هدایت شده از آلا داغلارینگ سُؤزلَری
#داستانواقعی
#قرهایل
▫️فصل اول:
💢شکوه از دست رفته و سایه بر کهکشان
📖قره ایل: نوای خاموش جرسها
✍به یاد میآوریم روزهایی را که که از خلیج همیشه فارس تا میانه کشور زیر سم اسبان قشقایی میلرزید. آن روزها، ایل نه تنها یک ایل بود، بلکه طوفانی خروشان و متحرک از هویت و اقتدار بود. صدای ساز و نقاره در عروسیها، طنین پرشور تفنگها در جشنها، و صفهای منظم گلهها که چون رودی نقرهای از ییلاق به قشلاق میریختند، نشان از حیاتی داشت که با استخوانهای ایران عجین بود. ایل، یک ارتش نامرئی بود، یک ملت کوچک بدون دیوار.
♨️در آن دوران، سالار خان کلانتر، هنوز جوانی پرشور بود، و سخن او به احترام در میان سران طوایف طنین میانداخت. ایلخان ، با آن اقتدار موروثی، ستون فقرات این عظمت بود؛ ستونی که اکنون شکسته و تبعید شده بود
🔘هوا، طعم خاک سوخته میداد. آسمان، گنبدی بود از مس گداخته که دیگر از یاد برده بود رنگ آبی را. در آن سال کهنه و فراموشنشدنی، تیرههای ایل بزرگ قشقایی، زیر چکمهی خشکسالی و سایهی سنگین دسیسههای حکومتی، نفسهای بریدهبریده را تجربه میکردند. زمین، به جای عطر شبدر و گون، بوی ترکخوردگی و یاسهای خشکیده میداد.
⛺️سالار خان کلانتر، مردی که قامت یک ایل را بر شانههای خود حس میکرد، زیر چادر خود در دشت وسیع قشلاق، قامت رعنایش بیشتر خمیده به نظر میرسید. تبعید ایلخان، نه تنها یک فقدان رهبری، بلکه شکافی عمیق بر پیکر انسجام ایلی بود. حکومت مرکزی، با دستانی سرد، طرح «تخت قاپو» را به بهانه «متمدنسازی» بر سر عشایر آوار کرده بود؛ مردمی که زندگیشان گره خورده به کوچ، حالا مجبور بودند در کوره راکد سکونت، شاهد مرگ آهسته دامهایشان باشند. راهی نبود، پشتیبانی قطع بود و اقتصاد ایل، که بر شانهی گلههای قشقایی تکیه داشت، کاملاً زمینگیر شده بود.
⛅️سالار خان با نگاهی به چهرهی استخوانی مردمان ایل ، میدانست که اگر خون وحدت نخشکد، باقی همه قابل جبران است. او سعی میکرد جای خالی ایلخان را با اقتدار و شفقت پر کند، اما کممهری حاکمان محلی، همچون تیری زهراگین، مدام بر زخمهای کهنه نمک میپاشید.
☀️در گوشهای دیگر از اتراق گاه ، ملا قیصر ، معلم مکتبخانه، پشت به دیوار خیمهای سایه انداخته بود. در آن سکوت مرگبار، صدای او تنها نوای حیاتی بود که از لابهلای سخنان انبیا و حکایت گذشتگان برمیخاست.
🔥روزی که مردی از طایفه با یأسی آشکار از تلف شدن سه راس گوسفند نزد سالار خان آمد، ملا قیصر با دیدگان پُر از راز خود زمزمه کرد: «سالار خان، این خشکسالی و این ملخها، هرچند بلای طبیعیاند، اما بدان که آبشخور این بلایا از جایی دیگر است. حکایتها شنیدهام؛ حجاز و وهابیت که توسط استعمار پیر پشتیبانی میشود، اکنون با ابزار طبیعت علیه ما قیام کردهاند. این کممهری دولت مرکزی هم، نه از سر غفلت، بلکه از نقشهی است برای از هم پاشیدن این سلسلهی سفت و سخت. ما باید قویتر از آن باشیم که با آب و باد شکست بخوریم.»
🎯سخنان ملا قیصر، اگرچه تلخ، اما برای سالار خان چون تیری بود که به هدف خورده باشد. او میدانست که بحران نه تنها در کمبود آب و علوفه است، بلکه در ذهنهاست؛ ذهنهایی که رستم ، کدخدای جسور و خودخواه یکی از تیرهها، مترصد فرصتی بود تا با برافروختن آتش نفاق، سالار خان را متهم به ضعف کند و زمام امور را به دست گیرد.
🌪اولین نشانهی این تفرقه، در همان روز در میان صف توزیع آب مشهود بود.
▫️پایان فصل اول
#ادامهدارد
🌺 ادامه در کانال آلا داغلارینگ سُؤزلَری
❣آوای اصالت قشقایی
https://eitaa.com/joinchat/3423012182C95e5c0da61
❣همراه ما باشید تا ریشههایمان را زنده نگه داریم.
#قشقایی #آلا_داغلار #ترکی_قشقایی #آداب_رسوم #داستان_ایل
#قرهایل
#آلاداغلارینگسُؤزلَری
هدایت شده از آلا داغلارینگ سُؤزلَری
#فاطمیه
#شعرترکیقشقایی
✍ دستخط و شعر استاد عوض الله صفری کوچنده
❣حضرت فاطمه علیهاالسلام تورپاغونا هدیه
سوقالمیش لاله قالمیش دیر
بیر عالم خار آرسیندا
فدک بیر قانلی صورت دیر
داها باغلار آرسیندا
گورونگ سیز هانسی اُمّت
بیرامانت ساخلیا بیلمز
قالیبدیر زهرا یالینگیز
ستم کار لار آراسیندا
سقیفه ظلمونا باخینگ
امامت قاپی سی یانموش
امیرالمومنین عشقی
در و دیوار آراسیندا
تاریخینگ باشلاماسیندان گلییر
بیر اولدوروک ناله
غلافلانمیش قلیج دیر
مرتضی«ع»پیکار آراسیندا
من علمینگ شهری یم
حیدر اُو شهره قاپی دیر اُمّت !
بو بیر سوزدور آما مینگ
لرجه مکتوب وار آراسیندا
#کوچنده
🎞 داستانهای واقعی از ایل در کانال #آلاداغلارینگسُؤزلَری
❣لینک کانال آلا داغلارینگ سوزلری: آوای اصالت قشقایی
https://eitaa.com/joinchat/3423012182C95e5c0da61
❣همراه ما باشید تا ریشههایمان را زنده نگه داریم.
#قشقایی #آلا_داغلار #ترکی_قشقایی #آداب_رسوم #داستان_ایل
هدایت شده از آلا داغلارینگ سُؤزلَری
غبارلی آی
✍نوحه و مرثیه فاطمیه
به زبان ترکی قشقایی
▪️▪️▪️▪️
توانیم کسیلمیش نیجه زهرایی
تاپشیرام تورپاغا غبارلی آیی؟
👌شعر از استاد عوض الله صفری کشکولی
«کوچنده»
✍مدینه غبارلی گون ده باتمیش دیر
قرنگی اللشمیش گئجه چاتمیش دیر
آی چالمیر چالماکدان هراسی واردیر
چهره سی مات اولوب دولو غباردیر
بیر تیکه بوز بولوت آلمیش گؤیلری
بیر آغیر درد و غم باسمیش حیدری
پیغمبر ماتمی هله تازه دیر
زهرانینگ دردینن هم اندازه دیر
رسالت اه وینده دؤرد اوشاق آغلار
آه- ناله قووزامیش قوررو دوداقلار
▪️▪️▪️▪️
بویانمیش ماتمه روشن اوزلری
یاس توتوب یاش تؤکر غملی گؤزلری
قووزاندی حیدرینگ آه و شیونی
دولادی کفنه سینیق بدنی
نالیدی بویوردو: یا رسول الله
شأنیمده دئییلمیش قل کفی بالله
زهرایی وئرمیشدینگ منه امانت
ظالملار ائیله میش منه خیانت
▪️▪️▪️▪️
بیر سینیق پهلوینان گؤندردیم سنه
ال لریم دولامیش اونو کفنه
طاقتیم کسیلمیش قراریم یوخدور
آرامش آزالمیش فتنه لر چوخدور
سن گئددینگ خوشودو گؤینوم زهرایا
بؤیجه غم سپیلمیش واری دونیایا
توانیم کسیلمیش نیجه زهرایی
تاپشیرام تورپاغا غبارلی آیی؟
سقیفه دوزموشدو دوز و کلک دن
زهرانینگ الینی اوزدو فدک دن
پیغمبر نیشانی غریب اولموشدور
بقیع ده تورپاغا نصیب اولموش دور
▪️▪️▪️▪️
زهرانینگ مزاری نیشانی یوخدور
ظالملار الیندن امانی یوخدور
یاغمیشدیر جانیما دونیا غملری
من گره ک چکه سیم بو ماتم لری
قوی دونیا باشینا تورپاق النسین
ستم دن نالیدی بئله شاه دین
گؤزومدن آخمیش دیر قانلی یاش بوردا
یالینگیز قالمیشام یوخ سئرداش بوردا
▪️▪️▪️▪️
قرنگی اللشمیش فتنه چاتمیش دیر
مدینه غبارلی. غمه باتمیش دیر
🌹#کوچنده
#فاطمیه
🎞 داستانهای واقعی از ایل در کانال #آلاداغلارینگسُؤزلَری
❣لینک کانال آلا داغلارینگ سوزلری: آوای اصالت قشقایی
https://eitaa.com/joinchat/3423012182C95e5c0da61
❣همراه ما باشید تا ریشههایمان را زنده نگه داریم.
#قشقایی #آلا_داغلار #ترکی_قشقایی #آداب_رسوم #داستان_ایل
هدایت شده از موکب قشقایی های ایران در کربلا عمود۸۲۲
685.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💔آناموز فاطمه دیر
▪️شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها تسلیت
🌻موکب قشقایی های ایران
https://eitaa.com/QASHQAImokeb
هدایت شده از موکب قشقایی های ایران در کربلا عمود۸۲۲
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#فاطمیه
دهه اول یا دهه دوم
بحث سر دهه نیست،
سر دله…
دلی که مادرش رفته،
دیگه هیچوقت عادی نمیتپه
🏕 @QASHQAImokeb
هدایت شده از موکب قشقایی های ایران در کربلا عمود۸۲۲
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#فاطمیه
دهه اول یا دوم
بحث، بر سر روز و ماه و سال نیست…
مادر ما را کشته اند .
مادر که بمیرد
دل فرزند، تقویم نمیخواهد برای عزاداری.
🏕کانال موکب قشقایی های ایران
https://eitaa.com/QASHQAImokeb
هدایت شده از فاطمه جمشیدی
✨مسابقه بزرگ عهد فاطمی✨
😍 بـــــــــدون قـــــــرعـــــه کــشـــــی
👌 بــــــدون امــــتحان و آزمــــــون
😊 و کامـــــلا ســــاده و رایــــــــگان
مــــــــیتونی بـــــــرنــده یکــــی از
جـــــــــــــــــوایــــز زیـــــر باشـــــی: 👇
🎁 3 کمک هزینه ۱۰ میلیونی کربلا
🎁 5 قرعهکشی ۶ میلیونی مشـــهد
🎁 ۱۰۰۰ کــــــــتیبه فاطمی
✅ فقــــــــــط کـــــافیه وارد کانال
خادمــــــان امام زمان (عج) بشی
و از طریق پیـــــــــام سنجاق شده
ثبت نام کنید😊👇👇👇
https://eitaa.com/joinchat/1723334719C00bdc13985
هدایت شده از آلا داغلارینگ سُؤزلَری
#داستانواقعی
#قرهایل
▫️فصل دوم
🦗هجوم تلخ و دسیسههای پنهان
📖قره ایل: نوای خاموش جرسها
✍قحطی، دیگر یک واقعهی فصلی نبود؛ تبدیل به یک حضور دائمی و یک زخم کهنه شده بود. آفتاب، دیگر گرما نمیبخشید، بلکه پوست زمین را میشکافت و خاک را به پودری رس تبدیل میکرد که با هر وزش باد، کابوس کمبود را به درون خیمهها میپاشید. رودخانهها، جز با صدای موجهای سنگی خود که در کف خشکیده میخوردند، صدایی نداشتند. آب، کیمیا شده بود و جیرهبندی آن، با دقت جراح آغاز میشد.
🦗حضور ملخها، اما، نقطهی اوج این مصیبت بود.
🍁وقتی خبر «ملخ» رسید، خان آن را شوخی تلخ زمانه پنداشت. اما آن روز تابستان، روزی بود که خورشید، در ساعت دوازده ظهر، غروب کرد.
از افق، یک تودهی سیاه و متحرک برخاست که گویی خودِ شب، بال درآورده است. این، حمله ملخهای صحرایی، یا همان «ملخهای دریایی» بود؛ تازیانههای حیاتبخش که از آن سوی خلیج، از دل صحرای وهابیِ عربستان، به باور بسیاری، نه با طبیعت، بلکه با تحریک و دسیسهای پنهان، روانهی جنوب شده بودند تا ایلاتی را که سالها در مقابل تخت قاپوی پهلوی ایستاده بودند، از پای درآورند.
▫️وقتی فوج ملخها فرود آمد، صدایی کرکننده از جویدن و خرد کردن برخاست. در کمتر از چند ساعت، هرچه بود، نابود شد. گوسفندانی که از قحطی رمقی داشتند، حالا از گزش و ترس ملخها، دیوانهوار به کوه میزدند و سقوط میکردند. تمام امید، در زیر میلیاردها بال خشن مدفون شد.
🌪خبر که رسید، کسی باور نکرد. اما این توده سیاه، نه ابر بود و نه دود آتش؛ موجوداتی بودند که افق را بلعیده بودند. هنگامی که ملخها فرود آمدند، زمین زنده شد، اما نه با حیات، بلکه با خزش هزاران پای کوچک. صدای خوردنشان، خشخشی مداوم بود که سکوت صحرا را درهم میشکست؛ صدای طبیعت که در حال جویدن امید بود.
🌾در عرض چند ساعت، سبزی باقیمانده از بوتههای زنده، تبدیل به شاخههای چوب خشک شد. مردم، با چشمانی حیرتزده، شاهد بلعیده شدن آخرین ذخایرشان بودند. وحشت، چهرهها را در هم فشرده بود. وقتی علوفه تمام شد و تنها جوانههای ضعیف و علفهای خشک باقی ماند، گرسنگی به مرزهای جنون رسید. نظام ایلی، که قوام و استقامتش به نیروی انسانی و احشامش بود، در هم شکست.تلف شدن دامها، واز بین رفتن نیروی انسانی، در چنگال قحطی و بیماری....
💢قحطی بیداد میکرد. از طرف حکومت هم اراده ای به فریاد رسی دیده نمیشد هر چند اگر هم اراده ای بود که نبود کمکهای حکومتی که شاید میتوانستند مرهمی باشند، به دلیل کم کاری و بیتفاوتی ژاندارمها و نبود جادههای موثر، هرگز به ایل نمیرسید . مردم شهرها و روستاها، برای زنده ماندن، مجبور بودند ملخها را جمع کنند و بپزند؛ غذایی که طعم اندوه و تسلیم میداد.
🚫این غذا، نه تنها طعم خاک و گندیدگی میداد، بلکه طعم شکست شرافتمندانه ایل را نیز داشت؛ تلاشی مذبوحانه برای بقا در برابر تهاجمی که از نظر آنان، نظم الهی را برهم زده بود
🍂بزرگترین ضربه به غرور ایل بود: ایلاتی که در مقابل توپ و تفنگ مقاومت کرده بودند، در مقابل جبر طبیعت و دسیسههای پنهان، به زانو درآمدند. دیگر رمقی برای کوچ نمانده بود. سالار خان دید که چطور مردان دلاور ایل، با چشمان گریان، مجبور شدند تفنگهای اجدادیشان را با چند کیسه گندم معاوضه کنند..
⛔️همزمان، بیماری بین دامهایی که به سختی زنده مانده بودند، شیوع یافت. لاشههای متورم دامها، بوی تعفن را در اطراق گاه پخش میکردند و خود به منبع دیگری از ناامیدی تبدیل میشدند.
📛این هرج و مرج کامل، همان تالاری بود که کدخدا رستم با حرص در آن قدم میگذاشت. او با چشمان گستاخ، در میان صفوف شلوغ و نالان، میگشت.
«این عذاب خداست! یا شاید نفرین بر خان که قدرت را به انحصار خود درآورده!» او با صدایی بلند فریاد میزد و هر کلمهاش چون قطرهای سم بر باورهای سست مردم فرود میآمد. او به مردان میگفت که اگر او رهبر شود، با قدرت و زور، راهی برای یافتن آب خواهد یافت و از خوردن این حشرات منزجر کننده جلوگیری خواهد کرد. او از تضعیف اعتبار سالار خان به عنوان تنها تاکتیک خود استفاده میکرد و با بهرهبرداری از نادانی و گرسنگی، تفرقه را به ریشهی ایل میدوخت.
🥀سالار خان، با قلبی آکنده از خشم، میدانست که اگر در برابر این تحریکات خاموش بماند، ایل در چشم هم متحدانش سقوط خواهد کرد. او باید سریعتر از رستم، دست به اقدامی شجاعانه و حیاتی میزد تا هم مردم را از گرسنگی مهلک نجات دهد و هم چشم حسود رقیب را کور سازد....
🔰 پایان فصل دوم
#ادامهدارد
🌺 ادامه در کانال آلا داغلارینگ سُؤزلَری
❣آوای اصالت قشقایی
https://eitaa.com/joinchat/3423012182C95e5c0da61
❣همراه ما باشید تا ریشههایمان را زنده نگه داریم.
#قشقایی #آلا_داغلار #ترکی_قشقایی #آداب_رسوم #داستان_ایل
#قرهایل
#آلاداغلارینگسُؤزلَری
هدایت شده از آلا داغلارینگ سُؤزلَری
#داستانواقعی
#قرهایل
▫️فصل سوم
❣ناهید بی بی و تقسیم ناگفتنی
📖قره ایل: نوای خاموش جرسها
✍پس از طوفان ملخ و در بحبوحهی جنون گرسنگی که مردم را وادار به خوردن ناممکنها کرده بود، سالار خان در چادر خود، تنها و درمانده نشسته بود. رستم ، با هر وعدهی دروغین، تکهای از ستونهای اقتدار او را فرو میریخت. او میدانست که برای مقابله با هر دوی این بحرانها، نه تنها آذوقه، بلکه اعتماد عمومی را باید دوباره به دست آورد.
♨️در چادر زنان، ناهید بی بی در حال تقسیم آخرین ذخیره آرد بود؛ تنها دو پیمانه برای پانزده نفر باقی مانده بود. زنان با چشمانی منتظر او را نگاه میکردند. سکوت اینجا خفقانآورتر بود؛ هر لقمهای که گرفته میشد، به معنای کاهش مرگ یک نفر دیگر در روزهای آتی بود.
ناهید بی بی، با آن وقار کوهستانی، آرد را به سه قسمت مساوی تقسیم کرد. یک قسمت برای کودکان زیر پنج سال. یک قسمت برای بیماران و از کار افتادگان. و آخرین قسمت برای مردان.
او میدانست که سهم خودش باید صفر باشد. وقتی سالارخان وارد شد و دید که سهم او و فرزندانش از همه کمتر است، خشم و اندوه در هم آمیخت.
«تو باید قویترین باشی!» سالار خان زمزمه کرد.
ناهید بی بی با نگاهی عمیق که از تمام چاههای خشک دنیا پرتر بود، پاسخ داد: «من مادرم، خان. نیروی من و تواناییام برای این است که بدانم چقدر باید کم کنم تا دیگران زنده بمانند. نیروی تو در رهبری است، نیروی من در بقای نسل.»
او ملکهی خاموش ایل بود؛ زنی که زیباییاش در سختیها به صلابتی پولادین تبدیل شده بود. چشمانش، با وجود آنکه بار سنگین قحطی را حمل میکرد، هنوز برق درک و عشقی عمیق را در خود داشت. او به آرامی به سمت سالار خان آمد و بدون هیچ مقدمهای، دست لرزان خود را بر شانهی او گذاشت.
ناهید بی بی (با صدایی آرام که از بغض میلرزید): خان ، اگر تو نتوانی ایل را از هم پاشیدگی نجات بدهی ، رستم و دارو دسته اش کاری میکنند که تبعید ایلخان، کوچکترین غصهمان باشد. ما در آستانهی فروپاشی درونی هستیم.»
سالار خان (با صدایی شکسته، سرش را به زیر انداخته): «من چه کنم، ناهید؟ آب نیست، علف نیست، و دستانم را جز به سوی حکومت مرکزی دراز نکردهام که مرا به بازی گرفتهاند. هر آنچه که داریم، باید تقسیم کنیم، اما آنچه برای تقسیم باقی مانده، کفاف زنده ماندن عدهای اندک را هم نمیدهد.
⭕️ناهید بی بی نگاهی به ظرف مسی کوچک و خالی روی زمین انداخت که معمولاً سهم فرزندان بزرگتر ایل بود. او آهی کشید و دستش را به آرامی روی دست سالار خان نهاد، انگار که میخواست تمام سختیها را از طریق لمس منتقل کند.
ناهید بی بی: «عزیزم، تقسیم ما نباید بر پایهی برابری باشد. برابری زمانی معنا دارد که سفرهها پر باشند. اکنون تقسیم ما، بر اساس بقا است، نه برابری. باید بیابیم چه کسی با نبودن یک لقمه، زودتر خواهد مُرد و چه کسی میتواند با تحمل سختی بیشتر، ما را در آینده نگه دارد.»
سالار خان (با حیرت): «منظورت چیست؟»
ناهید بی بی: «منظورم این است که سهم مادران و مردانِ جوان باقیمانده، باید اندکی بیشتر باشد. آنها ستونهای فردا هستند. اما... سهم من و سهم کودکان کوچکم، باید به شدت تقلیل یابد.»
سالار خان سرش را بلند کرد. در چشمان همسرش، عشق و ایثاری دید که از هر سخنرانی و وعدهای قدرتمندتر بود. او میفهمید که ناهید، برای حفظ قدرت رهبری سالار خان و جلوگیری از غارت منابع توسط رستم، داوطلبانه خود را از دایرهی اولویت خارج میکرد. این یک عمل سیاسی، نظامی و از همه مهمتر، یک ایثار خالص بود.
سالار خان (با صدایی که در آن تلاش برای کنترل احساساتش مشهود بود): «هرگز! من نمیتوانم... تو، تو خونِ این ایل هستی.»
ناهید بی بی (با لبخندی تلخ و محکم): «من خون ایل هستم، سالار. و خون تنها زمانی باید ریخته شود که تضمینی برای زندگیِ بدنش باشد. از امروز، من و کودکانِ کم سن و سالتر، از سهمیهی اصلی محرومیم. ما تحمل خواهیم کرد، تا تو بتوانی با این منابع باقیمانده، رستم را مهار کنی و امید را در دل ایل حفظ نمایی. این نبرد، نبرد ماست، و من از امروز، جبههی دیگری را برایت خالی کردم.»
اشک در چشمان سالار خان حلقه زد، اما او میدانست که باید این پیشنهاد را بپذیرد. در آن لحظه، ایثار ناهید بی بی، قویترین سلاح او در برابر دسیسههای رستم شد؛ زیرا هیچ مردی نمیتوانست به رهبری که همسرش چنین فداکاری میکند، به راحتی اتهام سوء مدیریت بزند. تقسیم منابع، دیگر یک تراژدی گرسنگی نبود، بلکه یک استراتژی بقا بود که از دل عمیقترین عشق بیرون آمده بود.
🔰 پایان فصل سوم
#ادامهدارد
🌺 ادامه در کانال آلا داغلارینگ سُؤزلَری
❣آوای اصالت قشقایی
https://eitaa.com/joinchat/3423012182C95e5c0da61
❣همراه ما باشید تا ریشههایمان را زنده نگه داریم.
هدایت شده از آلا داغلارینگ سُؤزلَری
#داستانواقعی
#قرهایل
▫️فصل چهارم
♨️اندوه و امید
📖قره ایل: نوای خاموش جرسها
✍سکوت سنگینِ چادر سالارخان، که پیشتر بوی مرگ میداد، اکنون به غلیانِ ناباوری تبدیل شده بود. زمین سوخته حتی توان پس دادن اشک مادران را هم نداشت. غفارخان، با قامتی که زمانی کوه را به یاد میآورد، حالا تنها چاهی خشک بود که سایهاش از هر مردی بلندتر میافتاد. در میان این سکوت، تنها صدای خِشخِش خشکِ پوست لبهایش میآمد. جرسها، آن نماد زندگی کوچنشینی، دهان بستهاند.
خشکسالی، آن مارِ خفته، پیش از این رگهای ایل را فرسوده بود، اما حمله ملخها، ضربهای از جنس کینهای آسمانی بود.
▫️قنجعلی، چوپان جوان با قلبی به وسعت مراتعی که دیگر وجود نداشتند، ایستاده بود. او نگهبان آخرین بازماندههای گلهای بود که ستون اقتصادی ایل محسوب میشد. آسمان دیگر آبی نبود؛ تودهای عظیم و متحرک از بالهای سیاه بود که گویی شب، بال درآورده و بر سر آنها سایه افکنده است.
«نمیتوانند ببرند! اینها مالِ ما هستند!» فریاد قنجعلی، میان غرش دستهجمعی ملخها گم شد. او با چوب و سنگ و فریاد، بیوقفه جنگید. هر ملخی که میکُشت، پنج ملخ دیگر جایگزینش میشد. در عرض یک ساعت، مراتعی که او شب قبل با افتخار از سلامتشان خبر داده بود، به خاکسترِ جویده شدهای بدل شدند. قنجعلی نشست، دستهایش را به صورت گرفت؛ نه از ترس، بلکه از درک اینکه نیروی اقتصادی ایل، در برابر نیرویی که از صحراهای دور گسیل شده بود، چون کاهی در باد بود. تلفات دامها، فاجعهای بود که مردانگیشان را نشانه رفته بود.
▫️رستم، که طایفه او اندکی ذخیره علوفه از قبل مخفی کرده بود، به دیدار سالار خان آمد. رستم با لحنی مصلحتجویانه گفت: «خان، ملخها همه جا هستند. باید بپذیریم. اجازه بدهید ایل را به دو قسمت کنیم؛ یک گروه به سوی دشتهای جنوبی بروند، شاید آنجا امنتر باشد. سهم ما از این ذخیره اندک را هم برای حرکت آماده کنیم.»
▫️سالارخان فهمید که این درخواست، تلاش برای جدایی و سهمخواهی در اوج بحران است. «رستم، اگر امروز یکپارچه نباشیم، فردا نه دشت جنوبی هست و نه شمالی. این تخت قاپو شدن است، فقط با دستان خودمان. ما میمانیم، هرچند که تنها استخوانهایمان بماند.»
▪️رستم با چهرهای در هم رفته رفت. او نمایندهی آن بخشی از وجود ایل بود که در برابر سختیها، به جای اتحاد، به فکر بقای محدودِ گروه کوچک خود افتاد
🔸ملا قیصر، معلم و عالم طایفه، با کُتبی که از غبار محافظت شده بودند، در میان گرد و غبار کنار سالار خان نشست.
ملا با صدایی که اندوه و امید را در هم آمیخته بود گفت: «خان، این خشکسالی و ملخ، یک امتحان است؛ امتحانی از سوی پروردگار برای سنجش صبر ما بر تقدیرش. اما امتحان دیگر، که سختتر است، از جانب انسانهای زمینی است.»
♨️او با اشاره به دستوری که اخیراً برای اسکان اجباری صادر شده بود، ادامه داد: «کینه و دشمنی خاندان پهلوی با قشقایی، قدیمیتر از این خشکسالی است. تخت قاپو، نه برای آبادانی، که برای نابودی هویت ماست. آنان میخواهند بدانند که ما چقدر طاقت میآوریم. این ملخها، بلایی آسمانی هستند که باید با صبر و استقامت از آموزههای دینمان روبرویش شویم، اما بیتفاوتی و دشمنی حکومت و تفرقه و نفاق داخلی ، بلایی زمینی است که باید با اتحاد و هوشیاری با آن مقابله شود. اگر جادهای بود، کمک میرسید و حتی شاید این ملخها زودتر دفع میشدند، اما آنها جادهای نساختند که ما اسیرِ زمینِ خودمان بمانیم.»
💢سالار خان با چهرهای سنگی پاسخ داد: «آموزههای دین به ما میآموزد که در برابر سختیها سر فرود نیاوریم، بلکه صبر کنیم و از تدبیر غافل نشویم. ما در برابر تخت قاپو مقاومت کردیم و اکنون، حتی در برابر طبیعت هم مقاومت میکنیم. ملخ میرود، اما قشقایی باقی میماند.»
🔰 پایان فصل چهارم
#ادامهدارد
🌺 ادامه در کانال آلا داغلارینگ سُؤزلَری
❣آوای اصالت قشقایی
https://eitaa.com/joinchat/3423012182C95e5c0da61
❣همراه ما باشید تا ریشههایمان را زنده نگه داریم.
هدایت شده از آلا داغلارینگ سُؤزلَری
#داستانواقعی
#قرهایل
▫️فصل پنجم(قسمت اول)
♨️ دسیسه از زمین و آسمان1
📖قره ایل: نوای خاموش جرسها
✍خشکسالی بر تن خشکیده زاگرس سایه افکنده بود. آسمان تشنه، نه رحم میکرد و نه رطوبتی میپذیرفت. زمینهای کهنهی ایل قشقایی، که از نسلها پیش با رنج و تعب کوچ نشینان به چراگاه تبدیل شده بودند، اکنون ترک خورده و سخت شده بودند. زاگرس، در این سالها، بیشتر شبیه استخوانهای بیرون آمده از زیر پوست بود تا مرتعی سرسبز. ایل قشقایی، که قلبش با کوچ و مراتع میتپید، در این سالها زخمهای عمیقی بر روح و جسم خود احساس میکرد. تبعید ایلخان، رشتههای انسجام ایلی را پاره کرده بود. حالا در غیاب رهبر بزرگ، هزاران قطعه کوچک در آستانه فروپاشی بودند. سیاستهای جدید حکومت مرکزی مبنی بر «تثبیت قشلاق و ییلاق» یا همان «تخت قاپو»، چون نیشتری بر پیکر هویت سیار عشایر فرود آمده بود و با قحطی همافزایی میکرد.
▫️سالار خان، با قامتی که سنگینی ایل بر شانههایش حس میشد، در چادر خود نشسته بود. چادر بزرگ، دیگر آن عظمت گذشته را نداشت؛ سایهاش از فرط کمبود چوب و پوست، نازکتر شده بود. نگاهش به چشمان نگران ناهید بی بی دوخته شد. ناهید، با قامتی خمیده اما روحی استوار، آخرین تکههای نان خشک را وزن میکرد. این نانها نه از گندم کشتشده، بلکه از خمیر کردن بقایای جو و گاهی حتی دندانههای سخت علفهای خشک به دست آمده بودند.
«سالار خان، سهم تیرهی رستم کمتر از بقیه نیست، اما رستم امروز اعتراض کرد. میگوید چرا باید گوسفندان ما که ضعیفترند، سهم کمتری از جو داشته باشند؟» ناهید بی بی زمزمه کرد، صدای او خشدار بود. «آنها در این هفته پنج رأس دام از دست دادند. نسبت به تلفات دام در بین طوایف کمترین تلفات را داشته اند .»
💢سالار خان آهی کشید. سنگینی تصمیم بر دوش او بود. جو باقیمانده، نیاز به محاسبات دقیقی داشت. او میدانست که اگر میزان غذای دامها متناسب با وزن و نیروی آنها نباشد، پشتیبان و قوام اقتصادی ایل (دامها) از بین خواهد رفت.
اما رستم، که زخم حسادت او از سالار خان کهنهتر بود، از هر فرصتی برای شکاف انداختن استفاده میکرد. رستم،که کدخدای یکی از تیرههای پرجمعیت و نسبتاً ثروتمند پیش از قحطی بود و موقعیت کنونی سالار خان، که به دلیل مدیریت خوب در سالهای اولیه قحطی، موقتاً جایگزین بزرگی شده بود، او را به شدت خشمگین میکرد.
🏕طرح «تخت قاپو» حکومت مرکزی، سوهانی بر هویت عشایری بود و اکنون، نفاق داخلی به یاری این سیاست میشتافت. هر تفرقه، نقطهای برای نفوذ نیروهای حکومتی بود تا ایل را مجبور به یکجانشینی کنند.
🌺ملا قیصر، در گوشه مکتبخانهی سیار خود، سعی داشت کودکان را با قصص انبیا آرام کند، اما کلماتش بوی خاکستر میداد. او با خواندن اشعاری از حافظ و سعدی که مضامین صبر و مقاومت داشتند، سعی در حفظ روحیه داشت، اما زیر لب، با سالار خان در مورد نقشههای پنهان سخن میگفت. او میدانست که این خشکسالی صرفاً طبیعی نیست؛ این یک “قحطی مدیریت شده” بود.
🏜طبیعت، رحم خود را کامل دریغ کرده بود. طوفانهای خاک، دیگر با بادهای معمولی همراه نبودند؛ آنها حامل بوی مرگ بودند. هجوم ملخها، دردی بود که مرهمی نداشت. این آفت، نه یک اتفاق فصلی، بلکه یک نیروی مخرب منظم بود. دستههایی عظیم، چون ابری سیاه، بر روی مراتع باقیمانده سایه افکندند و هر چه سبز بود را در چند ساعت بلعیدند. دیدن این منظره، از دست دادن آیندهای نامعلوم بود.
♨️قنجعلی چوپان، تنها کسی بود که توانسته بود با ترفندهای قدیمی و سختی بسیار، نیمی از گلههای اصلی طایفه را از کوههای صعبالعبور بازگرداند، با چشمانی اشکبار بازگشت. لباسهای چوپانیاش از شدت آفتاب و عرق، خشک و چسبنده بود.
«خان، بیش از سیصد گوسفند از گلههای ما تلف شدند. یا از گرسنگی مردند یا زیر دست و پای ملخها له شدند. این دیگر معیشت نیست، خیانت به ماست.» قنجعلی لنگ لنگان به سمت چادر سالار خان آمد. تلفات، معادل از دست دادن حدوداً ۴۰ درصد از سرمایه جاری و آتی ایل بود.
🔰 پایان قسمت اول از فصل پنجم
#ادامهدارد
🌺 ادامه در کانال آلا داغلارینگ سُؤزلَری
❣آوای اصالت قشقایی
https://eitaa.com/joinchat/3423012182C95e5c0da61
❣همراه ما باشید تا ریشههایمان را زنده نگه داریم.
هدایت شده از آلا داغلارینگ سُؤزلَری
#داستانواقعی
#قرهایل
▫️فصل پنجم(قسمت دوم )
♨️ نفاق داخلی
📖قره ایل: نوای خاموش جرسها
✍ در همان شب، ملا قیصر با لحنی محکم و سنجیده، سالار خان را مخاطب قرار داد: «خان! این ملخها از حجاز برخاستهاند. این حرکت، از نظر استراتژیک هماهنگ است. وهابیت، که دست در دست شیطان بزرگ (انگلیس) دارد، دانههای این بلا را در آن سوی دریاها پاشیده است. این یک جنگ بیولوژیک است علیه انسجام ما. آنها میخواهند ایل را زمینگیر کنند تا تخت قاپو آسانتر شود. حکومت مرکزی در تبریز و تهران فقط تماشاچی یا مجری این نقشه است که به جای گلوله، از قحطی استفاده میکنند.»
♨️سالار خان با شنیدن این تحلیل، بیش از پیش به عمق توطئه پی برد. او میدانست که اگر حکومت مرکزی قصد اسکان اجباری را دارد، باید انسجام عشایری را خرد کند، و قحطی بهترین ابزار برای این کار است. اما نفاق داخلی، سمی بود که عمیق و کاری تر اثر میکرد و اکنون، رستم با تمام توان از آن بهره میبرد.
رستم ، در جمع مردم، نجوا میکرد. او شایعات را چون دانههای تشنه در زمین خشک میپراکند: «اگر ایلخان بود، ...
▫️سالار خان جوان است و تجربه ندارد. او نمیتواند از ما در برابر تهران دفاع کند، چه برسد به ملخهای انگلیسی.....
رستم با استفاده از بیان
تلفات محسوس، به رخ کشیدن کمبودها ،شایعات و قدرت رسانه نفاق
توانسته بود شکافی عمیق بین تیرهی خود و سالار خان ایجاد کند.
👌ناهید بی بی، الگوی بیبدیل فداکاری بود. او به خوبی میدانست که در شرایط بحران، مدیریت نابرابریها از مدیریت منابع سختتر است. سهم اندک آذوقه را که با زحمت از بازماندهی انبارها به دست آورده بود، نه تنها برای طایفه خود، بلکه بین تیره کوچکتر و ضعیفتری که رستم بر سر آنها کدخدایی میکرد نیز تقسیم کرد تا اندکی از شعلهی خشم رستم فرو نشاند و بهانهی مداخلهی حکومت مرکزی را کم کند. این تقسیمبندی، بر اساس نیاز حیاتی بود، نه بر اساس نسبت جمعیت یا قدرت قبیلهای.
اما رستم، این ایثار را ضعف دید. او معتقد بود که سالار خان در حال از دست دادن قدرت رهبری است و اگر او را با سختیهای بیشتری روبرو نکنند، سالار خان هرگز کنار نخواهد رفت. او با فرستادن پیامهای دروغین به طوایف همجوار و بزرگنمایی سختیها، قصد داشت سالار خان را در انزوای کامل قرار دهد و او را وادار به درخواست کمک مستقیم از دولت مرکزی کند سیاستی که به معنای تسلیم شدن در برابر اسکان اجباری بود
قنجعلی با تنی خسته و اندکی گوشت باقیمانده از بزهایی که با زجر به ارتفاعات برده بود، بازگشت. او نه تنها غذا آورده بود، بلکه دلگرمی آورده بود. «خان، تنها راه بقا در این است که تنها به خودمان اعتماد کنیم. من گروهی از جوانان را آماده کردهام تا به کوهپایهها برویم و هر چه علف خشک است، جمع کنیم، شاید بتوانیم چند گله را زنده نگه داریم.» او همچنین تأکید کرد که علفهای خشک کوهستان، اگرچه مغذی نیستند، اما میتوانند معده دامها را پر نگه دارند تا از تحلیل رفتن کامل جلوگیری شود.
سالار خان، در تصمیمی سخت، قنجعلی و مردانش را برای عملیات ذخیرهسازی فرستاد، زیرا تأمین خوراک دام حیاتیتر از حفظ موقعیت سیاسی در آن لحظه بود. خودش در اردوگاه ماند تا با رستم رو در رو شود. در یک جمع کوچک، جایی که تنها بزرگان دو تیره حضور داشتند، سالار خان با صدای بلند، نه از سر خشم، بلکه با تلخی حقیقت گفت: «ایل را با تفرقه از بین میبری، رستم! اگر این ایل شکست بخورد، نه تو سهمی خواهی داشت، نه من. ما در برابر گرگی بزرگتر از خودمان ایستادهایم که زبان ما را نمیفهمد و تفاوت بین گلهی تو و گلهی من برایش اهمیتی ندارد؛ او فقط میخواهد ما را از این خاک برکند.»
♨️رستم، که از اتحاد موقت سالار خان و قنجعلی خشمگین شده بود، آخرین برگ خود را بازی کرد. او نبردی کوچک را در میدان منابع حیاتی آغاز کرد. او بخشی از ذخیرهی آذوقه را به بهانهی نجات گوسفندان خود، غارت و بین یاران خود تقسیم کرد تا شورش کوچکی علیه سالار خان شکل دهد. این سرقت آشکار، نشان از شکستن آخرین پیمانهای اخلاقی بود.
▫️ درگیری داخلی، درست در لحظهای رخ داد که سالار خان در حال آمادهسازی برای کوچ اضطراری به منطقهای کمخطرتر بود. شکافی عمیق در میان ایل افتاد؛ برخی رستم را به دلیل نیاز غارت آذوقه در اوج خشکی، محکوم کردند، و برخی سالار خان را به دلیل عدم مدیریت قاطع و مماشات با رستم، مقصر میدانستند. زمزمههای طرد کردن سالار خان آغاز شد.
🔰 پایان قسمت دوم از فصل پنجم
#ادامهدارد
🌺 ادامه در کانال آلا داغلارینگ سُؤزلَری
❣آوای اصالت قشقایی
https://eitaa.com/joinchat/3423012182C95e5c0da61
❣همراه ما باشید تا ریشههایمان را زنده نگه داریم.