هدایت شده از آلا داغلارینگ سُؤزلَری
#داستان
👌ایل باید ایل بماند
▫️فصل چهارم
#بازگشتبهریشهها
✍«قدرت» دیگر آن نوجوان خام و شوریدهای نبود که با آرزوهای رنگارنگ از ایل دل کند. سالها دودِ تنباکو و بوی پشم در شهر، بلوغی تلخ به او داده بود. او با کولهباری از تجربه و کولهباری از حسرت بازگشت.
▫️وقتی دوباره پا به دشتهای آشنا گذاشت، سکوت عجیبی حکمفرما بود. جایی که باید صدای حرکت و آماده سازی برای کوچ به گوش میرسید، سکون مرگباری حاکم بود. زمین، بوی چادر و آتش نمیداد؛ بوی ناامیدی میداد.
♨️او دید که ایل، درگیر بزرگترین کوچ اجباری تاریخ خود شده است؛
«کوچ به سوی سکون»
⛔️ ممنوعیت کوچ، مانند تیغی بر گلوی شریان حیاتی ایل فرود آمده بود.
💢قدرت به وضوح میدید که این فرمان، چیزی بیش از یک محدودیت جغرافیایی بود؛ تلاشی سازمانیافته برای ریشهکن کردن بود. اگر ایل، آن آب روان و جاری، دست از کوچ بکشد و یکجا نشین شود، طولی نمیکشد که مرداب خواهد شد؛ مردابی که استعداد مقاومت و اصالت خود را از دست میدهد. آنها میخواستند ایل را در جامعه شهری هضم کنند، هویت متحرک و پایدارش را بخشکانند، تا «پشت و پشتوانهای» برای حفظ خاک و سنت باقی نماند.
🔅در میان این ماتم عمومی، قدرت آرام و محکم ایستاد. او کسی بود که طعم زندگی شهری را چشیده بود؛ دیده بود که پشت دیوارهای بلند و ویترینهای براق، چیزی جز انزوای سرد نیست. او بهتر از هر کس میدانست که ایل، تنها یک سبک زندگی نیست، بلکه ریشه و تبار، اتحاد و حافظ خاک وطن است.
«ایل باید ایل بماند!» این زمزمهای نبود که در خفا بگوید، بلکه یک حقیقت بود که با صدای بلند اعلام میکرد.
🔹قدرت به میان جمع آمد. چشمانش دیگر برق شهر را نداشت، بلکه عمق دریاچههای کوهستان را داشت. صدایش، برخلاف دوران شاگردیاش در شهر که پر از اضطراب بود، اکنون محکم و نافذ بود:
👌«ما نی مینوازیم که جاری بمانیم. ما کوچ میکنیم تا زمین خشک نشود. اگر یکجا بمانیم و کوچ نکنیم، این خاک زیر پای ما تبدیل به سنگ میشود و ما هم تبدیل به سنگ میشویم. ریشه ما در حرکت است!
«ایل اگر ریشه کن شود، خاک بیمحافظ میماند.»
🔸قدرت، حالا که طعم تنهایی شهر را چشیده بود، ارزش اتحاد ایلی را به مثابه کوهی میفهمید که پشت هر فرد ایستاده است. او با حرفهایش، نه تنها دلتنگی را تسکین داد، بلکه شعلهای از آگاهی و عزم در دل اهالی ایل روشن کرد؛ آگاهی از اینکه برای زنده ماندن، باید همچنان کوچ کنند، حتی اگر ممنوع باشد......
👌پایان فصل چهارم
#ادامهدارد
🌺ادامه در کانال آلا داغلارینگ سُؤزلَری
❣آوای اصالت قشقایی
https://eitaa.com/joinchat/3423012182C95e5c0da61
❣همراه ما باشید تا ریشههایمان را زنده نگه داریم.
#قشقایی #آلا_داغلار #ترکی_قشقایی #آداب_رسوم #داستان_ایل
#ایلبایدایلبماند
#آلاداغلارینگسُؤزلَری
هدایت شده از موکب قشقایی های ایران در کربلا عمود۸۲۲
12M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎞 تیزر مستند پلاک 16
▫️ گزارش تصویری از فعالیت های گروه تبلیغ عشایری در عشایر سیار ایل قشقایی
👌ما بر عهدی که بستیم هستیم
♨️️تبلیغ عشایری ویژه #فاطمیه 1403
💢️تبلیغ دانش آموزی ،️روضه خانگی، ️اطعام، ️ویزیت رایگان،️توزیع بسته های حمایتی و معیشتی
🎞پخش از کانال موکب عشایری حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام #قشقایی های ایران
❣با ما همراه باشید
#ایلتورامیخواند
https://eitaa.com/QASHQAImokeb
#تبلیغعشایری
#قشقایی
#فاطمیه
#گروهجهادی
#موکبقشقاییهایایران
#مستندپلاک16
هدایت شده از آلا داغلارینگ سُؤزلَری
#داستان
👌ایل باید ایل بماند
▫️فصل پنجم
#جدالبرسرتعریف«ایل»
✍بازگشت قدرت با استقبال گرمی از سوی ریشسفیدان و بزرگان ایل همراه بود. در چشمان آنها، قدرت دیگر نه یک «فراری» که یک «سفیر بازگشته» بود؛ کسی که رفته بود تا جهان بیگانه را بشناسد و با دست پر بازگردد. آنها او را به عنوان چراغ راهی برای حفظ اصالت ایل میدیدند.
👌«ایل باید ایل بماند، این سخن تو، سخن پدران ماست.» پیرترین ریشسفید، که سالها سایه بر همه تصمیمات ایل بود، تأیید کرد. در آن دوران، «ایل بدر شدن» (ترک ایل) بزرگترین ننگ بود؛ پشت کردن به تبار و شرافت.
💔اما قدرت در آستانه این پذیرش، با حقیقتی تلختر روبرو شد: ایلِ در حال بازگشت، با ایلِ زمان رفتنش فرق کرده بود.
♨️در سالهایی که قدرت در شهر مشغول نمدمالی بود، دشمنان ایل بیکار ننشسته بودند ؛ سالها با ظرافت، در حال تبلیغ و کاشتن بذری در دل ایل بودند که ثمره اش شده بود اینکه شهر برای نسل جدید، دیگر یک تهدید نبود؛ «شهر فرنگ» شده بود. مدینه فاضلهای که تبلیغات آن رؤیایی از آسایش و تجمل و تجدد را در ذهن نوجوانان کاشته بود.
💢آنها، همان نوجوانانی که روزی قدرت خود الگوی آنها بود، اکنون همان آرزو را داشتند. اگر قدرت میخواست کوچ کند، آنها اصرار داشتند که باید اسکان یابند و در شهری که قدرت از آن فرار کرده بود، خانههایی بسازند.
⛔️قدرت، حکم حکومتی را شنید که به وضوح، دو سویه بود: خلع سلاح کامل و تخت قاپو (اسکان اجباری).
🌾حکومت به خوبی میدانست که با حذف اسلحه، آخرین ابزار دفاعی از بین میرود، و با اجبار به یکجانشینی، ریشه حیات ایل قطع خواهد شد.
🍂بزرگترین درد قدرت، نه تهدید بیرونی، بلکه زوال احترام درونی بود. دیوارهای احترام در ایل در حال فرو ریختن بود . در مجالس، وقتی ریشسفیدان از ضرورت کوچ و سختیهای گذشته سخن میگفتند، جوانترها با بیحوصلگی مداخله میکردند. شنیدن اتهام «نادانی» به ریشسفیدان، مانند شنیدن اهانت به مقبره پدران بود. تندی و جسارت جای احترام را گرفته بود.
☄قدرت هرچه فریاد زد، هرچه از بوی دودِ چای در شهر گفت، هرچه از مرداب شدن سخن راند، در این سیل ناگهانی تغییرات گم شد. او میسوخت ، اما دیگر صدای او در میان زمزمههای شهرخواهی آن نسل جدید گم شده بود.
🌴او تنها مانده بود؛ در کنار معدود بزرگانی که هنوز درک میکردند که این سکون، نه آسایش، بلکه مرگی تدریجی است. ایل، همچون کشتیای که ناخدایانش بر سر مسیر اختلاف دارند، در میان امواج اسکان اجباری به گل نشسته بود .......
👌پایان فصل پنجم
#ادامهدارد
🌺ادامه در کانال آلا داغلارینگ سُؤزلَری
❣آوای اصالت قشقایی
https://eitaa.com/joinchat/3423012182C95e5c0da61
❣همراه ما باشید تا ریشههایمان را زنده نگه داریم.
#قشقایی #آلا_داغلار #ترکی_قشقایی #آداب_رسوم #داستان_ایل
#ایلبایدایلبماند
#آلاداغلارینگسُؤزلَری
هدایت شده از آلا داغلارینگ سُؤزلَری
#داستان
💍 زمرد فروخته شده
▫️فصل ششم
♨️از داستان ایل باید ایل بماند
✍فریادهای قدرت و ریشسفیدان، مانند سنگهایی بود که در آب انداخته میشد؛ موجی ایجاد میکردند، اما سرانجام در سکونِ حکم جدید غرق میشدند.
ایل تحت تأثیر جبر حکومت (تخت قاپو) و خستگی حاصل از سالهای قحطی مجبور به اسکان شد.
💢قدرت و معدودی از یاران قدیمیاش که هنوز طعم آزادی در کوچ را میفهمیدند، راهی جز تسلیم ظاهری نیافتند. قدرت نتوانست تمام ایل را با خود به کوهستان ببرد؛ او تنها توانست بخشی از روح ایل را نجات دهد. در گوشهای از ییلاق که هنوز کمی از هوای اصالت باقی بود، سنگ بنای خانهای سنگی را گذاشت؛ خانهای که قرار بود یادگاری از سبک زندگی گذشته باشد، نه جایگزینی برای آن.
♨️اما اکثریت، تن به اجبار دادند.
مردمی که تمام عمرشان بر سر سفره طبیعت نشسته بودند، ناگهان مجبور شدند برای هر لقمه نان، پول پرداخت کنند.
👍قدرت با تمام وجود می دید آنچه در پی آمد، یک مهاجرت ناخواسته پیش خواهد آمد قطعا یک انفصال فرهنگی خواهد است که در کمین ایل نشسته بود :
۱. فروش ریشهها:
▫️ رمهها، که شریان حیاتی ایل بودند، به فروش رفتند. گلههای عظیم، جای خود را به ساختمان های سنگی نیمه تمام و حسابهای بانکی تهی دادند. فرشها، گلیمها و جاجیمهای نفیسی که با رنج انگشتان زنان ایل بافته شده بودند، به دست پیلهوران افتاد و در شهرها به ثمن بخس (بهای ناچیز) فروخته شدند تا جای خود را به فرشهای ماشینیِ بیروح و کارخانهای بدهند. ظرفهای مسیِ کهنهای که شاهد عزاداریها و شادیهای ایل بودند، با ظروف روحی رنگ و لعابدار تعویض شدند.
۲. رقابت در زوال:
▫️ایل، که همیشه رودخانهای جاری بود، ناگهان تبدیل به جمعیتی پراکنده در حاشیه شهرها شد. نکته دردناک این بود که در این «تجدد تحمیلی»، هر فردی میخواست از دیگری در دور شدن از گذشته پیشی بگیرد. انگار هرچه بیشتر میفروختند و هرچه بیشتر شهری میشدند، احساس میکردند از «رنج زندگی ایلی» فرار کردهاند.
۳. هزینه کمرشکن:
▫️ برای مردمی که تنها کارشان دامداری و شناخت مسیرها بود، زندگی شهری جهنمی از هزینهها بود. آنها آب چشمه را با آب لولهکشی عوض کردند و انتظار داشتند که زندگی رایگان طبیعت، اکنون با پول به دست آید. این هزینه، به زودی کمرشان را شکست.
آن مناطق حاشیهای، کمکم به محلات «حاشیهنشین» تبدیل شدند؛ جایی که نه شهر آنها را پذیرفت و نه ایلی باقی مانده بود تا پشتیبانشان باشد.
♨️سالها گذشت ، آرزوهای شهر فرنگی که زمانی نوجوانان را فریفته بود، رنگ باخته بود. مردم به حرفهای قدرت فکر میکردند. به سوز دل او گوش میسپردند؛ اما دیگر دیر شده بود. نه مرتعی باقی مانده بود که رمهها را به آن بازگردانند، نه ایل متحدی که به آن پناه ببرند و نه مالی برای شروع دوباره.
💢ایل، حالا فقط در خاطره زنده بود.
🌾هر غروب، قدرت به بالای کوه میرفت، به جایی که هنوز کمی از هوای آزاد باقی بود. او تنها مینشست و بر ویرانههای هویت ایل آواز میخواند، آوازی از جنس دلتنگی محض، نجوا با ستارگان:
> باشی پارا پارا بوز دومانلی قارلی داغ
> (ای کوهستان برفی با ابرهای پاره پارهات...)
دامنیگه قونان ائلر نیج اُلدو
> (ایلاتی که در دامنهات جای میگرفتند، کجای آسمان ستارهگون هستند؟)
آواز او، نوای آغور ایل بود؛ نوایی که اکنون تبدیل به لالاییای برای مردمی شده بود که خودشان باعث مرگ لالاییهایشان شده بودند.
👌پایان فصل ششم
#ادامهدارد
🌺ادامه در کانال آلا داغلارینگ سُؤزلَری
❣آوای اصالت قشقایی
https://eitaa.com/joinchat/3423012182C95e5c0da61
❣همراه ما باشید تا ریشههایمان را زنده نگه داریم.
#قشقایی #آلا_داغلار #ترکی_قشقایی #آداب_رسوم #داستان_ایل
#ایلبایدایلبماند
#آلاداغلارینگسُؤزلَری
هدایت شده از آلا داغلارینگ سُؤزلَری
#داستان
💍 پژواکِ کلماتِ غریب
▫️فصل هفتم (بخش اول)
♨️از داستان ایل باید ایل بماند
✍سالها گذشت. نه سالهای زودگذر، بلکه سالهایی که هر کدام، میخ دیگری بر تابوت آن سبک زندگی کوبید. ایل، دیگر نه یک موجود زنده، بلکه یک خاطره شد؛ خاطرهای که در میان کوچهپسکوچههای حاشیهنشینی و خانههای سنگی نیمهکاره در ییلاق پراکنده شده بود.
♨️قدرت، که حالا موی سرش به سفیدی سنگهای ییلاقی درآمده بود، هر از گاهی به میان آن جمعیت سرگردان، که خود را «إلدن قالومش» مینامیدند، سر میزد. هر بار که بازمیگشت، افسوسش عمیقتر میشد. این بار، تغییرات دیگر در ظاهر و سفرهها نبود؛ تغییر از پوست به مغز و استخوان کشیده بود.
👌زبان، آن شاخصه اصلی و تَرَکنخورده هویت ایل، در حال پوسیدن بود.
💢قدرت به یاد داشت که در زبان آنها، کلمه «آنا» (مادر) چه وزن و حرمتی داشت. این کلمه، نه فقط یک اسم، بلکه تندیس رنج و عظمت زنان ایل بود. اما اکنون، نسل جدید، با لحنی بیتفاوت و شتابزده، آن را با «مامان» جایگزین کرده بودند.
🔰قاطعیت زبان در جزئیات کوچکتر هم رنگ باخته بود: «قطیغ» تبدیل شده بود به «ماست»، و «آیران» به «دوغ». اینها تغییرات کوچک ظاهری نبودند؛ اینها کندن لایههای معنایی بود که نسلها بر آن بنا شده بود.
▫️روزی، قدرت جلوی مغازهای که روزگاری قهوهخانهای برای مردان ایل بود، ایستاده بود. در آنجا، جوانی از نسل سوم ایل، با عجله وارد شد. قدرت منتظر بود تا کلمهای از زبان مادرانهاش بشنود، اما کودک با صدایی رسا و با لفاظی شهری گفت:
«مامانیم! ددی! بیر کاسه ماست ور و بیر بطری دوغ!»
(مامانم گفت یک کاسه ماست به من بده و یک بطری دوغ .)
«مامانیم» و «بطری دوغ». این ترکیب، مانند صدای شکستن یک شیشه قدیمی در گوش قدرت بود.
🍂 آه از نهاد پیرمرد برآمد؛ صدایی که از سوز دل بود، نه از گلو.
🍁در آخرین سفر خود به ییلاق، جایی که هنوز معدود بزرگانی باقی مانده بودند، قدرت تصمیم گرفت آزمونی نهایی بگیرد. او به یکی از پسران نوجوان که تلاش میکرد خود را کاملاً شهری جا بزند، نزدیک شد و با همان زبان اصیل پرسید:
«اُوغلوم، ناکارایانگ؟!» ........
.........
👌پایان بخش اول از فصل هفتم
#ادامهدارد
🌺ادامه در کانال آلا داغلارینگ سُؤزلَری
❣آوای اصالت قشقایی
https://eitaa.com/joinchat/3423012182C95e5c0da61
❣همراه ما باشید تا ریشههایمان را زنده نگه داریم.
#قشقایی #آلا_داغلار #ترکی_قشقایی #آداب_رسوم #داستان_ایل
#ایلبایدایلبماند
#آلاداغلارینگسُؤزلَری
هدایت شده از آلا داغلارینگ سُؤزلَری
🕊«گَلین اُوچان»:
📖«داستان پرواز غمانگیز عروس در گردنه هایقر»
🪶 روایتی از اوج شادی و عمق اندوه در قلب تاریخ قشقایی
سفری به سرزمینِ تضادهای باشکوه
✍زندگی کوچندگان، همواره آمیزهای از شکوهِ طبیعت و عظمتِ استقامت است. در این داستان، شاهد اوجِ جشن و شادی ایل در کوچ بهاره خواهید بود؛ جایی که بوی عطرِ عروس، در هوای کوهستان پیچیده و آرزوی خوشبختی بر هر لب جاری است.
♨️اما، سفر به سوی ییلاق همیشه هموار نیست.
🌾 «گلین اوچان» فقط یک داستان نیست؛ این حکایت، لحظهای است که شادی در یک چشم بر هم زدن، به درسی ابدی از تقدیر و عظمت طبیعت تبدیل میشود. داستانی درباره اینکه چگونه یک حرکت ناگهانی میتواند تاریخ یک سرزمین را برای همیشه تغییر دهد.
💢این داستان به ما یادآوری میکند:
1. اهمیت لحظهلحظه شاد زیستن.
2.قدرت فرهنگ و رسوم اصیل ایل.
3.و اینکه چگونه تراژدیهای کوچک، میتوانند به یادبودهایی جاودانه بدل شوند.
♨️فرصت را از دست ندهید!
✔️با عضویت در کانال «آلا داغلارینگ سوزلری» ، خود را مهمان این روایت پرشور کنید که همزمان اشک شوق و اندوه را در چشمانتان زنده خواهد ساخت.
🌹لینک کانال «آلا داغلارینگ سُؤزلَری»
💫آوای اصالت قشقایی
https://eitaa.com/joinchat/3423012182C95e5c0da61
❣همراه ما باشید تا ریشههایمان را زنده نگه داریم.
#قشقایی #آلا_داغلار #ترکی_قشقایی #آداب_رسوم #داستان_ایل
#گلیناُوچان
#آلاداغلارینگسُؤزلَری
هدایت شده از آلا داغلارینگ سُؤزلَری
🏕 کانال آلا داغلارینگ سوزلری: آوای اصالت قشقایی
👌اگر تشنه شنیدن قصههای واقعی، حکایتهای دلنشین و روایات سینه به سینه از زندگی، سنتها و آداب رسوم ایل بزرگ قشقایی هستید، جای شما اینجاست.
❣کانال آلا داغلارینگ سواری
📜داستانهای آماده روایت
✍پرواز غم انگیز عروس در گردنه هایقر
📖 (گلین اوچان)
👌قَرَه ایل: نوای خاموش جرسها
📖سال سیاه سال ملخی و قحطی که به جان ایل خورد
💫پرواز در میان بوتهزارها
📖خاطره از کار جهادی در بین عشایر سیار ایل قشقایی
♨️لالایی ایل بر کویر ورامین
(کوچ اجباری و آغاز غربت زندگی قشقایی های ورامین )
🌷سایههای علم بر شانههای کوهستان:
( حکایت سه دانشآموز عشایری)
🎞داستان های روایت شده
❣نذر چراغ گل بانو برای آقام شهید
❣نان و نمکی که شرافت شد
🏕 چادر سیاه، عطر صحرا
(خاطرات کودکی مادری از ایل قشقایی) از «زندگی در دل چادر سیاه
زیر سقف ستارگان»
♨️ شیر مادر و....داغ ابدی ایل
❣(قصه قیام قشقایی ها در قیروکارزین)
♨️داستان ایل باید ایل بماند
🔥بزرگترین راز ایل .....
❣همراه ما باشید تا ریشههایمان را زنده نگه داریم.
#قشقایی #آلا_داغلار #ترکی_قشقایی #آداب_رسوم #داستان_ایل
❣لینک کانال آلا داغلارینگ سوزلری
https://eitaa.com/joinchat/3423012182C95e5c0da61
هدایت شده از آلا داغلارینگ سُؤزلَری
#داستان
💢 پژواکِ کلماتِ غریب
▫️فصل هفتم (بخش دوم )
آغور ائلم اویان...
♨️از داستان ایل باید ایل بماند
..
✍قدرت ،در آخرین سفر خود به ییلاق، جایی که هنوز معدود بزرگان باقی مانده بودند، تصمیم گرفت آزمونی نهایی بگیرد. او به یکی از پسران نوجوان که تلاش میکرد خود را کاملاً شهری جا بزند، نزدیک شد و با همان زبان اصیل پرسید:
«اوغلوم، ناکارایانگ؟!»
👌«ناکهرایانگ» در فرهنگ قشقایی ها ، صرفاً یک اسم و سوال ساده نبود؛ پرسش از «ناکارایانگ»، پرسش از شجرهنامه، از زنجیره اتحادها، از تاریخچه زخمها و پیروزیهای ایل بود؛ سوال از حلقه اتصال بین گذشته و حال.
😳اما کودک، تنها با چشمانی گیج به او خیره شد. کلمه «ناکهرایانگ» برای او، مانند یک واژه بیگانه از کتابی باستانی بود؛ کلمهای که هیچ مرجع حسی برایش نداشت. تمام تن و بدن قدرت لرزید. او دریافته بود که دیگر نمیتواند گذشته را به این نسل منتقل کند. حافظه زنده ایل، در آن نگاه خالی کودک مُرده بود.
💢قدرت چشمانش را بست، و زیر لب زمزمهای لرزان از اعماق سینه بیرون داد. این بار، آوازش نه برای کوهستان، بلکه برای خوابآلودگان بود:
«آغور ائلم اویان... آغور ائلم اویان!»
(ایل عزیز من بیدار شو... ایل عزیز من بیدار شو!)
💫سکوت دیگر جایز نیست. فروپاشی هویت، مرحله خطرناکتری از نابودی فیزیکی است، زیرا روح جمعی را هدف میگیرد. قدرت اکنون در میان ویرانههایی ایستاده که هرچند شاید هنوز سنگی در آنها باقی باشد، اما آجرها دیگر با ملات اصالت به هم متصل نیستند.
👌او به خوبی میداند که بازگشت به کوچ و قشلاق، یک آرمان زیبایی شناختی است که دیگر قابلیت اجرا ندارد؛.........
اما حفظ ایل به عنوان یک هویت جمعی، یک ضرورت حیاتی است.
#ادامهدارد
.........
👌پایان بخش دوم از فصل هفتم
🌺ادامه در کانال آلا داغلارینگ سُؤزلَری
❣آوای اصالت قشقایی
https://eitaa.com/joinchat/3423012182C95e5c0da61
❣همراه ما باشید تا ریشههایمان را زنده نگه داریم.
#قشقایی #آلا_داغلار #ترکی_قشقایی #آداب_رسوم #داستان_ایل
#ایلبایدایلبماند
#آلاداغلارینگسُؤزلَری
هدایت شده از آلا داغلارینگ سُؤزلَری
#داستان
💢 احیای هویت در میان سنگها
▫️فصل هشتم
♨️از داستان ایل باید ایل بماند
..
✍ناله قدرت در ییلاق، نه یک پایان، بلکه یک جرقه بود. او فهمید که ایل قدیم مرده است، اما باید ایل جدیدی متولد شود، با ریشههایی که هرگز فراموش نشوند.
💢 بحران هویت ، در هر گوشهای از زندگی پراکنده ایل، مانند زخمی چرکین نمایان بود. قدرت، در سفرهایش، تضادهای زجرآوری را میدید:
▫️لباسها: لباس زنان و دختران، که روزگاری نماد نجابت، حیا و تعلق قبیلهای بود (با طرحها و رنگهای خاص خود)، جای خود را به لباسهای شهری داده بود؛ همان «لباس غربی» که زمانی با نفرین «غربتی» به آن نگاه میشد.
▫️سفرهها: سفرههای مشترک و پر از برکت طبیعت جمع شده بود. همسایه با همسایه خود هفت پشت غریبه شده بود، چرا که دیگر نه برکت مشترکی برای تقسیم بود و نه نیازی به همیاری برای گذران سختیها.
▫️زبان: تلاشی که برای حفاظت از کلمات مقدس (مانند «آنا» و «قطیغ») کرده بود، در برابر موج «مامان» و «ماست» تقریباً ناکام مانده بود.
▫️تاریخ: هویت تاریخی ایل ، اساطیر ، قصه و یاد بزرگان دربین نسل های بعدی ایل ، رنگ باخته بود .
👌قدرت به این نتیجه رسید که تکیه بر ابزار مادی زندگی عشایری (مانند چادر و رمه) برای احیای هویت، اشتباه است. عدهای از یاران قدیمیاش، که آنها نیز درد غربت داشتند، تلاش کرده بودند با برپایی چادرهای نمایشی یا پوشیدن لباسهای قدیمی، ایل را زنده نگه دارند؛ اما اینها تنها «صنعت یادگاری» شده بود، نه فرهنگ زنده. سنتهای اصیل، به بوته فراموشی سپرده شده بودند، زیر انبوهی از نمادهای سطحی.
سکوت، خیانت به گذشته بود.
♨️قدرت میدانست که بحران در همه زوایا بیداد میکند، اما بدترین آنها بحران «ریشه» بود. اگر زبان از بین برود، اگر شجرهنامه فراموش شود، دیگر هیچ ایل مشترکی وجود نخواهد داشت؛ تنها تودهای از افراد با پیشینه مشترک خواهند بود.
او تصمیم گرفت: هویت باید با احیای زبان و خاطرات، از نو بنا شود.
👍او دیگر به دنبال بازگرداندن کوچ نبود؛ او به دنبال بازگرداندن «روح» کوچ بود. زبان باید احیا میشد، سنتها باید به گونهای تفسیر میشدند که در زندگی جدید هم قابل اجرا باشند، و ریشهها باید به نسل جدید تزریق میشدند، حتی اگر این تزریق در قالب قصه و آواز باشد.
🌷قدرت، دیگر سخنران مجالس نبود؛ او یک قصهگو و معلم شد. در همان ییلاقاتی که خانهاش را ساخته بود، کودکان ایل را دور هم جمع میکرد و برایشان که دیگر «ناکهرایانگ» را نمیشناختند، از «بایاتی»ها و حکایات نیاکانشان میگفت.
در یکی از همین شبها، در حالی که نسیمی سرد از سمت دامنههای سرد کوه میوزید، قدرت به یاد رنجهای مشترک و آینده نامعلوم ایل افتاد و این بار، شعر شاعر بزرگ آذربایجان، شهریار را با سوز تمام زمزمه کرد؛ شعری که همزمان تصویری از رنج و همزمان خواهشی برای بیداری بود:
> حیدر بابا گون دالوی داغلاسین
(حیدر بابا، خورشید پشت تو را بسوزاند)
>
> یوزون گولسون بولاخلارون آغلاسین
> (صورتت بخندد، چشمههایت بگریند)
>
>** اوشاخلارون بیر دسته گل باغلاسین**
> (کودکانت دستهای گل ببندند)
>
> یئل گلنده ور گتیرسین بویانا
> (باد که وزید، آن را به اینجا بیاورد)
>
> بلکه منیم یاتمیش بختیم اویانا
> (شاید بخت خفته من نیز بیدار شود).
▫️و در حالی که اشک هایش را پاک میکرد زیر لب زمزمه کرد
> بلکه منیم یاتمیش إلیم اویانا
#ادامهدارد
.........
👌پایان فصل هشتم
🌺ادامه در کانال آلا داغلارینگ سُؤزلَری
❣آوای اصالت قشقایی
https://eitaa.com/joinchat/3423012182C95e5c0da61
❣همراه ما باشید تا ریشههایمان را زنده نگه داریم.
#قشقایی #آلا_داغلار #ترکی_قشقایی #آداب_رسوم #داستان_ایل
#ایلبایدایلبماند
#آلاداغلارینگسُؤزلَری
هدایت شده از آلا داغلارینگ سُؤزلَری
#داستان
👌ایل باید ایل بماند
▫️ پایان
💫عهد دوباره و معمای کوچ بزرگ
✍قدرت، با شنیدن طنین شعر شهریار، نوری در چشمانش درخشید که سالها خاموش بود. او فهمید که مردم، اگرچه از نظر فیزیکی تغییر کردهاند، اما ریشههای روحیشان هنوز آمادهٔ جوانه زدن است. سکوت، دیگر فقط تأیید ضعف نبود؛ سکوت، تلاشی برای محافظت از کلماتی بود که در حال نابودی بودند.
از آن روز، قدرت تبدیل به «بابای ایل» شد، نه با لقب خونی، بلکه با احترام به دانشش. او به جای اینکه صرفاً ناله کند،آموزش را آغاز کرد.
♨️احیای زبان و سنت با اشتیاق:
✨اولین گام او، تشویق به احیا «مکتب زمزمهها» بود. او دیگر اصرار بر لهجه خشک و غیرقابل تغییر نداشت، بلکه بر «روح کلمه» تأکید کرد.
1. زبان مقدس: او آموزش داد که چگونه در مکالمات روزمره شهری، کلمات ایلی را مانند جواهر در میان کلام فارسی قرار دهند. وقتی دختری به مادرش میگفت «مامان»، قدرت او را تشویق میکرد که در کنار آن، با صدایی آهسته بگوید: «... آنا» تا پیوند حفظ شود. او نشان داد که «قطیغ» یک محصول نیست، بلکه یک سنت لبنی است که با غرور باید ذکر شود. جوانان، با شور و حرارت، شروع به حفظ واژههایی کردند که قبلاً از خجالت کنار میگذاشتند.
2. احیای لباس در آیین: لباسهای شهری همچنان پابرجا بودند، اما قدرت، سنت را به آیینها منتقل کرد. او پیشنهاد داد که در هر گردهمایی مهم، مانند تولد یا مراسم خاص، باید حداقل یک نشانه از لباس اصیل (مانند شال، آرخالوق ، یا یک چارقد منجوقدوزی خاص) استفاده شود تا هویت تصویری حفظ گردد. نجابت و حیا، دیگر با پارچه تعریف نمیشد، بلکه با تعهد به اصالت تعریف میشد.
3. سفرهٔ خاطره: سفرهها دوباره پهن شدند، اما این بار نه برای تقسیم نان و پنیر، بلکه برای تقسیم خاطرات. در هر جمع، یک نفر موظف بود داستانی از «قشلاق» یا «ییلاق» بگوید، یا رسم قدیمی را شرح دهد به شرح حال بزرگان و اساطیر ایل بپردازد ، تا هم تاریخ فراموش نشود هم حس غریبه بودن از بین برود.
💥قدرت، با دیدن این اشتیاق تازه، دیگر غمگین نبود؛ بلکه تلخی امید در او جاری بود. او میدانست که این تغییرات، پاسخی به دنیای جدید است، اما ریشههای عمیقی در گذشته دارند.
💢معمای کوچ بزرگ:
💫قدرت در آستانه آخرین زمستان عمرش، با صدایی که قدرت گذشته را نداشت اما ارادهاش را داشت، آخرین فرمان خود را صادر کرد:
«ایل من، دیگر هر روز به کوچ فکر نمیکند، چرا که شهر ما را در آغوش گرفته است. اما برای اینکه روحمان نمیرد و ریشههایمان را با هم پیوند دهیم، از این پس ، هر سال، در یک روز خاص ، یک کوچ خواهد بود. کوچ به سوی «.....».»
او توضیح داد: «ما کوچ خواهیم کرد، همانند نیاکانمان، اما این بار مقصد نهایی به ....... خواهد بود . هر کسی که به نقطه تجمع برسد، بخشی از ایل است. در آنجا، چند روز خواهیم ماند، خاطرات را تازه خواهیم کرد، و در پایان ، به خانههایمان باز خواهیم گشت. این کوچ، آزمون تعلق ایل خواهد بود.»
▫️قدرت مکان این کوچ را فاش نکرد. او فقط اعلام کرد که نشانه آن، یک «ملاقات ستارهای» خواهد بود. او این راز را با خود به گور برد.
یولوم دوشموش......
قشقاییلار گلینگ گدگ
🌾قدرت با زمزمهای آرام از دنیا رفت، در حالی که آخرین آرزویش، همان شعر شهریار بود. اما این بار، شعر نه از سر یأس، بلکه از سر تعهد به بیداری خوانده میشد: «بلکه منیم یاتمیش بختیم اویانا.»
🌷و زمزمه میکرد
«حتما منیم یاتموش إلیم اویانار»
♨️نسلهای بعدی، با تکیه بر همان زبان احیاشده و سنتهای تفسیرشده، هر سال خود را آماده کوچ بزرگ قشقایی ها میکردند. آنها شهر و دیار خود را ترک میکردند، با این امید که «به محل جدید کوچ قشقایی ها » که در زیر یک ستاره خاص قرار دارد، برای یک مدت خاص ، خانهٔ واقعی ایل آنها باشد. آنها منتظر بودند تا راز مکان کوچ بزرگ را کشف کنند، اما در واقع، در جستجوی این مکان بودند که ایل، هویت خود را برای همیشه حفظ میکرد.
👌پایان
داستانهای واقعی از ایل
🌺 در کانال آلا داغلارینگ سُؤزلَری
❣آوای اصالت قشقایی
https://eitaa.com/joinchat/3423012182C95e5c0da61
❣همراه ما باشید تا ریشههایمان را زنده نگه داریم.
#قشقایی #آلا_داغلار #ترکی_قشقایی #آداب_رسوم #داستان_ایل
#ایلبایدایلبماند
#آلاداغلارینگسُؤزلَری
هدایت شده از آلا داغلارینگ سُؤزلَری
#داستانواقعی
🕊#گلیناوچان
📖 پرواز غمانگیز عروس در گردنه هایقر
▫️فصل دوم:
♨️سفر به قلب هایقر
#سایهپرتگاه
✍سفر به قلب هایقر آغاز شد. این کوه، صرفاً یک مانع طبیعی نیست؛ برای قشقاییها، کوه هایقر جایی مقدس است. مردان ایل با احترام از آن یاد میکنند، جایی که ریشههای قبیلهای و تاریخ اجدادیشان با نام «اویغور» تداعی میشود؛ این کوه، شاهد قدرت و مقاومت نسلها بوده است.
💢پس از ساعتها صعود، ایل به ورودی گردنهای تنگ و نفسگیر میرسد. این گردنه، که مسیر عبور را تنها به اندازه عرض یک شتر فراهم میآورد، شبیه به یک برش دقیق بر روی چهره کوه است.
▫️در یک طرف، دیوارههای صخرهای و سرسخت کوه قرار دارند که انگار دستهای طبیعت آنها را برای دفاع از خود بلند کرده است. در طرف دیگر، پرتگاهی عمیق و بیانتها قرار دارد؛ پایین آن، رودخانه خروشان به سختی و با صدای بم در حال جوش و خروش است و به نظر میرسد که حتی نگاه کردن مستقیم به پایین، انسان را به سوی خود میخواند.
▫️ مسیر، رفته رفته باریک و دشوار میشد. صدای سم اسبها و کوبش چرخهای ارابهها، اکنون با طنین پر رمز و راز کوهستان در هم آمیخته بود؛ صدایی که انگار از اعماق سنگها برمیخاست.
گذرگاه هایقر، نه تنها یک مسیر جغرافیایی، بلکه یک آزمون روح و جسم بود. این گذرگاه، با دیوارههای سنگی عمودی که آسمان را میبلعیدند و درههایی عمیق که زمزمهی باد سرد، تنها صدای غالب بر آنها بود، نمادی از چالشهای بیشمار زندگی کوچندگان بود و هر قدم در این مسیر، نیازمند محاسبهای دقیق.
🌋به نقطهای رسیدند که طبیعت، خوی مهربان خود را از دست داد. زمین ناگهان شکافته میشد. گردنه باریک و سنگی، تنها راه عبور بود؛ پرتگاهی عمیق که پایینش تاریک و مهیب بود. عمق دره چنان بود که نور خورشید به ندرت به کف آن میرسید؛ پایینش تنها وهمی از تاریکی و سکوت ابدی بود.
«گلین یاغلوغونگو محکم باغلا»
❣«عروس دستمال سرت را محکم و خوب ببند! این روزها باد به کوه عادت ندارد و ممکن است هر لحظه غافلگیر کند.»
صدای «بیبیجان» – مادر شوهر گوهر ، بانویی با چین و چروکهای فراوان بر اثر سالها زندگی در زیر آسمان و آفتاب – از پشت سر میآید. کلمات او ترکیبی از محبت و تجربه تلخ سالها کوچ بود.
🌷گوهر تازه عروس ایل، با لبخندی آرام سر تکان میدهد. لبخند او ترکیبی از شور جوانی و تعهد تازه نسبت به قبیله همسرش است. دستانش را محکمتر به یال اسب میفشارد. این اولین کوچ اوست، نه به عنوان یک دختر وابسته به خانواده پدری، بلکه به عنوان «گَلین» (عروس) ایل.
او لباس نو عروسیاش را با احتیاط زیر چادر نازک خود پوشیده است؛ حس غرور ناشی از پذیرفته شدن در این ساختار اجتماعی مستحکم، و اندکی ترس از ناشناختههای مسیر پیش رو، در وجودش موج میزند. او میداند که اکنون، بخشی از زنجیره حیات ایل است و باید قوی باشد.
ایل با احتیاط شروع به عبور کرد. قدمها کوتاه و نفسها حبس بود. بزرگان ایل با تجربه خود، مسیر حرکت را تعیین میکردند. هرگونه لغزش میتوانست فاجعه آفرین باشد.
💢آقاخان، رهبر محلی کاروان و شوهر بیبیجان، با قامتی استوار در صدر کاروان پیش میرود. او مسئولیت حفظ جان و مال ایل را بر دوش دارد.
«مراقب باشید، راه باریک است. اینجا هرگز جایی برای شوخی نیست!» فرمانده کاروان، آقاخان، با صدای بلند دستور میدهد. لحن او به وضوح نشان میدهد که ماهیت این مسیر چقدر خطرناک است. او میداند که کوچکترین لغزش میتواند زنجیرهای از فاجعه را رقم بزند.
🔺 گوهر، با وجود شجاعت ذاتیاش که از نسلها دلاوری به ارث برده بود، کمی مضطرب شد. افسار اسب را محکمتر گرفت ، گویی میخواست با این کار، تعادل خود و اسب را تضمین کند.
تازه عروس ایل ، با این که بر اسبی رام و آزموده سوار است، خود را در برابر عظمت و خشونت طبیعت بسیار کوچک حس میکند. «آغ داش»، اسب اصیل او که از نسل اسبهای جنگی بوده، با درک جو سنگین و سکوت حاکم بر محیط، قدمهایش را ناخودآگاه آرامتر برداشته است. او نیز سنگینی بار عبور را حس میکند.......
#ادامهدارد
🌺ادامه در کانال آلا داغلارینگ سُؤزلَری
❣آوای اصالت قشقایی
https://eitaa.com/joinchat/3423012182C95e5c0da61
❣همراه ما باشید تا ریشههایمان را زنده نگه داریم.
#قشقایی #آلا_داغلار #ترکی_قشقایی #آداب_رسوم #داستان_ایل
#گلیناوچان #هایقر
#آلاداغلارینگسُؤزلَری
هدایت شده از آلا داغلارینگ سُؤزلَری
#داستانواقعی
🕊#گلیناوچان
▫️فصل سوم
لحظه شوم «سکوت پیش از طوفان»
📖داستان پرواز غمانگیز عروس در گردنه هایقر
....... تازه عروس ایل ، با این که بر اسبی رام و آزموده سوار است، خود را در برابر عظمت و خشونت طبیعت بسیار کوچک حس میکند. «آغ داش»، اسب اصیل او که از نسل اسبهای جنگی بوده، با درک جو سنگین و سکوت حاکم بر محیط، قدمهایش را ناخودآگاه آرامتر برداشته است. او نیز سنگینی بار عبور را حس میکند
✍حضور افراد در این نقطه، نیازمند هماهنگی کامل است؛ هر حرکت اضافی، هر صدای غیرمنتظره، میتواند تعادل را برهم زند.
کاروان در حال عبور از سختترین گذرگاه کوه هایقر است.
🐫پشت سر آنها، کاروان باربری در حال گذر بود. الاغها و قاطرها و شتران که بارهای سنگین چادرها و وسایل زندگیشان را حمل میکردند، به سختی راه میرفتند. چوبهای بلند و تیرکهای قرهچادر، به شکل منظمی به پشت حیوانات بسته شده بودند و مرتباً با صخرهها برخورد میکردند.
هر خانواده با تلاش، سعی در عبور امن قافله از پرتگاه هایقر را دارد
آقاخان از جلو، پیوسته مسیر را ارزیابی میکند و همسرش، بیبیجان، تلاش میکند تا تمرکز و آرامش افراد را حفظ کند.
💢گوهر ،(تازه عروس ایل) در میانه گردنه قرار دارد، درست بر لبه تیغه سنگی که فاصلهاش با پرتگاه تنها چند وجب است. سکوت کوه در این لحظه سنگینتر از قبل شده؛ حتی صدای رودخانه نیز به گوش نمیرسد، گویی طبیعت نیز منتظر است تا ببیند سرنوشت این کاروان چه خواهد شد.
💥ناگهان، این سکوت سنگین و پر استرس، با یک اتفاق ناخواسته شکست. سگی نگهبان که کمی عقبتر از کاروان در جستجوی ریشهای برای جویدن بود، با دیدن یک مارمولکی کوچک که از میان بوته ها بیرون جهید ، با صدایی تیز و گوشخراش پارس کرد؛ پارسی که انگار سنگی را با نیرویی باورنکردنی در سکوت ابدی کوهستان انداخت.
🦮صدای پارس، که در فضایی بسته و کوهستانی پژواک یافت، همچون رعد در سکوت کوه طنین میاندازد و اثر ویرانگری بر حیوانات میگذارد.
⚡️این صدای ناگهانی، برای حیواناتی که اعصابشان در لبه پرتگاه به شدت تحریک شده بود، حکم ماشه را داشت. اضطراب و پریشانی کاروان در حال عبور از هایقر را در بر گرفت
الاغی که مهمترین بخش بار آقاخان، یعنی پایههای چوبی چادر بزرگ او را حمل میکرد ، از ترس رم میکند و سم میکوبد و وحشتزده رمیده و چهار نعل به سمت جلو تاخت، جایی که مسیر کمی عریضتر بود. در اثر این جهش ناگهانی، هم نظم کاروان بهم ریخت و هم تعادل بارها به هم خورد.
این حرکت آنقدر ناگهانی بود که باعث شد چوبهای بلند و سنگین قرهچادر که با طنابهای ضخیم به دقت بسته شده بودند، آزاد شوند.
▫️ یکی از پایههای بلند و تراشیده که به سختی مهار شده بود، از جای کنده شد. این چوب بلند و تیز، با سرعتی غافلگیرکننده، مانند نیزهای خشمگین ......
#ادامهدارد
🌺ادامه در کانال آلا داغلارینگ سُؤزلَری
❣آوای اصالت قشقایی
https://eitaa.com/joinchat/3423012182C95e5c0da61
❣همراه ما باشید تا ریشههایمان را زنده نگه داریم.
#قشقایی #آلا_داغلار #ترکی_قشقایی #آداب_رسوم #داستان_ایل
#گلیناوچان #هایقر
#آلاداغلارینگسُؤزلَری