادری از ایل قشقایی زندگی در دل چادر سیاه زیر سقف ستارگان ✍حالا که پنجاه سال از آن روزهای دور می‌گذرد، هنوز بوی خاکِ نم‌خورده و عطر تلخ گیاهان کوهی، در تار و پود جانم جاری‌ست. من فرزند صحرای پهناورم؛ کودکی‌ ام در همسایگی چشمه‌ساران زلال گذشت، در دلِ چادرِ سیاه و پرابهت ایل قشقایی. زندگی ما با ریتم گله تنظیم می‌شد. هر غروب، با صدای زنگوله‌های بی‌شمار، می‌دانستیم که گوسفندانِ خسته از چرا بازگشته‌اند. آن هیاهو، آن نوای آشنای «هی هی» مردان که گله را به سمت آغل‌ های موقت هدایت می‌کردند، نظمی مقدس بود در دل سکوتِ بیابان. وقت دوشیدن که می‌رسید، دایره‌ی زنان ایل شکل می‌گرفت. مادرم، خاله‌ هایم و دیگر زنان، با پیراهن‌ های رنگین و دستانی پرتوان، کنار هم می‌نشستند و شیر گرم، با صدایی منظم، در سطل‌های بزرگ فلزی جمع می‌شد. اما زیباترین صحنه، پس از پایان کار بود؛ لحظه‌ای که بند از برّه‌های کوچک برداشته می‌شد. آن موجودات ظریف، که ساعت‌ها در انتظار مادرانشان مانده بودند، با فریادی از شوق و تشنگی، دیوانه‌وار می‌دویدند تا سهم خود را از شیر بگیرند. صدای بع بع شان، سمفونی حیات و عشق بود که در دشت می‌پیچید. 👌شب‌ها، پس از شام ساده و صمیمی، همه دورِ اجاقِ روشنِ میانه چادر جمع می‌شدیم. گرمای آتش و بوی دود هیزم، امن‌ترین پناهگاه دنیا بود. آنجا، مادربزرگ می‌نشست؛ با صورتی پُرچروک و چشمانی که کهکشان قصه‌ها بود. او قصه‌گوی ایل بود. برای ما از ماه تی‌تی می‌گفت، دختری به زیبایی ماه که اسیر دیو شد. از پری‌ها، موجودات نامرئی دشت و کوهستان، و از دلاوری‌های کوراوغلو، قهرمان عدالت‌خواه از قصه غریب و صنم .... ❣همین که پلک‌ها سنگین می‌شد، صدای لالایی مادر آغاز می‌گشت؛لالایی‌ آنهم زیر سقف یک دنیا ستاره، نوایی آرام، که بوی پونه و شیر می‌داد و مرا از دنیای قصه‌ها به خوابی عمیق می‌برد. 🏜 و طلوع... پیش از آنکه خورشید از خواب بیدار شود، مادر کنار ساج نشسته بود و بوی نان داغِ تازه پخته، عطر زندگی را به چادر می‌آورد. همزمان، صدای «جرر جرر» مداوم مشک شنیده می‌شد؛ نوایی که هر صبح، با حرکت منظمش، کره‌ی زرد و خوشمزه و دوغ خنک را به ما هدیه می‌داد تا برکت و جنب و جوشِ یک روز تازه در دل کوچ آغاز شود. آری، کودکی من، داستانِ شیرینِ کوچ بود؛ زیر سقف ستارگان و چادر سیاه ایل قشقایی. 🙏تشکر ویژه از کانال آلا داغلارینگ سُؤزلَری که عطر خاطرات کودکی ام را تازه کرد 📜ارسالی از بانویی قشقایی خانم ... که خواستند نامشان محفوظ بماند ❣لینک کانال آلا داغلارینگ سوزلری: آوای اصالت قشقایی https://eitaa.com/joinchat/3423012182C95e5c0da61 ❣همراه ما باشید تا ریشه‌هایمان را زنده نگه داریم.
هدایت شده از آلا داغلارینگ سُؤزلَری
💔«حرمت شکسته» 🐗«سروان آمده بود تا تختِ قشقایی را بخواباند. اما نمی‌دانست… آتش زیر خاکستر، با توهین به مقدّس‌ترین عهد بیدار می‌شود 👌«شیرِ مادر… آیا این فقط یک مایع است؟ یا حرمت یک ایل؟» 🥀«وقتی دشمن، ننگ را بهانه می‌کند، مردی که قول داده بود از گل هم نگذارد… چه راهی جز سوگند خونین خواهد داشت؟» ✍در قیروکارزین، زیر سایهٔ حکومت پهلوی، چه چیزی مقدس‌تر از جان بود که قشقایی را به قیام کشاند؟ 📜داستان شیر مادر… و زخم ابدی ایل 🌾در کانال ❣لینک کانال «آلا داغلارینگ سوزلری» آوای اصالت قشقایی https://eitaa.com/joinchat/3423012182C95e5c0da61 ❣همراه ما باشید تا ریشه‌هایمان را زنده نگه داریم.
هدایت شده از آلا داغلارینگ سُؤزلَری
▫️ ♨️آیا می‌توان ریشه را خشکاند؟ ✍ وقتی ملخ از صحرای عربستان برخاست و قحطی سایه‌اش را بر سر ایل انداخت، تنها دشمن، طبیعت نبود. 👌قَرَه ایل: نوای خاموش جرس‌ها روایتی از نبرد بر سر بقا؛ جایی که قنجعلی شاهد نابودی ستون اقتصادی ایل است، ملا قیصر نقشه‌های سیاسی حکومت را در این فاجعه می‌بیند، و ناهید بی بی با تقسیم نان، معنای واقعی مادر بودن را تعریف می‌کند و سالار خان ..... 🍁تضاد میان ایمان به تقدیر و مقاومت در برابر ظلم زمینی و تدبیر در مقابل دسیسه های داخلی و خارجی ، داستانی از استقامت در عمق تاریخ ایران را برای قشقایی ها رقم می‌زند. 👀 ببینید چگونه یک ایل، در برابر قهر طبیعت و کینهٔ قدرت مرکزی، هویت خود را حفظ کرد. 👌این داستان، نه دربارهٔ مرگ، که دربارهٔ ریشه‌دار بودن است. 🌾قَرَه ایل: نوای خاموش جرس‌ها در 🙏به جمع ما بپیوندید که معتقدیم : 👌«تاریخ یک ایل، باید مکتوب بماند تا چراغ راه آینده باشد». 🌺لینک کانال آلا داغلارینگ سُؤزلَری ❣آوای اصالت قشقایی https://eitaa.com/joinchat/3423012182C95e5c0da61 ❣همراه ما باشید تا ریشه‌هایمان را زنده نگه داریم.
هدایت شده از آلا داغلارینگ سُؤزلَری
👌ایل باید ایل بماند ▫️فصل سوم ✍اوستا قدرت در مغازه نمد‌ مالی‌ اش ، در میان آن همه رنگ و نقش، دیگر احساس قدرت نمی‌کرد. این کلمه، «اوستا قدرت» ، در شهر تنها لقبی بود که بر دوش او سنگینی می‌کرد؛ لقبی که با رنج و تلاش به دست آمده بود اما تهی بود. در شهر، او بی‌ریشه و بی‌تباربود. کسی نبود که بپرسد: «پدرت کی بود؟ تبارت به کدام طایفه می‌رسد؟» در ایل، وقتی او را «قدرت» صدا می‌زدند، فقط نامش نبود؛ پشت سرش کوهی از اتحاد، تبار و ده‌ها و صدها نفر از مردانی بود که با یک اشاره‌اش، آماده کار و دفاع و حمایت بودند. ▫️اینجا در شهر، تنها پشتیبان و تکیه گاهش فقط دیوار کاهگلی مغازه بود. ♨️دلتنگی‌ اش دیگر تنها یک حس مبهم نبود؛ تبدیل به دردی فیزیکی شده بود. او برای نوای نی چوپان‌ها لحظه‌شماری می‌کرد؛ صدایی که در آن وسعت، موسیقی آرامش بود. اکنون تنها موسیقی‌اش، صدای سوت مأمور کنترل ترافیک بود. سختی‌های ایل، آن آفتاب سوزان و شب‌های سرد، اکنون در ذهن او تبدیل به آرزو شده بود. آرزوی داشتن همان سختی‌ها، به جای این آسودگیِ توخالی. 🏜عصرها، پس از بستن دکان، قدرت به خانه کوچک اش در حاشیه شهر می‌رفت. گوشه حیاط، با تک‌سنگ‌ها و آجرها، همان شکلی را شبیه‌سازی کرده بود که اجاق اصلی ایل در چادر مادرش داشت. او با وسواس، همان‌گونه که مادربزرگش یاد داده بود، هیزم و کاه را می‌چید و با کبریت روشنش می‌کرد. برایش نوشیدن چای آتشی، ادای دین به گذشته بود؛ چون می‌دانست که چای در ایل، «قوت جان» بود؛ همدم شب‌ نشینی ها و هم‌سفره شدن‌ها. 💔اما هر بار، فاجعه تکرار می‌شد. او بهترین دمنوش‌ها را امتحان می‌کرد، بهترین قندها و بهترین کتری‌ و قوری ها را می‌خرید، اما چای بیرون‌آمده از آن اجاق شهری، فقط بوی دود می‌داد. بوی دودِ هیزم‌های مرطوب یا خشک‌ شده‌ی شهری که ریشه در خاک نداشت. آن مزه‌ی خاص، آن عمق و طعم اصیلی که از اتحاد خاک و دود و حضور ایل برمی‌خاست، در این چایی نبود. 🫖قدرت چای را مزه مزه می‌کرد و به آسمان سیاه شهر نگاه می‌کرد که پر از نورهای مصنوعی بود اما هیچ ستاره‌ای را نشان نمی‌داد. 💢تصمیم نهایی: ♨️در این لحظه بود که قدرت فهمید، آنچه در شهر به دست آورده، تنها تجارت بود، نه زندگی. او می‌خواست بازگردد. دیگر نمی‌خواست در قفس رنگی بماند. او باید به سمتی می‌رفت که چایش، بوی دود و طعم اتحاد ایل را بدهد. 💫قدرت تصمیمش را گرفت. فردا، مغازه نمد‌مالی را به شاگرد مطمئن‌ترش می‌سپارد، وسایل جزئی‌اش را جمع می‌کند و راهی را باز می‌کند که تمام این سال‌ها از ترس بازگشت آن را نبسته بود: راه بازگشت به خانه. 👌او باید به ایل میرفت تا دوباره «قدرت» شود ، قدرتی که ریشه در خاک دارد و پشتش به اتحاد ایل گرم است..... 👌پایان فصل سوم 🌺ادامه در کانال آلا داغلارینگ سُؤزلَری ❣آوای اصالت قشقایی https://eitaa.com/joinchat/3423012182C95e5c0da61 ❣همراه ما باشید تا ریشه‌هایمان را زنده نگه داریم.
هدایت شده از آلا داغلارینگ سُؤزلَری
👌ایل باید ایل بماند ▫️فصل چهارم ✍«قدرت» دیگر آن نوجوان خام و شوریده‌ای نبود که با آرزوهای رنگارنگ از ایل دل کند. سال‌ها دودِ تنباکو و بوی پشم در شهر، بلوغی تلخ به او داده بود. او با کوله‌باری از تجربه و کوله‌باری از حسرت بازگشت. ▫️وقتی دوباره پا به دشت‌های آشنا گذاشت، سکوت عجیبی حکمفرما بود. جایی که باید صدای حرکت و آماده‌ سازی برای کوچ به گوش می‌رسید، سکون مرگباری حاکم بود. زمین، بوی چادر و آتش نمی‌داد؛ بوی ناامیدی می‌داد. ♨️او دید که ایل، درگیر بزرگترین کوچ اجباری تاریخ خود شده است؛ «کوچ به سوی سکون» ⛔️ ممنوعیت کوچ، مانند تیغی بر گلوی شریان حیاتی ایل فرود آمده بود. 💢قدرت به وضوح می‌دید که این فرمان، چیزی بیش از یک محدودیت جغرافیایی بود؛ تلاشی سازمان‌یافته برای ریشه‌کن کردن بود. اگر ایل، آن آب روان و جاری، دست از کوچ بکشد و یکجا نشین شود، طولی نمی‌کشد که مرداب خواهد شد؛ مردابی که استعداد مقاومت و اصالت خود را از دست می‌دهد. آن‌ها می‌خواستند ایل را در جامعه شهری هضم کنند، هویت متحرک و پایدارش را بخشکانند، تا «پشت و پشتوانه‌ای» برای حفظ خاک و سنت باقی نماند. 🔅در میان این ماتم عمومی، قدرت آرام و محکم ایستاد. او کسی بود که طعم زندگی شهری را چشیده بود؛ دیده بود که پشت دیوارهای بلند و ویترین‌های براق، چیزی جز انزوای سرد نیست. او بهتر از هر کس می‌دانست که ایل، تنها یک سبک زندگی نیست، بلکه ریشه و تبار، اتحاد و حافظ خاک وطن است. «ایل باید ایل بماند!» این زمزمه‌ای نبود که در خفا بگوید، بلکه یک حقیقت بود که با صدای بلند اعلام می‌کرد. 🔹قدرت به میان جمع آمد. چشمانش دیگر برق شهر را نداشت، بلکه عمق دریاچه‌های کوهستان را داشت. صدایش، برخلاف دوران شاگردی‌اش در شهر که پر از اضطراب بود، اکنون محکم و نافذ بود: 👌«ما نی می‌نوازیم که جاری بمانیم. ما کوچ می‌کنیم تا زمین خشک نشود. اگر یکجا بمانیم و کوچ نکنیم، این خاک زیر پای ما تبدیل به سنگ می‌شود و ما هم تبدیل به سنگ می‌شویم. ریشه ما در حرکت است! «ایل اگر ریشه کن شود، خاک بی‌محافظ می‌ماند.» 🔸قدرت، حالا که طعم تنهایی شهر را چشیده بود، ارزش اتحاد ایلی را به مثابه کوهی می‌فهمید که پشت هر فرد ایستاده است. او با حرف‌هایش، نه تنها دلتنگی را تسکین داد، بلکه شعله‌ای از آگاهی و عزم در دل اهالی ایل روشن کرد؛ آگاهی از اینکه برای زنده ماندن، باید همچنان کوچ کنند، حتی اگر ممنوع باشد...... 👌پایان فصل چهارم 🌺ادامه در کانال آلا داغلارینگ سُؤزلَری ❣آوای اصالت قشقایی https://eitaa.com/joinchat/3423012182C95e5c0da61 ❣همراه ما باشید تا ریشه‌هایمان را زنده نگه داریم.
12M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎞 تیزر مستند پلاک 16 ▫️ گزارش تصویری از فعالیت های گروه تبلیغ عشایری در عشایر سیار ایل قشقایی 👌ما بر عهدی که بستیم هستیم ♨️️تبلیغ عشایری ویژه 1403 💢️تبلیغ دانش آموزی ،️روضه خانگی، ️اطعام، ️ویزیت رایگان،️توزیع بسته های حمایتی و معیشتی 🎞پخش از کانال موکب عشایری حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام های ایران ❣با ما همراه باشید https://eitaa.com/QASHQAImokeb
هدایت شده از آلا داغلارینگ سُؤزلَری
👌ایل باید ایل بماند ▫️فصل پنجم «ایل» ✍بازگشت قدرت با استقبال گرمی از سوی ریش‌سفیدان و بزرگان ایل همراه بود. در چشمان آن‌ها، قدرت دیگر نه یک «فراری» که یک «سفیر بازگشته» بود؛ کسی که رفته بود تا جهان بیگانه را بشناسد و با دست پر بازگردد. آن‌ها او را به عنوان چراغ راهی برای حفظ اصالت ایل می‌دیدند. 👌«ایل باید ایل بماند، این سخن تو، سخن پدران ماست.» پیرترین ریش‌سفید، که سال‌ها سایه بر همه تصمیمات ایل بود، تأیید کرد. در آن دوران، «ایل بدر شدن» (ترک ایل) بزرگترین ننگ بود؛ پشت کردن به تبار و شرافت. 💔اما قدرت در آستانه این پذیرش، با حقیقتی تلخ‌تر روبرو شد: ایلِ در حال بازگشت، با ایلِ زمان رفتنش فرق کرده بود. ♨️در سال‌هایی که قدرت در شهر مشغول نمد‌مالی بود، دشمنان ایل بیکار ننشسته بودند ؛ سال‌ها با ظرافت، در حال تبلیغ و کاشتن بذری در دل ایل بودند که ثمره اش شده بود اینکه شهر برای نسل جدید، دیگر یک تهدید نبود؛ «شهر فرنگ» شده بود. مدینه فاضله‌ای که تبلیغات آن رؤیایی از آسایش و تجمل و تجدد را در ذهن نوجوانان کاشته بود. 💢آن‌ها، همان نوجوانانی که روزی قدرت خود الگوی آن‌ها بود، اکنون همان آرزو را داشتند. اگر قدرت می‌خواست کوچ کند، آن‌ها اصرار داشتند که باید اسکان یابند و در شهری که قدرت از آن فرار کرده بود، خانه‌هایی بسازند. ⛔️قدرت، حکم حکومتی را شنید که به وضوح، دو سویه بود: خلع سلاح کامل و تخت قاپو (اسکان اجباری). 🌾حکومت به خوبی می‌دانست که با حذف اسلحه، آخرین ابزار دفاعی از بین می‌رود، و با اجبار به یکجانشینی، ریشه حیات ایل قطع خواهد شد. 🍂بزرگترین درد قدرت، نه تهدید بیرونی، بلکه زوال احترام درونی بود. دیوارهای احترام در ایل در حال فرو ریختن بود . در مجالس، وقتی ریش‌سفیدان از ضرورت کوچ و سختی‌های گذشته سخن می‌گفتند، جوان‌ترها با بی‌حوصلگی مداخله می‌کردند. شنیدن اتهام «نادانی» به ریش‌سفیدان، مانند شنیدن اهانت به مقبره پدران بود. تندی و جسارت جای احترام را گرفته بود. ☄قدرت هرچه فریاد زد، هرچه از بوی دودِ چای در شهر گفت، هرچه از مرداب شدن سخن راند، در این سیل ناگهانی تغییرات گم شد. او می‌سوخت ، اما دیگر صدای او در میان زمزمه‌های شهر‌خواهی آن نسل جدید گم شده بود. 🌴او تنها مانده بود؛ در کنار معدود بزرگانی که هنوز درک می‌کردند که این سکون، نه آسایش، بلکه مرگی تدریجی است. ایل، همچون کشتی‌ای که ناخدایانش بر سر مسیر اختلاف دارند، در میان امواج اسکان اجباری به گل نشسته بود ....... 👌پایان فصل پنجم 🌺ادامه در کانال آلا داغلارینگ سُؤزلَری ❣آوای اصالت قشقایی https://eitaa.com/joinchat/3423012182C95e5c0da61 ❣همراه ما باشید تا ریشه‌هایمان را زنده نگه داریم.
هدایت شده از آلا داغلارینگ سُؤزلَری
💍 زمرد فروخته شده ▫️فصل ششم ♨️از داستان ایل باید ایل بماند ✍فریادهای قدرت و ریش‌سفیدان، مانند سنگ‌هایی بود که در آب انداخته می‌شد؛ موجی ایجاد می‌کردند، اما سرانجام در سکونِ حکم جدید غرق می‌شدند. ایل تحت تأثیر جبر حکومت (تخت قاپو) و خستگی حاصل از سالهای قحطی مجبور به اسکان شد. 💢قدرت و معدودی از یاران قدیمی‌اش که هنوز طعم آزادی در کوچ را می‌فهمیدند، راهی جز تسلیم ظاهری نیافتند. قدرت نتوانست تمام ایل را با خود به کوهستان ببرد؛ او تنها توانست بخشی از روح ایل را نجات دهد. در گوشه‌ای از ییلاق که هنوز کمی از هوای اصالت باقی بود، سنگ بنای خانه‌ای سنگی را گذاشت؛ خانه‌ای که قرار بود یادگاری از سبک زندگی گذشته باشد، نه جایگزینی برای آن. ♨️اما اکثریت، تن به اجبار دادند. مردمی که تمام عمرشان بر سر سفره طبیعت نشسته بودند، ناگهان مجبور شدند برای هر لقمه نان، پول پرداخت کنند. 👍قدرت با تمام وجود می دید آنچه در پی آمد، یک مهاجرت ناخواسته پیش خواهد آمد قطعا یک انفصال فرهنگی خواهد است که در کمین ایل نشسته بود : ۱. فروش ریشه‌ها: ▫️ رمه‌ها، که شریان حیاتی ایل بودند، به فروش رفتند. گله‌های عظیم، جای خود را به ساختمان های سنگی نیمه تمام و حساب‌های بانکی تهی دادند. فرش‌ها، گلیم‌ها و جاجیم‌های نفیسی که با رنج انگشتان زنان ایل بافته شده بودند، به دست پیله‌وران افتاد و در شهرها به ثمن بخس (بهای ناچیز) فروخته شدند تا جای خود را به فرش‌های ماشینیِ بی‌روح و کارخانه‌ای بدهند. ظرف‌های مسیِ کهنه‌ای که شاهد عزاداری‌ها و شادی‌های ایل بودند، با ظروف روحی رنگ و لعاب‌دار تعویض شدند. ۲. رقابت در زوال: ▫️ایل، که همیشه رودخانه‌ای جاری بود، ناگهان تبدیل به جمعیتی پراکنده در حاشیه شهرها شد. نکته دردناک این بود که در این «تجدد تحمیلی»، هر فردی می‌خواست از دیگری در دور شدن از گذشته پیشی بگیرد. انگار هرچه بیشتر می‌فروختند و هرچه بیشتر شهری می‌شدند، احساس می‌کردند از «رنج زندگی ایلی» فرار کرده‌اند. ۳. هزینه کمرشکن: ▫️ برای مردمی که تنها کارشان دامداری و شناخت مسیرها بود، زندگی شهری جهنمی از هزینه‌ها بود. آن‌ها آب چشمه را با آب لوله‌کشی عوض کردند و انتظار داشتند که زندگی رایگان طبیعت، اکنون با پول به دست آید. این هزینه، به زودی کمرشان را شکست. آن مناطق حاشیه‌ای، کم‌کم به محلات «حاشیه‌نشین» تبدیل شدند؛ جایی که نه شهر آن‌ها را پذیرفت و نه ایلی باقی مانده بود تا پشتیبانشان باشد. ♨️سال‌ها گذشت ، آرزوهای شهر فرنگی که زمانی نوجوانان را فریفته بود، رنگ باخته بود. مردم به حرف‌های قدرت فکر می‌کردند. به سوز دل او گوش می‌سپردند؛ اما دیگر دیر شده بود. نه مرتعی باقی مانده بود که رمه‌ها را به آن بازگردانند، نه ایل متحدی که به آن پناه ببرند و نه مالی برای شروع دوباره. 💢ایل، حالا فقط در خاطره زنده بود. 🌾هر غروب، قدرت به بالای کوه می‌رفت، به جایی که هنوز کمی از هوای آزاد باقی بود. او تنها می‌نشست و بر ویرانه‌های هویت ایل آواز می‌خواند، آوازی از جنس دلتنگی محض، نجوا با ستارگان: > باشی پارا پارا بوز دومانلی قارلی داغ > (ای کوهستان برفی با ابرهای پاره پاره‌ات...) دامنیگه قونان ائلر نیج اُلدو > (ایلاتی که در دامنه‌ات جای میگرفتند، کجای آسمان ستاره‌گون هستند؟) آواز او، نوای آغور ایل بود؛ نوایی که اکنون تبدیل به لالایی‌ای برای مردمی شده بود که خودشان باعث مرگ لالایی‌هایشان شده بودند. 👌پایان فصل ششم 🌺ادامه در کانال آلا داغلارینگ سُؤزلَری ❣آوای اصالت قشقایی https://eitaa.com/joinchat/3423012182C95e5c0da61 ❣همراه ما باشید تا ریشه‌هایمان را زنده نگه داریم.
هدایت شده از آلا داغلارینگ سُؤزلَری
💍 پژواکِ کلماتِ غریب ▫️فصل هفتم (بخش اول) ♨️از داستان ایل باید ایل بماند ✍سال‌ها گذشت. نه سال‌های زودگذر، بلکه سال‌هایی که هر کدام، میخ دیگری بر تابوت آن سبک زندگی کوبید. ایل، دیگر نه یک موجود زنده، بلکه یک خاطره شد؛ خاطره‌ای که در میان کوچه‌پس‌کوچه‌های حاشیه‌نشینی و خانه‌های سنگی نیمه‌کاره در ییلاق پراکنده شده بود. ♨️قدرت، که حالا موی سرش به سفیدی سنگ‌های ییلاقی درآمده بود، هر از گاهی به میان آن جمعیت سرگردان، که خود را «إلدن قالومش» می‌نامیدند، سر می‌زد. هر بار که بازمی‌گشت، افسوسش عمیق‌تر می‌شد. این بار، تغییرات دیگر در ظاهر و سفره‌ها نبود؛ تغییر از پوست به مغز و استخوان کشیده بود. 👌زبان، آن شاخصه اصلی و تَرَک‌نخورده هویت ایل، در حال پوسیدن بود. 💢قدرت به یاد داشت که در زبان آن‌ها، کلمه «آنا» (مادر) چه وزن و حرمتی داشت. این کلمه، نه فقط یک اسم، بلکه تندیس رنج و عظمت زنان ایل بود. اما اکنون، نسل جدید، با لحنی بی‌تفاوت و شتابزده، آن را با «مامان» جایگزین کرده بودند. 🔰قاطعیت زبان در جزئیات کوچک‌تر هم رنگ باخته بود: «قطیغ» تبدیل شده بود به «ماست»، و «آیران» به «دوغ». این‌ها تغییرات کوچک ظاهری نبودند؛ این‌ها کندن لایه‌های معنایی بود که نسل‌ها بر آن بنا شده بود. ▫️روزی، قدرت جلوی مغازه‌ای که روزگاری قهوه‌خانه‌ای برای مردان ایل بود، ایستاده بود. در آنجا، جوانی از نسل سوم ایل، با عجله وارد شد. قدرت منتظر بود تا کلمه‌ای از زبان مادرانه‌اش بشنود، اما کودک با صدایی رسا و با لفاظی شهری گفت: «مامانیم! ددی! بیر کاسه ماست ور و بیر بطری دوغ!» (مامانم گفت یک کاسه ماست به من بده و یک بطری دوغ .) «مامانیم» و «بطری دوغ». این ترکیب، مانند صدای شکستن یک شیشه قدیمی در گوش قدرت بود. 🍂 آه از نهاد پیرمرد برآمد؛ صدایی که از سوز دل بود، نه از گلو. 🍁در آخرین سفر خود به ییلاق، جایی که هنوز معدود بزرگانی باقی مانده بودند، قدرت تصمیم گرفت آزمونی نهایی بگیرد. او به یکی از پسران نوجوان که تلاش می‌کرد خود را کاملاً شهری جا بزند، نزدیک شد و با همان زبان اصیل پرسید: «اُوغلوم، ناکارایانگ؟!» ........ ......... 👌پایان بخش اول از فصل هفتم 🌺ادامه در کانال آلا داغلارینگ سُؤزلَری ❣آوای اصالت قشقایی https://eitaa.com/joinchat/3423012182C95e5c0da61 ❣همراه ما باشید تا ریشه‌هایمان را زنده نگه داریم.
هدایت شده از آلا داغلارینگ سُؤزلَری
🕊«گَلین اُوچان»: 📖«داستان پرواز غم‌انگیز عروس در گردنه هایقر» 🪶 روایتی از اوج شادی و عمق اندوه در قلب تاریخ قشقایی سفری به سرزمینِ تضادهای باشکوه ✍زندگی کوچندگان، همواره آمیزه‌ای از شکوهِ طبیعت و عظمتِ استقامت است. در این داستان، شاهد اوجِ جشن و شادی ایل در کوچ بهاره خواهید بود؛ جایی که بوی عطرِ عروس، در هوای کوهستان پیچیده و آرزوی خوشبختی بر هر لب جاری است. ♨️اما، سفر به سوی ییلاق همیشه هموار نیست. 🌾 «گلین اوچان» فقط یک داستان نیست؛ این حکایت، لحظه‌ای است که شادی در یک چشم بر هم زدن، به درسی ابدی از تقدیر و عظمت طبیعت تبدیل می‌شود. داستانی درباره اینکه چگونه یک حرکت ناگهانی می‌تواند تاریخ یک سرزمین را برای همیشه تغییر دهد. 💢این داستان به ما یادآوری می‌کند: 1. اهمیت لحظه‌لحظه شاد زیستن. 2.قدرت فرهنگ و رسوم اصیل ایل. 3.و اینکه چگونه تراژدی‌های کوچک، می‌توانند به یادبودهایی جاودانه بدل شوند. ♨️فرصت را از دست ندهید! ✔️با عضویت در کانال «آلا داغلارینگ سوزلری» ، خود را مهمان این روایت پرشور کنید که همزمان اشک شوق و اندوه را در چشمانتان زنده خواهد ساخت. 🌹لینک کانال «آلا داغلارینگ سُؤزلَری» 💫آوای اصالت قشقایی https://eitaa.com/joinchat/3423012182C95e5c0da61 ❣همراه ما باشید تا ریشه‌هایمان را زنده نگه داریم.
هدایت شده از آلا داغلارینگ سُؤزلَری
🏕 کانال آلا داغلارینگ سوزلری: آوای اصالت قشقایی 👌اگر تشنه شنیدن قصه‌های واقعی، حکایت‌های دلنشین و روایات سینه به سینه از زندگی، سنت‌ها و آداب رسوم ایل بزرگ قشقایی هستید، جای شما اینجاست. ❣کانال آلا داغلارینگ سواری 📜داستانهای آماده روایت ✍پرواز غم انگیز عروس در گردنه هایقر 📖 (گلین اوچان) 👌قَرَه ایل: نوای خاموش جرس‌ها 📖سال سیاه سال ملخی و قحطی که به جان ایل خورد 💫پرواز در میان بوته‌زارها 📖خاطره از کار جهادی در بین عشایر سیار ایل قشقایی ♨️لالایی ایل بر کویر ورامین (کوچ اجباری و آغاز غربت زندگی قشقایی های ورامین ) 🌷سایه‌های علم بر شانه‌های کوهستان: ( حکایت سه دانش‌آموز عشایری) 🎞داستان های روایت شده ❣نذر چراغ گل بانو برای آقام شهید ❣نان و نمکی که شرافت شد 🏕 چادر سیاه، عطر صحرا (خاطرات کودکی مادری از ایل قشقایی) از «زندگی در دل چادر سیاه زیر سقف ستارگان» ♨️ شیر مادر و....داغ ابدی ایل ❣(قصه قیام قشقایی ها در قیروکارزین) ♨️داستان‌ ایل‌ باید‌ ایل‌ بماند 🔥بزرگترین راز ایل ..... ❣همراه ما باشید تا ریشه‌هایمان را زنده نگه داریم. ❣لینک کانال آلا داغلارینگ سوزلری https://eitaa.com/joinchat/3423012182C95e5c0da61