هدایت شده از آلا داغلارینگ سُؤزلَری
#داستان
💢 احیای هویت در میان سنگها
▫️فصل هشتم
♨️از داستان ایل باید ایل بماند
..
✍ناله قدرت در ییلاق، نه یک پایان، بلکه یک جرقه بود. او فهمید که ایل قدیم مرده است، اما باید ایل جدیدی متولد شود، با ریشههایی که هرگز فراموش نشوند.
💢 بحران هویت ، در هر گوشهای از زندگی پراکنده ایل، مانند زخمی چرکین نمایان بود. قدرت، در سفرهایش، تضادهای زجرآوری را میدید:
▫️لباسها: لباس زنان و دختران، که روزگاری نماد نجابت، حیا و تعلق قبیلهای بود (با طرحها و رنگهای خاص خود)، جای خود را به لباسهای شهری داده بود؛ همان «لباس غربی» که زمانی با نفرین «غربتی» به آن نگاه میشد.
▫️سفرهها: سفرههای مشترک و پر از برکت طبیعت جمع شده بود. همسایه با همسایه خود هفت پشت غریبه شده بود، چرا که دیگر نه برکت مشترکی برای تقسیم بود و نه نیازی به همیاری برای گذران سختیها.
▫️زبان: تلاشی که برای حفاظت از کلمات مقدس (مانند «آنا» و «قطیغ») کرده بود، در برابر موج «مامان» و «ماست» تقریباً ناکام مانده بود.
▫️تاریخ: هویت تاریخی ایل ، اساطیر ، قصه و یاد بزرگان دربین نسل های بعدی ایل ، رنگ باخته بود .
👌قدرت به این نتیجه رسید که تکیه بر ابزار مادی زندگی عشایری (مانند چادر و رمه) برای احیای هویت، اشتباه است. عدهای از یاران قدیمیاش، که آنها نیز درد غربت داشتند، تلاش کرده بودند با برپایی چادرهای نمایشی یا پوشیدن لباسهای قدیمی، ایل را زنده نگه دارند؛ اما اینها تنها «صنعت یادگاری» شده بود، نه فرهنگ زنده. سنتهای اصیل، به بوته فراموشی سپرده شده بودند، زیر انبوهی از نمادهای سطحی.
سکوت، خیانت به گذشته بود.
♨️قدرت میدانست که بحران در همه زوایا بیداد میکند، اما بدترین آنها بحران «ریشه» بود. اگر زبان از بین برود، اگر شجرهنامه فراموش شود، دیگر هیچ ایل مشترکی وجود نخواهد داشت؛ تنها تودهای از افراد با پیشینه مشترک خواهند بود.
او تصمیم گرفت: هویت باید با احیای زبان و خاطرات، از نو بنا شود.
👍او دیگر به دنبال بازگرداندن کوچ نبود؛ او به دنبال بازگرداندن «روح» کوچ بود. زبان باید احیا میشد، سنتها باید به گونهای تفسیر میشدند که در زندگی جدید هم قابل اجرا باشند، و ریشهها باید به نسل جدید تزریق میشدند، حتی اگر این تزریق در قالب قصه و آواز باشد.
🌷قدرت، دیگر سخنران مجالس نبود؛ او یک قصهگو و معلم شد. در همان ییلاقاتی که خانهاش را ساخته بود، کودکان ایل را دور هم جمع میکرد و برایشان که دیگر «ناکهرایانگ» را نمیشناختند، از «بایاتی»ها و حکایات نیاکانشان میگفت.
در یکی از همین شبها، در حالی که نسیمی سرد از سمت دامنههای سرد کوه میوزید، قدرت به یاد رنجهای مشترک و آینده نامعلوم ایل افتاد و این بار، شعر شاعر بزرگ آذربایجان، شهریار را با سوز تمام زمزمه کرد؛ شعری که همزمان تصویری از رنج و همزمان خواهشی برای بیداری بود:
> حیدر بابا گون دالوی داغلاسین
(حیدر بابا، خورشید پشت تو را بسوزاند)
>
> یوزون گولسون بولاخلارون آغلاسین
> (صورتت بخندد، چشمههایت بگریند)
>
>** اوشاخلارون بیر دسته گل باغلاسین**
> (کودکانت دستهای گل ببندند)
>
> یئل گلنده ور گتیرسین بویانا
> (باد که وزید، آن را به اینجا بیاورد)
>
> بلکه منیم یاتمیش بختیم اویانا
> (شاید بخت خفته من نیز بیدار شود).
▫️و در حالی که اشک هایش را پاک میکرد زیر لب زمزمه کرد
> بلکه منیم یاتمیش إلیم اویانا
#ادامهدارد
.........
👌پایان فصل هشتم
🌺ادامه در کانال آلا داغلارینگ سُؤزلَری
❣آوای اصالت قشقایی
https://eitaa.com/joinchat/3423012182C95e5c0da61
❣همراه ما باشید تا ریشههایمان را زنده نگه داریم.
#قشقایی #آلا_داغلار #ترکی_قشقایی #آداب_رسوم #داستان_ایل
#ایلبایدایلبماند
#آلاداغلارینگسُؤزلَری
هدایت شده از آلا داغلارینگ سُؤزلَری
#داستان
👌ایل باید ایل بماند
▫️ پایان
💫عهد دوباره و معمای کوچ بزرگ
✍قدرت، با شنیدن طنین شعر شهریار، نوری در چشمانش درخشید که سالها خاموش بود. او فهمید که مردم، اگرچه از نظر فیزیکی تغییر کردهاند، اما ریشههای روحیشان هنوز آمادهٔ جوانه زدن است. سکوت، دیگر فقط تأیید ضعف نبود؛ سکوت، تلاشی برای محافظت از کلماتی بود که در حال نابودی بودند.
از آن روز، قدرت تبدیل به «بابای ایل» شد، نه با لقب خونی، بلکه با احترام به دانشش. او به جای اینکه صرفاً ناله کند،آموزش را آغاز کرد.
♨️احیای زبان و سنت با اشتیاق:
✨اولین گام او، تشویق به احیا «مکتب زمزمهها» بود. او دیگر اصرار بر لهجه خشک و غیرقابل تغییر نداشت، بلکه بر «روح کلمه» تأکید کرد.
1. زبان مقدس: او آموزش داد که چگونه در مکالمات روزمره شهری، کلمات ایلی را مانند جواهر در میان کلام فارسی قرار دهند. وقتی دختری به مادرش میگفت «مامان»، قدرت او را تشویق میکرد که در کنار آن، با صدایی آهسته بگوید: «... آنا» تا پیوند حفظ شود. او نشان داد که «قطیغ» یک محصول نیست، بلکه یک سنت لبنی است که با غرور باید ذکر شود. جوانان، با شور و حرارت، شروع به حفظ واژههایی کردند که قبلاً از خجالت کنار میگذاشتند.
2. احیای لباس در آیین: لباسهای شهری همچنان پابرجا بودند، اما قدرت، سنت را به آیینها منتقل کرد. او پیشنهاد داد که در هر گردهمایی مهم، مانند تولد یا مراسم خاص، باید حداقل یک نشانه از لباس اصیل (مانند شال، آرخالوق ، یا یک چارقد منجوقدوزی خاص) استفاده شود تا هویت تصویری حفظ گردد. نجابت و حیا، دیگر با پارچه تعریف نمیشد، بلکه با تعهد به اصالت تعریف میشد.
3. سفرهٔ خاطره: سفرهها دوباره پهن شدند، اما این بار نه برای تقسیم نان و پنیر، بلکه برای تقسیم خاطرات. در هر جمع، یک نفر موظف بود داستانی از «قشلاق» یا «ییلاق» بگوید، یا رسم قدیمی را شرح دهد به شرح حال بزرگان و اساطیر ایل بپردازد ، تا هم تاریخ فراموش نشود هم حس غریبه بودن از بین برود.
💥قدرت، با دیدن این اشتیاق تازه، دیگر غمگین نبود؛ بلکه تلخی امید در او جاری بود. او میدانست که این تغییرات، پاسخی به دنیای جدید است، اما ریشههای عمیقی در گذشته دارند.
💢معمای کوچ بزرگ:
💫قدرت در آستانه آخرین زمستان عمرش، با صدایی که قدرت گذشته را نداشت اما ارادهاش را داشت، آخرین فرمان خود را صادر کرد:
«ایل من، دیگر هر روز به کوچ فکر نمیکند، چرا که شهر ما را در آغوش گرفته است. اما برای اینکه روحمان نمیرد و ریشههایمان را با هم پیوند دهیم، از این پس ، هر سال، در یک روز خاص ، یک کوچ خواهد بود. کوچ به سوی «.....».»
او توضیح داد: «ما کوچ خواهیم کرد، همانند نیاکانمان، اما این بار مقصد نهایی به ....... خواهد بود . هر کسی که به نقطه تجمع برسد، بخشی از ایل است. در آنجا، چند روز خواهیم ماند، خاطرات را تازه خواهیم کرد، و در پایان ، به خانههایمان باز خواهیم گشت. این کوچ، آزمون تعلق ایل خواهد بود.»
▫️قدرت مکان این کوچ را فاش نکرد. او فقط اعلام کرد که نشانه آن، یک «ملاقات ستارهای» خواهد بود. او این راز را با خود به گور برد.
یولوم دوشموش......
قشقاییلار گلینگ گدگ
🌾قدرت با زمزمهای آرام از دنیا رفت، در حالی که آخرین آرزویش، همان شعر شهریار بود. اما این بار، شعر نه از سر یأس، بلکه از سر تعهد به بیداری خوانده میشد: «بلکه منیم یاتمیش بختیم اویانا.»
🌷و زمزمه میکرد
«حتما منیم یاتموش إلیم اویانار»
♨️نسلهای بعدی، با تکیه بر همان زبان احیاشده و سنتهای تفسیرشده، هر سال خود را آماده کوچ بزرگ قشقایی ها میکردند. آنها شهر و دیار خود را ترک میکردند، با این امید که «به محل جدید کوچ قشقایی ها » که در زیر یک ستاره خاص قرار دارد، برای یک مدت خاص ، خانهٔ واقعی ایل آنها باشد. آنها منتظر بودند تا راز مکان کوچ بزرگ را کشف کنند، اما در واقع، در جستجوی این مکان بودند که ایل، هویت خود را برای همیشه حفظ میکرد.
👌پایان
داستانهای واقعی از ایل
🌺 در کانال آلا داغلارینگ سُؤزلَری
❣آوای اصالت قشقایی
https://eitaa.com/joinchat/3423012182C95e5c0da61
❣همراه ما باشید تا ریشههایمان را زنده نگه داریم.
#قشقایی #آلا_داغلار #ترکی_قشقایی #آداب_رسوم #داستان_ایل
#ایلبایدایلبماند
#آلاداغلارینگسُؤزلَری
هدایت شده از آلا داغلارینگ سُؤزلَری
#داستانواقعی
🕊#گلیناوچان
📖 پرواز غمانگیز عروس در گردنه هایقر
▫️فصل دوم:
♨️سفر به قلب هایقر
#سایهپرتگاه
✍سفر به قلب هایقر آغاز شد. این کوه، صرفاً یک مانع طبیعی نیست؛ برای قشقاییها، کوه هایقر جایی مقدس است. مردان ایل با احترام از آن یاد میکنند، جایی که ریشههای قبیلهای و تاریخ اجدادیشان با نام «اویغور» تداعی میشود؛ این کوه، شاهد قدرت و مقاومت نسلها بوده است.
💢پس از ساعتها صعود، ایل به ورودی گردنهای تنگ و نفسگیر میرسد. این گردنه، که مسیر عبور را تنها به اندازه عرض یک شتر فراهم میآورد، شبیه به یک برش دقیق بر روی چهره کوه است.
▫️در یک طرف، دیوارههای صخرهای و سرسخت کوه قرار دارند که انگار دستهای طبیعت آنها را برای دفاع از خود بلند کرده است. در طرف دیگر، پرتگاهی عمیق و بیانتها قرار دارد؛ پایین آن، رودخانه خروشان به سختی و با صدای بم در حال جوش و خروش است و به نظر میرسد که حتی نگاه کردن مستقیم به پایین، انسان را به سوی خود میخواند.
▫️ مسیر، رفته رفته باریک و دشوار میشد. صدای سم اسبها و کوبش چرخهای ارابهها، اکنون با طنین پر رمز و راز کوهستان در هم آمیخته بود؛ صدایی که انگار از اعماق سنگها برمیخاست.
گذرگاه هایقر، نه تنها یک مسیر جغرافیایی، بلکه یک آزمون روح و جسم بود. این گذرگاه، با دیوارههای سنگی عمودی که آسمان را میبلعیدند و درههایی عمیق که زمزمهی باد سرد، تنها صدای غالب بر آنها بود، نمادی از چالشهای بیشمار زندگی کوچندگان بود و هر قدم در این مسیر، نیازمند محاسبهای دقیق.
🌋به نقطهای رسیدند که طبیعت، خوی مهربان خود را از دست داد. زمین ناگهان شکافته میشد. گردنه باریک و سنگی، تنها راه عبور بود؛ پرتگاهی عمیق که پایینش تاریک و مهیب بود. عمق دره چنان بود که نور خورشید به ندرت به کف آن میرسید؛ پایینش تنها وهمی از تاریکی و سکوت ابدی بود.
«گلین یاغلوغونگو محکم باغلا»
❣«عروس دستمال سرت را محکم و خوب ببند! این روزها باد به کوه عادت ندارد و ممکن است هر لحظه غافلگیر کند.»
صدای «بیبیجان» – مادر شوهر گوهر ، بانویی با چین و چروکهای فراوان بر اثر سالها زندگی در زیر آسمان و آفتاب – از پشت سر میآید. کلمات او ترکیبی از محبت و تجربه تلخ سالها کوچ بود.
🌷گوهر تازه عروس ایل، با لبخندی آرام سر تکان میدهد. لبخند او ترکیبی از شور جوانی و تعهد تازه نسبت به قبیله همسرش است. دستانش را محکمتر به یال اسب میفشارد. این اولین کوچ اوست، نه به عنوان یک دختر وابسته به خانواده پدری، بلکه به عنوان «گَلین» (عروس) ایل.
او لباس نو عروسیاش را با احتیاط زیر چادر نازک خود پوشیده است؛ حس غرور ناشی از پذیرفته شدن در این ساختار اجتماعی مستحکم، و اندکی ترس از ناشناختههای مسیر پیش رو، در وجودش موج میزند. او میداند که اکنون، بخشی از زنجیره حیات ایل است و باید قوی باشد.
ایل با احتیاط شروع به عبور کرد. قدمها کوتاه و نفسها حبس بود. بزرگان ایل با تجربه خود، مسیر حرکت را تعیین میکردند. هرگونه لغزش میتوانست فاجعه آفرین باشد.
💢آقاخان، رهبر محلی کاروان و شوهر بیبیجان، با قامتی استوار در صدر کاروان پیش میرود. او مسئولیت حفظ جان و مال ایل را بر دوش دارد.
«مراقب باشید، راه باریک است. اینجا هرگز جایی برای شوخی نیست!» فرمانده کاروان، آقاخان، با صدای بلند دستور میدهد. لحن او به وضوح نشان میدهد که ماهیت این مسیر چقدر خطرناک است. او میداند که کوچکترین لغزش میتواند زنجیرهای از فاجعه را رقم بزند.
🔺 گوهر، با وجود شجاعت ذاتیاش که از نسلها دلاوری به ارث برده بود، کمی مضطرب شد. افسار اسب را محکمتر گرفت ، گویی میخواست با این کار، تعادل خود و اسب را تضمین کند.
تازه عروس ایل ، با این که بر اسبی رام و آزموده سوار است، خود را در برابر عظمت و خشونت طبیعت بسیار کوچک حس میکند. «آغ داش»، اسب اصیل او که از نسل اسبهای جنگی بوده، با درک جو سنگین و سکوت حاکم بر محیط، قدمهایش را ناخودآگاه آرامتر برداشته است. او نیز سنگینی بار عبور را حس میکند.......
#ادامهدارد
🌺ادامه در کانال آلا داغلارینگ سُؤزلَری
❣آوای اصالت قشقایی
https://eitaa.com/joinchat/3423012182C95e5c0da61
❣همراه ما باشید تا ریشههایمان را زنده نگه داریم.
#قشقایی #آلا_داغلار #ترکی_قشقایی #آداب_رسوم #داستان_ایل
#گلیناوچان #هایقر
#آلاداغلارینگسُؤزلَری
هدایت شده از آلا داغلارینگ سُؤزلَری
#داستانواقعی
🕊#گلیناوچان
▫️فصل سوم
لحظه شوم «سکوت پیش از طوفان»
📖داستان پرواز غمانگیز عروس در گردنه هایقر
....... تازه عروس ایل ، با این که بر اسبی رام و آزموده سوار است، خود را در برابر عظمت و خشونت طبیعت بسیار کوچک حس میکند. «آغ داش»، اسب اصیل او که از نسل اسبهای جنگی بوده، با درک جو سنگین و سکوت حاکم بر محیط، قدمهایش را ناخودآگاه آرامتر برداشته است. او نیز سنگینی بار عبور را حس میکند
✍حضور افراد در این نقطه، نیازمند هماهنگی کامل است؛ هر حرکت اضافی، هر صدای غیرمنتظره، میتواند تعادل را برهم زند.
کاروان در حال عبور از سختترین گذرگاه کوه هایقر است.
🐫پشت سر آنها، کاروان باربری در حال گذر بود. الاغها و قاطرها و شتران که بارهای سنگین چادرها و وسایل زندگیشان را حمل میکردند، به سختی راه میرفتند. چوبهای بلند و تیرکهای قرهچادر، به شکل منظمی به پشت حیوانات بسته شده بودند و مرتباً با صخرهها برخورد میکردند.
هر خانواده با تلاش، سعی در عبور امن قافله از پرتگاه هایقر را دارد
آقاخان از جلو، پیوسته مسیر را ارزیابی میکند و همسرش، بیبیجان، تلاش میکند تا تمرکز و آرامش افراد را حفظ کند.
💢گوهر ،(تازه عروس ایل) در میانه گردنه قرار دارد، درست بر لبه تیغه سنگی که فاصلهاش با پرتگاه تنها چند وجب است. سکوت کوه در این لحظه سنگینتر از قبل شده؛ حتی صدای رودخانه نیز به گوش نمیرسد، گویی طبیعت نیز منتظر است تا ببیند سرنوشت این کاروان چه خواهد شد.
💥ناگهان، این سکوت سنگین و پر استرس، با یک اتفاق ناخواسته شکست. سگی نگهبان که کمی عقبتر از کاروان در جستجوی ریشهای برای جویدن بود، با دیدن یک مارمولکی کوچک که از میان بوته ها بیرون جهید ، با صدایی تیز و گوشخراش پارس کرد؛ پارسی که انگار سنگی را با نیرویی باورنکردنی در سکوت ابدی کوهستان انداخت.
🦮صدای پارس، که در فضایی بسته و کوهستانی پژواک یافت، همچون رعد در سکوت کوه طنین میاندازد و اثر ویرانگری بر حیوانات میگذارد.
⚡️این صدای ناگهانی، برای حیواناتی که اعصابشان در لبه پرتگاه به شدت تحریک شده بود، حکم ماشه را داشت. اضطراب و پریشانی کاروان در حال عبور از هایقر را در بر گرفت
الاغی که مهمترین بخش بار آقاخان، یعنی پایههای چوبی چادر بزرگ او را حمل میکرد ، از ترس رم میکند و سم میکوبد و وحشتزده رمیده و چهار نعل به سمت جلو تاخت، جایی که مسیر کمی عریضتر بود. در اثر این جهش ناگهانی، هم نظم کاروان بهم ریخت و هم تعادل بارها به هم خورد.
این حرکت آنقدر ناگهانی بود که باعث شد چوبهای بلند و سنگین قرهچادر که با طنابهای ضخیم به دقت بسته شده بودند، آزاد شوند.
▫️ یکی از پایههای بلند و تراشیده که به سختی مهار شده بود، از جای کنده شد. این چوب بلند و تیز، با سرعتی غافلگیرکننده، مانند نیزهای خشمگین ......
#ادامهدارد
🌺ادامه در کانال آلا داغلارینگ سُؤزلَری
❣آوای اصالت قشقایی
https://eitaa.com/joinchat/3423012182C95e5c0da61
❣همراه ما باشید تا ریشههایمان را زنده نگه داریم.
#قشقایی #آلا_داغلار #ترکی_قشقایی #آداب_رسوم #داستان_ایل
#گلیناوچان #هایقر
#آلاداغلارینگسُؤزلَری
هدایت شده از آلا داغلارینگ سُؤزلَری
#داستانواقعی
🕊#گلیناوچان
▫️فصل پنجم
♨️ پایان «نامی جاودانه»
📖از داستان پرواز غمانگیز عروس در گردنه هایقر .
▫️ بهمن، همچون سنگی بیجان، بر لبه پرتگاه نشست و دیگر توان حرکت نداشت. نگاهش به پایین دوخته شد؛ جایی که تنها باد بود و پژواکهای دوردست سقوطی که دیگر جوابی نمیداد.
✍اما در آن لحظهی سرنوشتساز، هنگامی که اسب بر لبه تیغهی کوهستان قدم نهاد و زمین زیر پایشان هوار کشید، «گلین» لحظهای از ترس و در عین حال رهایی مطلق را تجربه کرد. با همان جامهی عروسی سپید قشقایی که نماد شگون و آغاز زندگی مشترک بود، به آغوش باد سپرده شد . سقوط، سقوط نبود؛ در چشمهای منتظر ایل، آن لحظهی کوتاه که لباس سفیدش زیر نور آفتاب غروب در آسمان باز شد، گویی او به پرندهای عظیم تبدیل شد که برای اولین و آخرین بار اوج گرفت.
🏕ایل برای مدتی در آنجا ماند. مردان شجاع، با طنابهایی که ارتفاعشان به سختی به قعر دره میرسید، به دنبال نشانی از گوهر و آغ داش گشتند، اما هیچکس نتوانست جسدی بیابد یا امیدی به بازگشت داشته باشد. در آن عمق خروشان، همه چیز به سرعت توسط رودخانه و سنگها بلعیده شده بود.
▫️کوچ بهاره متوقف شد و غم، همچون پتوئی سنگین، جای موسیقی شادی و آوازهای قبیله را گرفت. رسم بود که عروسان را با جشن و سرور بدرقه کنند، اما اکنون، ایل با عزاداری و سکوتی معنادار، وظیفه خود را به جا آورد.
🔰ایل مجبور بود به راه خود ادامه دهد. چادرهایشان باید برپا میشدند و زندگی، هر چند شکسته، ادامه مییافت. اما آنها هرگز نخواستند از آنجا عبور کنند مگر در مسیر کوچ بهار.
از آن روز به بعد، آن گردنه سخت و مهیب، نامی یافت که بر زبان همه مردمان آن منطقه جاری شد: گردنه گلین اوچان (دره پرواز عروس)
💢هر بار که قافلهای از آنجا میگذشت، زنان با احتیاط بیشتری زین اسبها را بررسی میکردند تا مطمئن شوند که هیچ طنابی شل نشده است؛ و مردان با دلی پر از اندوه و خشوع به آن پرتگاه خیره میشدند. این مکان، دیگر تنها یک مسیر نبود، بلکه یادگاری از یک واقعه تاریخی، فداکاری ناخواسته و غم بزرگی بود که در دل کوههایقر برای همیشه زنده ماند و قصه عشق و کوچ را با مرگی ناگهانی درهم آمیخت
♨️ نام «گلین اوچان» - پرواز عروس - نه از پروازی شادمانه، بلکه از این پرواز غمانگیز و باشکوه بر فراز درههای هولناک کوهستان، برای همیشه بر زبانها جاری شد.
#پایان
🌺 قصه های واقعی ایل در کانال آلا داغلارینگ سُؤزلَری
❣آوای اصالت قشقایی
https://eitaa.com/joinchat/3423012182C95e5c0da61
❣همراه ما باشید تا ریشههایمان را زنده نگه داریم.
#قشقایی #آلا_داغلار #ترکی_قشقایی #آداب_رسوم #داستان_ایل
#گلیناوچان #هایقر
#آلاداغلارینگسُؤزلَری
هدایت شده از موکب قشقایی های ایران در کربلا عمود۸۲۲
♨️چهل تن متهم
اگر دیدی گل یاسی به روی چهره نم دارد
مپرس از درد و اندوهش مجال گریه کم دارد
نشاط صبح باغی را اگر طوفان به هم می زد
مپرس از باغبان حال نهالی را که غم دارد
چنانچه جسم بانویی شبا هنگام تشییع شد
مپرس از مدفنش دیگر، ببین اصلا حرم دارد
به عکس قوم مشکوکی که بد کردند با زهرا
یقین کن روی رفتاری که دستت با قلم دارد
به رغم ظن عابرها زنی با چادری خاکی
و حتی صورتی نیلی ضمیری محترم دارد
خلاف فعل بدکاران اگر سیلی نکشت او را
به پهلویش نباید زد که طفلی در شکم دارد
نمی خواهم برنجانم کسی را بی سبب اما
چگونه مرگ یک مادر چهل تن متهم دارد؟
✍کاظم بهمنی
#فاطمیه
🏕کانال موکب قشقایی های ایران
https://eitaa.com/QASHQAImokeb
هدایت شده از آلا داغلارینگ سُؤزلَری
#داستانواقعی
📖قره ایل: نوای خاموش جرسها
#مقدمه
✍سیاه چادر سالار خان کلانتر ، در ایل قشقایی، همیشه کانون زندگی بود؛ جایی که صدای سماور، خندهی بچهها و از همه مهمتر، جیرینگ جیرینگ هزاران جَرَس گوسفند، نوای بامدادیاش را میساخت.
اما حالا، سکوت بود.
▫️سکوت، سنگینتر از باری که بر شانهی یک ایل مینشست. سکوت، بوی مرگ میداد.
🔰سالار خان، با قامتی که کوههای زاگرس را به یاد میآورد، در میان چادر نشسته بود. چشمانش، که زمانی از هیبت و عزم میدرخشید، حالا دو چاه خشک بودند، خیره به پارهای ابر که سالها بود از آسمان دریغ میشد. دو سال بود که ابر، از بخشندگی دست کشیده بود و زمین، حتی اشک چشمان مادران را پس میزد.
🏜آن سال، «قره ایل» (سال سیاه) بود. سالی که طبیعت، کمر به قتلِ زندگی بسته بود.
💧اشکهای دشت
🐍خشکسالی، قحطی را چون ماری خفته به درون رگهای ایل فرستاده بود. دیگر حتی رمقی برای کوچ نمانده بود. مراتع، نه سوخته، بلکه پودر شده بودند؛ گویی دستِ غیب، تمام سبزی و طراوت را از زمین مکیده است.
سالارخان دست بر شانهی پسر خردسالش میگذاشت، حس میکرد استخوانهایش زیر پوست چون نیهای خشک شکننده شدهاند. صدای گرسنگیِ شکم بچهها، دردناکتر از هر شلاق و تیری بود که تا به حال تجربه کرده بود. «مال و احشام» که استوانه اقتصادی ایل بود، تکهتکه در صحرا افتاده بودند. گوسفندان، با چشمانی شیشهای که آخرین نگاه التماسآمیز خود را به چوپان میدوختند، جان میدادند. هر بار که گوسفندی میمُرد، بخشی از روح ایل نیز با آن دفن میشد.
🌋اما فاجعهای در راه بود که حتی این غم را ناچیز میکرد......
#ادامهدارد
داستانی واقعی : از سالهای قحطی و اسکان اجباری عشایر در ایران (با محوریت ایل قشقایی)
شخصیتهای اصلی:
♨️سالار خان کلانتر : کلانتر یک طایفه، تلاشگر برای حفظ انسجام ایل در غیاب ایلخان. نماد رهبری شرافتمندانه.
❣ناهید بی بی: همسر سالار خان، مظهر ایثار، تقسیمکننده اندک آذوقه.
🪔ملا قیصر: معلم مکتبخانه، روشنگر، مفسر وقایع با دیدگاه سیاسی عمیق (دسیسههای پنهان).
🔆قنجعلی: چوپان وفادار، حافظ ستون اقتصادی ایل (دام).
🚫کدخدا رستم: کدخدای یک تیره، رقیب سالار خان، عامل اصلی نفاق و تفرقهافکنی داخلی.
🌺 در کانال آلا داغلارینگ سُؤزلَری
❣آوای اصالت قشقایی
https://eitaa.com/joinchat/3423012182C95e5c0da61
❣همراه ما باشید تا ریشههایمان را زنده نگه داریم.
#قشقایی #آلا_داغلار #ترکی_قشقایی #آداب_رسوم #داستان_ایل
#قرهایل
#آلاداغلارینگسُؤزلَری
هدایت شده از آلا داغلارینگ سُؤزلَری
#داستانواقعی
#قرهایل
▫️فصل اول:
💢شکوه از دست رفته و سایه بر کهکشان
📖قره ایل: نوای خاموش جرسها
✍به یاد میآوریم روزهایی را که که از خلیج همیشه فارس تا میانه کشور زیر سم اسبان قشقایی میلرزید. آن روزها، ایل نه تنها یک ایل بود، بلکه طوفانی خروشان و متحرک از هویت و اقتدار بود. صدای ساز و نقاره در عروسیها، طنین پرشور تفنگها در جشنها، و صفهای منظم گلهها که چون رودی نقرهای از ییلاق به قشلاق میریختند، نشان از حیاتی داشت که با استخوانهای ایران عجین بود. ایل، یک ارتش نامرئی بود، یک ملت کوچک بدون دیوار.
♨️در آن دوران، سالار خان کلانتر، هنوز جوانی پرشور بود، و سخن او به احترام در میان سران طوایف طنین میانداخت. ایلخان ، با آن اقتدار موروثی، ستون فقرات این عظمت بود؛ ستونی که اکنون شکسته و تبعید شده بود
🔘هوا، طعم خاک سوخته میداد. آسمان، گنبدی بود از مس گداخته که دیگر از یاد برده بود رنگ آبی را. در آن سال کهنه و فراموشنشدنی، تیرههای ایل بزرگ قشقایی، زیر چکمهی خشکسالی و سایهی سنگین دسیسههای حکومتی، نفسهای بریدهبریده را تجربه میکردند. زمین، به جای عطر شبدر و گون، بوی ترکخوردگی و یاسهای خشکیده میداد.
⛺️سالار خان کلانتر، مردی که قامت یک ایل را بر شانههای خود حس میکرد، زیر چادر خود در دشت وسیع قشلاق، قامت رعنایش بیشتر خمیده به نظر میرسید. تبعید ایلخان، نه تنها یک فقدان رهبری، بلکه شکافی عمیق بر پیکر انسجام ایلی بود. حکومت مرکزی، با دستانی سرد، طرح «تخت قاپو» را به بهانه «متمدنسازی» بر سر عشایر آوار کرده بود؛ مردمی که زندگیشان گره خورده به کوچ، حالا مجبور بودند در کوره راکد سکونت، شاهد مرگ آهسته دامهایشان باشند. راهی نبود، پشتیبانی قطع بود و اقتصاد ایل، که بر شانهی گلههای قشقایی تکیه داشت، کاملاً زمینگیر شده بود.
⛅️سالار خان با نگاهی به چهرهی استخوانی مردمان ایل ، میدانست که اگر خون وحدت نخشکد، باقی همه قابل جبران است. او سعی میکرد جای خالی ایلخان را با اقتدار و شفقت پر کند، اما کممهری حاکمان محلی، همچون تیری زهراگین، مدام بر زخمهای کهنه نمک میپاشید.
☀️در گوشهای دیگر از اتراق گاه ، ملا قیصر ، معلم مکتبخانه، پشت به دیوار خیمهای سایه انداخته بود. در آن سکوت مرگبار، صدای او تنها نوای حیاتی بود که از لابهلای سخنان انبیا و حکایت گذشتگان برمیخاست.
🔥روزی که مردی از طایفه با یأسی آشکار از تلف شدن سه راس گوسفند نزد سالار خان آمد، ملا قیصر با دیدگان پُر از راز خود زمزمه کرد: «سالار خان، این خشکسالی و این ملخها، هرچند بلای طبیعیاند، اما بدان که آبشخور این بلایا از جایی دیگر است. حکایتها شنیدهام؛ حجاز و وهابیت که توسط استعمار پیر پشتیبانی میشود، اکنون با ابزار طبیعت علیه ما قیام کردهاند. این کممهری دولت مرکزی هم، نه از سر غفلت، بلکه از نقشهی است برای از هم پاشیدن این سلسلهی سفت و سخت. ما باید قویتر از آن باشیم که با آب و باد شکست بخوریم.»
🎯سخنان ملا قیصر، اگرچه تلخ، اما برای سالار خان چون تیری بود که به هدف خورده باشد. او میدانست که بحران نه تنها در کمبود آب و علوفه است، بلکه در ذهنهاست؛ ذهنهایی که رستم ، کدخدای جسور و خودخواه یکی از تیرهها، مترصد فرصتی بود تا با برافروختن آتش نفاق، سالار خان را متهم به ضعف کند و زمام امور را به دست گیرد.
🌪اولین نشانهی این تفرقه، در همان روز در میان صف توزیع آب مشهود بود.
▫️پایان فصل اول
#ادامهدارد
🌺 ادامه در کانال آلا داغلارینگ سُؤزلَری
❣آوای اصالت قشقایی
https://eitaa.com/joinchat/3423012182C95e5c0da61
❣همراه ما باشید تا ریشههایمان را زنده نگه داریم.
#قشقایی #آلا_داغلار #ترکی_قشقایی #آداب_رسوم #داستان_ایل
#قرهایل
#آلاداغلارینگسُؤزلَری
هدایت شده از آلا داغلارینگ سُؤزلَری
#فاطمیه
#شعرترکیقشقایی
✍ دستخط و شعر استاد عوض الله صفری کوچنده
❣حضرت فاطمه علیهاالسلام تورپاغونا هدیه
سوقالمیش لاله قالمیش دیر
بیر عالم خار آرسیندا
فدک بیر قانلی صورت دیر
داها باغلار آرسیندا
گورونگ سیز هانسی اُمّت
بیرامانت ساخلیا بیلمز
قالیبدیر زهرا یالینگیز
ستم کار لار آراسیندا
سقیفه ظلمونا باخینگ
امامت قاپی سی یانموش
امیرالمومنین عشقی
در و دیوار آراسیندا
تاریخینگ باشلاماسیندان گلییر
بیر اولدوروک ناله
غلافلانمیش قلیج دیر
مرتضی«ع»پیکار آراسیندا
من علمینگ شهری یم
حیدر اُو شهره قاپی دیر اُمّت !
بو بیر سوزدور آما مینگ
لرجه مکتوب وار آراسیندا
#کوچنده
🎞 داستانهای واقعی از ایل در کانال #آلاداغلارینگسُؤزلَری
❣لینک کانال آلا داغلارینگ سوزلری: آوای اصالت قشقایی
https://eitaa.com/joinchat/3423012182C95e5c0da61
❣همراه ما باشید تا ریشههایمان را زنده نگه داریم.
#قشقایی #آلا_داغلار #ترکی_قشقایی #آداب_رسوم #داستان_ایل
هدایت شده از آلا داغلارینگ سُؤزلَری
غبارلی آی
✍نوحه و مرثیه فاطمیه
به زبان ترکی قشقایی
▪️▪️▪️▪️
توانیم کسیلمیش نیجه زهرایی
تاپشیرام تورپاغا غبارلی آیی؟
👌شعر از استاد عوض الله صفری کشکولی
«کوچنده»
✍مدینه غبارلی گون ده باتمیش دیر
قرنگی اللشمیش گئجه چاتمیش دیر
آی چالمیر چالماکدان هراسی واردیر
چهره سی مات اولوب دولو غباردیر
بیر تیکه بوز بولوت آلمیش گؤیلری
بیر آغیر درد و غم باسمیش حیدری
پیغمبر ماتمی هله تازه دیر
زهرانینگ دردینن هم اندازه دیر
رسالت اه وینده دؤرد اوشاق آغلار
آه- ناله قووزامیش قوررو دوداقلار
▪️▪️▪️▪️
بویانمیش ماتمه روشن اوزلری
یاس توتوب یاش تؤکر غملی گؤزلری
قووزاندی حیدرینگ آه و شیونی
دولادی کفنه سینیق بدنی
نالیدی بویوردو: یا رسول الله
شأنیمده دئییلمیش قل کفی بالله
زهرایی وئرمیشدینگ منه امانت
ظالملار ائیله میش منه خیانت
▪️▪️▪️▪️
بیر سینیق پهلوینان گؤندردیم سنه
ال لریم دولامیش اونو کفنه
طاقتیم کسیلمیش قراریم یوخدور
آرامش آزالمیش فتنه لر چوخدور
سن گئددینگ خوشودو گؤینوم زهرایا
بؤیجه غم سپیلمیش واری دونیایا
توانیم کسیلمیش نیجه زهرایی
تاپشیرام تورپاغا غبارلی آیی؟
سقیفه دوزموشدو دوز و کلک دن
زهرانینگ الینی اوزدو فدک دن
پیغمبر نیشانی غریب اولموشدور
بقیع ده تورپاغا نصیب اولموش دور
▪️▪️▪️▪️
زهرانینگ مزاری نیشانی یوخدور
ظالملار الیندن امانی یوخدور
یاغمیشدیر جانیما دونیا غملری
من گره ک چکه سیم بو ماتم لری
قوی دونیا باشینا تورپاق النسین
ستم دن نالیدی بئله شاه دین
گؤزومدن آخمیش دیر قانلی یاش بوردا
یالینگیز قالمیشام یوخ سئرداش بوردا
▪️▪️▪️▪️
قرنگی اللشمیش فتنه چاتمیش دیر
مدینه غبارلی. غمه باتمیش دیر
🌹#کوچنده
#فاطمیه
🎞 داستانهای واقعی از ایل در کانال #آلاداغلارینگسُؤزلَری
❣لینک کانال آلا داغلارینگ سوزلری: آوای اصالت قشقایی
https://eitaa.com/joinchat/3423012182C95e5c0da61
❣همراه ما باشید تا ریشههایمان را زنده نگه داریم.
#قشقایی #آلا_داغلار #ترکی_قشقایی #آداب_رسوم #داستان_ایل
هدایت شده از موکب قشقایی های ایران در کربلا عمود۸۲۲
685.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💔آناموز فاطمه دیر
▪️شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها تسلیت
🌻موکب قشقایی های ایران
https://eitaa.com/QASHQAImokeb
هدایت شده از موکب قشقایی های ایران در کربلا عمود۸۲۲
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#فاطمیه
دهه اول یا دهه دوم
بحث سر دهه نیست،
سر دله…
دلی که مادرش رفته،
دیگه هیچوقت عادی نمیتپه
🏕 @QASHQAImokeb