eitaa logo
مسابقات فرهنگی برترین هادی
886 دنبال‌کننده
103 عکس
29 ویدیو
5 فایل
کانالهای اطلاع رسانی مسابقات فرهنگی برترین هادی 🌷🌷 ایتا https://eitaa.com/bartarin_hadi تلگرام https://t.me/bartarin_hadi آیدی مدیر کانال های برترین هادی @bartarinhadiadmin
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از آلا داغلارینگ سُؤزلَری
▫️فصل چهارم ♨️اندوه و امید 📖قره ایل: نوای خاموش جرس‌ها ✍سکوت سنگینِ چادر سالارخان، که پیش‌تر بوی مرگ می‌داد، اکنون به غلیانِ ناباوری تبدیل شده بود. زمین سوخته حتی توان پس دادن اشک مادران را هم نداشت. غفارخان، با قامتی که زمانی کوه را به یاد می‌آورد، حالا تنها چاهی خشک بود که سایه‌اش از هر مردی بلندتر می‌افتاد. در میان این سکوت، تنها صدای خِش‌خِش خشکِ پوست لب‌هایش می‌آمد. جرس‌ها، آن نماد زندگی کوچ‌نشینی، دهان بسته‌اند. خشکسالی، آن مارِ خفته، پیش از این رگ‌های ایل را فرسوده بود، اما حمله ملخ‌ها، ضربه‌ای از جنس کینه‌ای آسمانی بود. ▫️قنجعلی، چوپان جوان با قلبی به وسعت مراتعی که دیگر وجود نداشتند، ایستاده بود. او نگهبان آخرین بازمانده‌های گله‌ای بود که ستون اقتصادی ایل محسوب می‌شد. آسمان دیگر آبی نبود؛ توده‌ای عظیم و متحرک از بال‌های سیاه بود که گویی شب، بال درآورده و بر سر آن‌ها سایه افکنده است. «نمی‌توانند ببرند! این‌ها مالِ ما هستند!» فریاد قنجعلی، میان غرش دسته‌جمعی ملخ‌ها گم شد. او با چوب و سنگ و فریاد، بی‌وقفه جنگید. هر ملخی که می‌کُشت، پنج ملخ دیگر جایگزینش می‌شد. در عرض یک ساعت، مراتعی که او شب قبل با افتخار از سلامتشان خبر داده بود، به خاکسترِ جویده شده‌ای بدل شدند. قنجعلی نشست، دست‌هایش را به صورت گرفت؛ نه از ترس، بلکه از درک اینکه نیروی اقتصادی ایل، در برابر نیرویی که از صحراهای دور گسیل شده بود، چون کاهی در باد بود. تلفات دام‌ها، فاجعه‌ای بود که مردانگی‌شان را نشانه رفته بود. ▫️رستم، که طایفه او اندکی ذخیره علوفه از قبل مخفی کرده بود، به دیدار سالار خان آمد. رستم با لحنی مصلحت‌جویانه گفت: «خان، ملخ‌ها همه جا هستند. باید بپذیریم. اجازه بدهید ایل را به دو قسمت کنیم؛ یک گروه به سوی دشت‌های جنوبی بروند، شاید آنجا امن‌تر باشد. سهم ما از این ذخیره اندک را هم برای حرکت آماده کنیم.» ▫️سالارخان فهمید که این درخواست، تلاش برای جدایی و سهم‌خواهی در اوج بحران است. «رستم، اگر امروز یکپارچه نباشیم، فردا نه دشت جنوبی هست و نه شمالی. این تخت قاپو شدن است، فقط با دستان خودمان. ما می‌مانیم، هرچند که تنها استخوان‌هایمان بماند.» ▪️رستم با چهره‌ای در هم رفته رفت. او نماینده‌ی آن بخشی از وجود ایل بود که در برابر سختی‌ها، به جای اتحاد، به فکر بقای محدودِ گروه کوچک خود افتاد 🔸ملا قیصر، معلم و عالم طایفه، با کُتبی که از غبار محافظت شده بودند، در میان گرد و غبار کنار سالار خان نشست. ملا با صدایی که اندوه و امید را در هم آمیخته بود گفت: «خان، این خشکسالی و ملخ، یک امتحان است؛ امتحانی از سوی پروردگار برای سنجش صبر ما بر تقدیرش. اما امتحان دیگر، که سخت‌تر است، از جانب انسان‌های زمینی است.» ♨️او با اشاره‌ به دستوری که اخیراً برای اسکان اجباری صادر شده بود، ادامه داد: «کینه و دشمنی خاندان پهلوی با قشقایی، قدیمی‌تر از این خشکسالی است. تخت قاپو، نه برای آبادانی، که برای نابودی هویت ماست. آنان می‌خواهند بدانند که ما چقدر طاقت می‌آوریم. این ملخ‌ها، بلایی آسمانی هستند که باید با صبر و استقامت از آموزه‌های دینمان روبرویش شویم، اما بی‌تفاوتی و دشمنی حکومت و تفرقه و نفاق داخلی ، بلایی زمینی است که باید با اتحاد و هوشیاری با آن مقابله شود. اگر جاده‌ای بود، کمک می‌رسید و حتی شاید این ملخ‌ها زودتر دفع می‌شدند، اما آن‌ها جاده‌ای نساختند که ما اسیرِ زمینِ خودمان بمانیم.» 💢سالار خان با چهره‌ای سنگی پاسخ داد: «آموزه‌های دین به ما می‌آموزد که در برابر سختی‌ها سر فرود نیاوریم، بلکه صبر کنیم و از تدبیر غافل نشویم. ما در برابر تخت قاپو مقاومت کردیم و اکنون، حتی در برابر طبیعت هم مقاومت می‌کنیم. ملخ می‌رود، اما قشقایی باقی می‌ماند.» 🔰 پایان فصل چهارم 🌺 ادامه در کانال آلا داغلارینگ سُؤزلَری ❣آوای اصالت قشقایی https://eitaa.com/joinchat/3423012182C95e5c0da61 ❣همراه ما باشید تا ریشه‌هایمان را زنده نگه داریم.
هدایت شده از آلا داغلارینگ سُؤزلَری
▫️فصل پنجم(قسمت اول) ♨️ دسیسه از زمین و آسمان1 📖قره ایل: نوای خاموش جرس‌ها ✍خشکسالی بر تن خشکیده زاگرس سایه افکنده بود. آسمان تشنه، نه رحم می‌کرد و نه رطوبتی می‌پذیرفت. زمین‌های کهنه‌ی ایل قشقایی، که از نسل‌ها پیش با رنج و تعب کوچ نشینان به چراگاه تبدیل شده بودند، اکنون ترک خورده و سخت شده بودند. زاگرس، در این سال‌ها، بیشتر شبیه استخوان‌های بیرون آمده از زیر پوست بود تا مرتعی سرسبز. ایل قشقایی، که قلبش با کوچ و مراتع می‌تپید، در این سال‌ها زخم‌های عمیقی بر روح و جسم خود احساس می‌کرد. تبعید ایلخان، رشته‌های انسجام ایلی را پاره کرده بود. حالا در غیاب رهبر بزرگ، هزاران قطعه کوچک در آستانه فروپاشی بودند. سیاست‌های جدید حکومت مرکزی مبنی بر «تثبیت قشلاق و ییلاق» یا همان «تخت قاپو»، چون نیشتری بر پیکر هویت سیار عشایر فرود آمده بود و با قحطی هم‌افزایی می‌کرد. ▫️سالار خان، با قامتی که سنگینی ایل بر شانه‌هایش حس می‌شد، در چادر خود نشسته بود. چادر بزرگ، دیگر آن عظمت گذشته را نداشت؛ سایه‌اش از فرط کمبود چوب و پوست، نازک‌تر شده بود. نگاهش به چشمان نگران ناهید بی بی دوخته شد. ناهید، با قامتی خمیده اما روحی استوار، آخرین تکه‌های نان خشک را وزن می‌کرد. این نان‌ها نه از گندم کشت‌شده، بلکه از خمیر کردن بقایای جو و گاهی حتی دندانه‌های سخت علف‌های خشک به دست آمده بودند. «سالار خان، سهم تیره‌ی رستم کمتر از بقیه نیست، اما رستم امروز اعتراض کرد. می‌گوید چرا باید گوسفندان ما که ضعیف‌ترند، سهم کمتری از جو داشته باشند؟» ناهید بی بی زمزمه کرد، صدای او خش‌دار بود. «آن‌ها در این هفته پنج رأس دام از دست دادند. نسبت به تلفات دام در بین طوایف کمترین تلفات را داشته اند .» 💢سالار خان آهی کشید. سنگینی تصمیم بر دوش او بود. جو باقی‌مانده، نیاز به محاسبات دقیقی داشت. او می‌دانست که اگر میزان غذای دام‌ها متناسب با وزن و نیروی آن‌ها نباشد، پشتیبان و قوام اقتصادی ایل (دام‌ها) از بین خواهد رفت. اما رستم، که زخم حسادت او از سالار خان کهنه‌تر بود، از هر فرصتی برای شکاف انداختن استفاده می‌کرد. رستم،که کدخدای یکی از تیره‌های پرجمعیت و نسبتاً ثروتمند پیش از قحطی بود و موقعیت کنونی سالار خان، که به دلیل مدیریت خوب در سال‌های اولیه قحطی، موقتاً جایگزین بزرگی شده بود، او را به شدت خشمگین می‌کرد. 🏕طرح «تخت قاپو» حکومت مرکزی، سوهانی بر هویت عشایری بود و اکنون، نفاق داخلی به یاری این سیاست می‌شتافت. هر تفرقه، نقطه‌ای برای نفوذ نیروهای حکومتی بود تا ایل را مجبور به یکجانشینی کنند. 🌺ملا قیصر، در گوشه مکتب‌خانه‌ی سیار خود، سعی داشت کودکان را با قصص انبیا آرام کند، اما کلماتش بوی خاکستر می‌داد. او با خواندن اشعاری از حافظ و سعدی که مضامین صبر و مقاومت داشتند، سعی در حفظ روحیه داشت، اما زیر لب، با سالار خان در مورد نقشه‌های پنهان سخن می‌گفت. او می‌دانست که این خشکسالی صرفاً طبیعی نیست؛ این یک “قحطی مدیریت شده” بود. 🏜طبیعت، رحم خود را کامل دریغ کرده بود. طوفان‌های خاک، دیگر با بادهای معمولی همراه نبودند؛ آن‌ها حامل بوی مرگ بودند. هجوم ملخ‌ها، دردی بود که مرهمی نداشت. این آفت، نه یک اتفاق فصلی، بلکه یک نیروی مخرب منظم بود. دسته‌هایی عظیم، چون ابری سیاه، بر روی مراتع باقی‌مانده سایه افکندند و هر چه سبز بود را در چند ساعت بلعیدند. دیدن این منظره، از دست دادن آینده‌ای نامعلوم بود. ♨️قنجعلی چوپان، تنها کسی بود که توانسته بود با ترفندهای قدیمی و سختی بسیار، نیمی از گله‌های اصلی طایفه را از کوه‌های صعب‌العبور بازگرداند، با چشمانی اشکبار بازگشت. لباس‌های چوپانی‌اش از شدت آفتاب و عرق، خشک و چسبنده بود. «خان، بیش از سیصد گوسفند از گله‌های ما تلف شدند. یا از گرسنگی مردند یا زیر دست و پای ملخ‌ها له شدند. این دیگر معیشت نیست، خیانت به ماست.» قنجعلی لنگ لنگان به سمت چادر سالار خان آمد. تلفات، معادل از دست دادن حدوداً ۴۰ درصد از سرمایه جاری و آتی ایل بود. 🔰 پایان قسمت اول از فصل پنجم 🌺 ادامه در کانال آلا داغلارینگ سُؤزلَری ❣آوای اصالت قشقایی https://eitaa.com/joinchat/3423012182C95e5c0da61 ❣همراه ما باشید تا ریشه‌هایمان را زنده نگه داریم.
هدایت شده از آلا داغلارینگ سُؤزلَری
▫️فصل پنجم(قسمت دوم ) ♨️ نفاق داخلی 📖قره ایل: نوای خاموش جرس‌ها ✍ در همان شب، ملا قیصر با لحنی محکم و سنجیده، سالار خان را مخاطب قرار داد: «خان! این ملخ‌ها از حجاز برخاسته‌اند. این حرکت، از نظر استراتژیک هماهنگ است. وهابیت، که دست در دست شیطان بزرگ (انگلیس) دارد، دانه‌های این بلا را در آن سوی دریاها پاشیده است. این یک جنگ بیولوژیک است علیه انسجام ما. آنها می‌خواهند ایل را زمین‌گیر کنند تا تخت قاپو آسان‌تر شود. حکومت مرکزی در تبریز و تهران فقط تماشاچی یا مجری این نقشه است که به جای گلوله، از قحطی استفاده می‌کنند.» ♨️سالار خان با شنیدن این تحلیل، بیش از پیش به عمق توطئه پی برد. او می‌دانست که اگر حکومت مرکزی قصد اسکان اجباری را دارد، باید انسجام عشایری را خرد کند، و قحطی بهترین ابزار برای این کار است. اما نفاق داخلی، سمی بود که عمیق و کاری تر اثر می‌کرد و اکنون، رستم با تمام توان از آن بهره می‌برد. رستم ، در جمع مردم، نجوا می‌کرد. او شایعات را چون دانه‌های تشنه در زمین خشک می‌پراکند: «اگر ایلخان بود، ... ▫️سالار خان جوان است و تجربه ندارد. او نمی‌تواند از ما در برابر تهران دفاع کند، چه برسد به ملخ‌های انگلیسی..... رستم با استفاده از بیان تلفات محسوس، به رخ کشیدن کمبودها ،شایعات و قدرت رسانه نفاق توانسته بود شکافی عمیق بین تیره‌ی خود و سالار خان ایجاد کند. 👌ناهید بی بی، الگوی بی‌بدیل فداکاری بود. او به خوبی می‌دانست که در شرایط بحران، مدیریت نابرابری‌ها از مدیریت منابع سخت‌تر است. سهم اندک آذوقه را که با زحمت از بازمانده‌ی انبارها به دست آورده بود، نه تنها برای طایفه خود، بلکه بین تیره کوچکتر و ضعیف‌تری که رستم بر سر آن‌ها کدخدایی می‌کرد نیز تقسیم کرد تا اندکی از شعله‌ی خشم رستم فرو نشاند و بهانه‌ی مداخله‌ی حکومت مرکزی را کم کند. این تقسیم‌بندی، بر اساس نیاز حیاتی بود، نه بر اساس نسبت جمعیت یا قدرت قبیله‌ای. اما رستم، این ایثار را ضعف دید. او معتقد بود که سالار خان در حال از دست دادن قدرت رهبری است و اگر او را با سختی‌های بیشتری روبرو نکنند، سالار خان هرگز کنار نخواهد رفت. او با فرستادن پیام‌های دروغین به طوایف همجوار و بزرگنمایی سختی‌ها، قصد داشت سالار خان را در انزوای کامل قرار دهد و او را وادار به درخواست کمک مستقیم از دولت مرکزی کند سیاستی که به معنای تسلیم شدن در برابر اسکان اجباری بود قنجعلی با تنی خسته و اندکی گوشت باقیمانده از بزهایی که با زجر به ارتفاعات برده بود، بازگشت. او نه تنها غذا آورده بود، بلکه دلگرمی آورده بود. «خان، تنها راه بقا در این است که تنها به خودمان اعتماد کنیم. من گروهی از جوانان را آماده کرده‌ام تا به کوهپایه‌ها برویم و هر چه علف خشک است، جمع کنیم، شاید بتوانیم چند گله را زنده نگه داریم.» او همچنین تأکید کرد که علف‌های خشک کوهستان، اگرچه مغذی نیستند، اما می‌توانند معده دام‌ها را پر نگه دارند تا از تحلیل رفتن کامل جلوگیری شود. سالار خان، در تصمیمی سخت، قنجعلی و مردانش را برای عملیات ذخیره‌سازی فرستاد، زیرا تأمین خوراک دام حیاتی‌تر از حفظ موقعیت سیاسی در آن لحظه بود. خودش در اردوگاه ماند تا با رستم رو در رو شود. در یک جمع کوچک، جایی که تنها بزرگان دو تیره حضور داشتند، سالار خان با صدای بلند، نه از سر خشم، بلکه با تلخی حقیقت گفت: «ایل را با تفرقه از بین می‌بری، رستم! اگر این ایل شکست بخورد، نه تو سهمی خواهی داشت، نه من. ما در برابر گرگی بزرگ‌تر از خودمان ایستاده‌ایم که زبان ما را نمی‌فهمد و تفاوت بین گله‌ی تو و گله‌ی من برایش اهمیتی ندارد؛ او فقط می‌خواهد ما را از این خاک برکند.» ♨️رستم، که از اتحاد موقت سالار خان و قنجعلی خشمگین شده بود، آخرین برگ خود را بازی کرد. او نبردی کوچک را در میدان منابع حیاتی آغاز کرد. او بخشی از ذخیره‌ی آذوقه را به بهانه‌ی نجات گوسفندان خود، غارت و بین یاران خود تقسیم کرد تا شورش کوچکی علیه سالار خان شکل دهد. این سرقت آشکار، نشان از شکستن آخرین پیمان‌های اخلاقی بود. ▫️ درگیری داخلی، درست در لحظه‌ای رخ داد که سالار خان در حال آماده‌سازی برای کوچ اضطراری به منطقه‌ای کم‌خطرتر بود. شکافی عمیق در میان ایل افتاد؛ برخی رستم را به دلیل نیاز غارت آذوقه در اوج خشکی، محکوم کردند، و برخی سالار خان را به دلیل عدم مدیریت قاطع و مماشات با رستم، مقصر می‌دانستند. زمزمه‌های طرد کردن سالار خان آغاز شد. 🔰 پایان قسمت دوم از فصل پنجم 🌺 ادامه در کانال آلا داغلارینگ سُؤزلَری ❣آوای اصالت قشقایی https://eitaa.com/joinchat/3423012182C95e5c0da61 ❣همراه ما باشید تا ریشه‌هایمان را زنده نگه داریم.
هدایت شده از آلا داغلارینگ سُؤزلَری
▫️فصل ششم ♨️ خرید نان به بهای جان 📖قره ایل: نوای خاموش جرس‌ها ✍در میان این آشوب و درگیری های داخلی ، ملا قیصر، که شاهد صحنه‌های درگیری مردان ایل بود، فریاد زد: «بس است! اگر از این درگیری جان سالم ببرید، چه خواهد ماند؟ خون برادر بر زمین می‌ریزید! انگلیس و عاملانش می‌خواهند ما را از درون بخورند، نه از بیرون! آیا بهای بقای یک تیره، نابودی کل ایل است؟» 🌷سخنان ملا قیصر، چون رعدی در آسمان خشکیده‌ی مردم می پیچید. مردم کم کم متوجه شدند که درگیری کوچک آن‌ها، دقیقاً همان چیزی است که دشمنان خارجی و داخلی خواهان آن بودند. رستم، که انتظار داشت یارانش شورش را ادامه دهند، حالا می‌دید که چهره‌ اش برای یارانش برملا شده، و نسبت به او و حرفهایش شکاک و سرد شده اند . او تنها ماند و خشم مردم را در نگاه‌هایشان احساس می کرد. عقب‌نشینی کرده و در خلوت خود، بار دیگر مقصر را سالار خان دانست. ▫️ سالار خان مجبور شد که سریعاً دست به کار شود. تکیه بر کمک‌های حکومتی که هر روز دیرتر می‌رسید، دیگر معنا نداشت. تصمیم گرفته شد که گروه کوچکی از مردان مورد اعتماد، تحت هدایت قنجعلی چوپان—که همیشه در حاشیه‌ی ایل حرکت می‌کرد و مسیرهای خلوت را می‌شناخت—به نزدیک‌ترین شهر حرکت کنند تا آذوقه تهیه کنند. ♨️شهر، هرچند از سایه‌ی ملخ‌ها بی‌بهره نبود، اما خود با نوع دیگری از قحطی دست و پنجه نرم می‌کرد: قحطی منابع غیرنقدی. نرخ‌ها نجومی بود و ثروت ایل، که در دام و دست بافته های مادران ایل تجلی یافته بود، در برابر پول کاغذی بی‌ارزش بود. 🌾وقتی قنجعلی و همراهانش به بازار رسیدند، صحنه برایشان تکان‌دهنده بود. دکانداران شهری با دیدن عشایر، با چشمانی طماع به اموالشان می‌نگریستند. 💢معضل اصلی، مبادله بود: 1. دام‌های باقی‌مانده: دام‌ها در حال مرگ بودند و ارزش آن‌ها برای شهری که نیازی به کوچ نداشت، تقریباً صفر بود. کسی حاضر نبود قیمت واقعی یک گوسفند زنده را بپردازد. 2. دستبافته‌ها و جواهرات: فرش‌ها و گلیم‌های نفیسی که میراث ده‌ها نسل از زنان ایل بود و سرمایه‌ی آینده‌شان به حساب می‌آمد، اکنون با نصف قیمت به دست تاجران افتاده بود. ناهید بی بی، با ایثار خود، این کالاها را برای خریدی استراتژیک نگه داشته بود، اما چاره‌ای جز فروش آن‌ها برای خرید گندم و آرد نبود. 3. فروختن تفنگ‌ها (سقوط آخر): وحشتناک‌ترین معامله، فروش سلاح‌ها بود. مردان ایل، که هویتشان با تفنگ‌های قدیمی و خوش‌دست پدری گره خورده بود، در برابر چشم گرسنگان کوچک خود، سلاح‌های میراثی را به مغازه‌داران شهری می‌فروختند. هر فشنگ، یک وعده غذا بود و هر تفنگ، نان یک ماه. ♨️نگرانی ملا قیصر: 🌤وقتی قنجعلی بازگشت و خبر فروش تفنگهای پدری توسط بعضی از مردان ایل را آورد، ملا قیصر در خلوت خود به شدت آشفته شد. او نزد سالار خان آمد، در حالی که چهره‌اش از خشم و نگرانی بر افروخته بود. ⛔️ملا قیصر: «سالار خان، این چه وضعی است؟ تو آب می‌خری، نان می‌خری، بسیار خوب. اما با فروختن آهن، داری خاک را می‌فروشی!» ⭕️سالار خان: «منطق تو را درک می‌کنم، ملا !!! تفنگ، شکم گرسنه را سیر نمی‌کند. من متوجه نگرانی تو هستم ، میدانم حکومت لحظه به لحظه بر ما می‌تازد و اگر سلاحی نباشد، می‌تواند ایل را به راحتی قبضه کند، اما چه کنیم تنها کالای ما که به قیمت خریده می‌شده همین تفنگها بوده ، فعلا سلاحِ امروز، نان فرداست.» 🔰ملا قیصر (با صدایی که از عمق ایمانش برمی‌خاست): «این دو لبه‌ی شمشیر است! بله، گرسنگی دشمنی فوری است، اما عشایر بدون سلاح، یعنی خاکِ بدون دفاع. تفنگ‌های ما هویت ماست، سپر ما در برابر حکومت مرکزی و هر متجاوز دیگری. مگر فراموش کرده ای قضیه و اجبار حکومت برای خلع سلاح عشایر را ، امروز وقتی دشمن ببیند که ما سلاح‌هایمان را فروخته‌ایم، جسارتش صد برابر می‌شود و می‌فهمد که ایل دیگر قدرت بازدارندگی ندارد. این یک معامله برای بقای یک هفته است، اما معامله‌ای برای نابودی تمامیت ایل در درازمدت!» خان ؟! نان برای بقا جان است ،کجا دیده ای که نان را به بهای جان بخرند سخنان ملا قیصر، حقیقت تلخی را برملا کرد. آذوقه تهیه شده بود، اما بهای آن، به خطر انداختن امنیت آینده ایل بود. سالار خان اکنون باید همزمان با گرسنگی و ترس از حمله داخلی و دشمن خارجی را نیز مدیریت می‌کرد...... 🔰 پایان ششم 🌺 ادامه در کانال آلا داغلارینگ سُؤزلَری ❣آوای اصالت قشقایی https://eitaa.com/joinchat/3423012182C95e5c0da61 ❣همراه ما باشید تا ریشه‌هایمان را زنده نگه داریم.
هدایت شده از آلا داغلارینگ سُؤزلَری
▫️فصل هفتم ♨️ وحدت داخلی عامل پیروزی بر دشمن خارجی 📖قره ایل: نوای خاموش جرس‌ها ✍رویارویی سالار خان با رستم کدخدا به دلیل مداخله‌ی به‌موقع و حکیمانه‌ی ملا قیصر، به جای درگیری مستقیم، به یک آزمون مشروعیت تبدیل شد. اما رستم دست بردار نبود ، به هر بهانه ای بر تنور تفرقه و نفاق در ایل میدمید 🔰قصه فروش تفنگ های پدری بهانه ای شد برای رستم که ریش سفیدان را جمع کرده و برای اعتراض به چادر سالار خان بیاورد پس از سخنان رستم که محور آن تمسخر فروش سلاح‌ها و قناعت ناهید بی بی و بی کفایتی سالار خان بود ، سکوت سنگینی بر فضای چادر حاکم شد. در این لحظه، ملا قیصر با گام‌هایی استوار و متانت روحانی، پیش آمد. ♨️ملا قیصر، ابتدا دستش را به نشانه‌ی احترام بالا برد و سپس با صدایی که از قدرت ایمانش برمی‌خاست، سخن آغاز کرد. او مستقیماً به رستم نپرداخت، بلکه خطاب به کل ایل صحبت کرد که از دور شاهد این مناظره بودند. ملا قیصر: «ای فرزندان ایل بزرگ قشقایی! امروز، بادِ سختی می‌وزد، و این باد، گاهی جز با صبر و وحدت مهار نمی‌شود. رستم از آهن و سلاح سخن می‌گوید. اما من به شما می‌گویم، سنگین‌تر از آهن، عهد ماست و قوی‌تر از فولاد، اتحاد ما.» 💢«بنگرید به سالار خان! او اکنون بار سنگین تبعید ایلخان را به دوش می‌کشد. آیا در این شرایط سخت، رهبری او را انکار کنیم؟ رهبری یک ایل فقط برای روز آسایش نیست، در روز قحطی است که آزموده می‌شود. ناهید بی بی، بانوی صبور ما، با فداکاری‌اش به ما آموخت که بقا، نیازمند اولویت‌بندی است. او خود را به حاشیه برد تا مرکزیت حفظ شود. این نه ضعف، بلکه اوج تدبیر است.» ⛔️«مبادا چشم به مال همسایه بدوزید یا بر تقسیماتی که برای بقا صورت گرفته، شورش کنید. هر ذره گندمی که امروز توزیع می‌شود، حاصل تلاش شبانه‌روزی رهبر شماست. تبعیت از فرماندهی در روز تاریکی، واجب‌تر از هر نماز مستحبی است. اگر اتحادمان را بشکنیم، دشمنان ایل که کم هم نیستند برای نابودی ما نیازی به تفنگ ندارند؛ ما خودمان خود را نابود خواهیم کرد.» ✅«به شما توصیه می‌کنم: صبر کنید. بگذارید سالار خان با تدبیر، گره‌های سیاسی را باز کند. بگذارید با آذوقه‌ای که با زحمت به دست آمده، زنده بمانیم. و سپس، با قلوبی متحد، به یاد بیاوریم که ما چه کسانی هستیم. اصالت ما در گستره‌ای است که از خلیج فارس تا قلب فلات ایران پراکنده است. این گستره، با همبستگی و اتحاد ما زنده می‌ماند، نه با میزان اسلحه‌هایمان در این لحظه.» 🔻 ریش سفیدان حاضر در چادر سالار خان حرفهای ملا قیصر را با جان پذیرفتند آنها می‌دانستند که فقط با اتحاد و پرهیز از تفرقه و نفاق داخلی است که ایل می‌تواند در مقابل قحطی و خشکسالی و همچنین دسیسه های دشمنان خارجی خود پیروز بشود 🔶ملا قیصر با این سخنان، نقش خود را به عنوان پشتوانه‌ی معنوی و سیاسی سالار خان تثبیت کرد. او به ایل یادآوری کرد که ضعف فعلی موقتی است و ریشه‌های قدرت قشقایی در تاریخ و اتحاد نهفته است. 🔘رستم از این سخنان به شدت درمانده شد. روشن گری ملا قیصر و حمایت قاطع ریش سفیدان ایل از سالار خان، نقشه‌ی او برای تفرقه را نقش بر آب کرد. او با حالتی خشمگین، اما مهارشده، چادر را ترک کرد، زیرا می‌دانست برای حمله بعدی ، باید ابتدا پایگاه مردمیِ سالار خان را که ملا قیصر و ریش سفیدان ایل آن را تقویت کرده بودند، بشکند. 🔰 پایان هفتم 🌺 ادامه در کانال آلا داغلارینگ سُؤزلَری ❣آوای اصالت قشقایی https://eitaa.com/joinchat/3423012182C95e5c0da61 ❣همراه ما باشید تا ریشه‌هایمان را زنده نگه داریم.
هدایت شده از آلا داغلارینگ سُؤزلَری
▫️ فصل نهم ♨️ سایه‌ی ملخ و دست‌های دراز حکومت 📖قره ایل: نوای خاموش جرس‌ها ✍سفر قنجعلی چوپان و ناهید بی بی برای بازگرداندن کلانتران، زیر سایه‌ی یک تهدید جدید و وحشتناک آغاز شد: هجوم ملخ‌ها. خشکسالی سال‌ها قبل، زمین‌ها را نیمه‌جان کرده بود، اما هجوم انبوه ملخ‌ها، آخرین امیدهای اندک مردم برای کشت و برداشتِ اندکِ باقی‌مانده را نیز بلعید. ▫️دسیسه‌های حکومت: تشدید بحران ♨️در همین بحبوحه، اخبار ناگواری از مرکز رسید. حاکم محلی که از ضعف روزافزون ایل قشقایی پس از تبعید ایلخان خوشحال بود، تصمیم به فشار حداکثری گرفت. او با بهانه‌ی سرکوب شورش های محلی و کنترل درگیری های درون طایفه ای و همچنین «تنظیم مالیات عقب‌افتاده» و «تأمین آذوقه برای شهرها» ، یک لشکر کوچک نظامی را به مرزهای ایل فرستاد تا هرگونه آذوقه یا محصولی که توسط رستم یا کلانتران خودسر انبار شده، تحت لوای قانونی، مصادره شود. این اقدام، یک اقدام مستقیم برای خفه کردن هرگونه امکان قیام بود. 🔸رستم ، که از حمایت ریش سفیدان و روحانیت (ملا قیصر) و موضع‌گیری نسبتاً وفادارانه برخی کلانتران ضربه خورده بود، اکنون فرصت را غنیمت شمرد. او با ارسال رشوه و وعده‌ی سهم بیشتر از غارت احتمالی، رسماً با نیروهای اعزامی حکومت تبانی کرد. هدف مشترک آن‌ها مشخص شد: تجزیه و خلع سلاح کامل ایل. ⌛️قنجعلی و ناهید بی بی در مواجهه با این خبر، فهمیدند که زمان بسیار کم است. آن‌ها دیگر صرفاً درباره‌ی وفاداری به سالار خان صحبت نمی‌کردند؛ بلکه درباره‌ی بقا در برابر تهدید مشترک صحبت می‌کردند. در ملاقات با کلانتران طوایف (که اکنون تحت فشار قحطی و هجوم ملخ‌ها بودند )، ناهید بی بی مستقیماً به قحطی پیش رو اشاره کرد: ناهید بی بی: «کلانتر، ملخ‌ها هر چه بکاریم را خواهند خورد. اگر ما به دو گروه تقسیم شویم – یک گروه با رستم و گروه دیگر با سالار خان – نیروهای حکومت و خود رستم، به سادگی هر دو گروه را یکی یکی تاراج خواهند کرد. تنها راهی که می‌توانیم آذوقه‌ی اندک خود را از دست نیروهای حکومت نجات دهیم، این است که فریادمان یکی باشد و در برابر دروازه‌های شهر، با یک پرچم واحد بایستیم.» ☑️سخنان ناهید بی بی، که همراه با قحطی بود، تاثیر خود را گذاشت. کلانتران طوایف، با دیدن نابودی محصول شان توسط ملخ‌ها، متوجه شد که جاه‌طلبی‌های شخصی در برابر نیروی طبیعت و حکومت، پوچ است. آنها نه تنها موافقت کردند، بلکه قول دادند که هر کدام نماینده ای را برای گزارش وضعیت و کمک به پیش سالار خان بفرستند. 🔸سالار خان با استفاده از جایگاه روحانی و فداکاری خانواده‌اش، توانست اولین شکاف را در اتحاد علیه خود ایجاد کند. اکنون، چند کلانتر کوچک‌تر با او همسو شده‌اند، اما تهدید حکومت و رستم، که اکنون به اتحاد رسیده بودند، دو برابر شده است. 🔰 پایان فصل نهم 🌺 ادامه در کانال آلا داغلارینگ سُؤزلَری ❣آوای اصالت قشقایی https://eitaa.com/joinchat/3423012182C95e5c0da61 ❣همراه ما باشید تا ریشه‌هایمان را زنده نگه داریم.
هدایت شده از آلا داغلارینگ سُؤزلَری
▫️ فصل یازدهم ♨️ خنجر از پشت، خیانت در دربار 📖قره ایل: نوای خاموش جرس‌ها ✍ سالار خان، با پذیرش ظاهری اتحاد کلانتران، سعی داشت نیروی خود را برای مقابله با ملخ و نیروهای حکومتی مستقر در مرزها متمرکز کند. اما قلب او همچنان در آتش نبودن فرزندش می‌سوخت. ♨️رستم، که از تحولات اخیر در اردوگاه سالار خان (اتحاد شکننده با طوایف ) به شدت نگران بود و هرگونه همدلی با سالار خان را خیانت به آرزوی خود برای ریاست می‌دید، تصمیم جسورانه‌ای گرفت. او با نادیده گرفتن توصیه‌های برخی نزدیکانش، حامل پیام‌های اطاعت و وفاداری ساختگی به پایتخت رفت. هدف او این بود که در غیاب ایلخان ، با استفاده از ضعف سالار خان، برای خود حکم حکومتی (نیابت یا ریاست) کسب کند. 🔹رستم تصور می‌کرد که حکومت مرکزی، برای ایجاد تفرقه و کنترل آسان‌تر، از ریاست او بر ایل قشقایی استقبال خواهد کرد، چرا که او نیرویی درونی و قابل مهار به نظر می‌رسید. 🍁او پس از هفته‌ها انتظار و وعده‌های توخالی، بالاخره فرصتی برای دیدار با مقام ارشد حکومتی یافت. اما آنچه در آنجا شاهد بود، تمام محاسبات او را بر باد داد - زهری برخاسته از کینه های قدیمی که از خیانت‌های کوچک او تلخ‌تر بود- 🔥در جلسه‌ای محرمانه، رستم متوجه شد که نقشه‌ی حکومتی بسیار گسترده‌تر از سلب قدرت از سالار خان است: 1. دولت مرکزی: تنها به دنبال تصاحب منابع و زمین‌ها بود، اما حضور نمایندگان کمپانی انگلیسی در کنار مقامات دولتی، نشان داد که هدف اصلی، انحلال کامل قدرت سازمان‌یافته‌ی قشقایی است. 2. کینه تاریخی انگلیس: نمایندگان انگلیس با لحنی تحقیرآمیز، به رستم یادآوری کردند که شکست‌های مفتضحانه‌ی آن‌ها در گذشته از قشقایی‌ها، هنوز فراموش نشده است. آن‌ها به صراحت اعلام کردند که هدف، «پاکسازی کامل» این منطقه از هرگونه قدرت بومی و منطقه‌ای است تا مسیرهای حیاتی استراتژیک به جنوب، کاملاً امن شود. 3. سرنوشت رستم: رستم نه به عنوان رئیس، بلکه به عنوان یک ابزار موقت و سپس قربانی دیده می‌شد. او متوجه شد که پس از نابودی سالار خان و تضعیف کامل طوایف، نیروهای دولتی/انگلیسی به سادگی او را نیز از سر راه برخواهند داشت و ایل را میان خود تقسیم خواهند کرد. 🏜رستم ، که با دیدن عمق توطئه، از کینه‌ی شخصی به وحشت تبدیل شده بود، با دست‌های خالی و روحی شکسته از پایتخت بازگشت. او دیگر نمی‌توانست به سالار خان به چشم یک رقیب نگاه کند؛ او اکنون یک دشمن مشترک بزرگتر را دیده بود که برای هر دو، مرگی حتمی را وعده می‌داد. 🌄پیام‌های رستم مبنی بر خیانت بزرگ‌تر، در عین حال که باعث تضعیف موقعیت او در میان طوایف شد، سالار خان را در وضعیتی متناقض قرار داد: قوی‌ترین رقیب او، اکنون با دست خود، بزرگترین تهدید را تأیید کرده بود. 🪔بهت و بحران تمام ایل را فرا گرفته بود : وضعیت ایل در این هنگامه وضعیت دشواری بود کلافی سر در گم با آینده ای مبهم 🔘سالار خان: عزادار و رهبری در حال بازسازی اتحاد. 🔘 رستم : رسوا شده، وحشت‌زده، و آگاه از خطر نابودی کامل ایل. 🔘 ایل: درگیر قحطی، ملخ، و تهدید مستقیم نظامی/سیاسی از سوی حکومت و انگلیس. 🔰 پایان فصل یازدهم 🌺 ادامه در کانال آلا داغلارینگ سُؤزلَری ❣آوای اصالت قشقایی https://eitaa.com/joinchat/3423012182C95e5c0da61 ❣همراه ما باشید تا ریشه‌هایمان را زنده نگه داریم.
هدایت شده از آلا داغلارینگ سُؤزلَری
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
👌چکیده داستان: قره ایل: نوای خاموش جرس‌ها ✍داستان "قره ایل: نوای خاموش جرس‌ها" به بررسی و روایت قحطی بزرگ از منظر زندگی یک ایل در کوهستان می‌پردازد. بحرانی که با هجوم ملخ‌ها از صحراهای عربستان آغاز شد، زمین‌های زراعی و مراتع را درهم کوبید و منجر به نابودی بخش عظیمی از گله‌ها (به‌عنوان تنها سرمایه ایلی‌ها) شد. ♨️این بحران طبیعی به سرعت ابعاد سیاسی به خود گرفت. در حالی که ایل با فقر و مرگ دست و پنجه نرم می‌کرد، دولت مرکزی (اشاره به حکومت پهلوی) تلاش داشت با طرح تخت قاپو (اسکان اجباری عشایر)، هویت و ساختار زندگی ایلی را از بین ببرد. ناهید بی بی و ریش‌سفیدان ایل، از جمله ملا قیصر ، تلاش می‌کنند با تحلیل‌های حکیمانه و مقاومت در برابر سیاست‌های دولت، بقای جامعه خود را تضمین کنند. 📜چکیده داستان بر دو محور استوار است: مقاومت سرسختانه ایلی‌ها در برابر بلایای طبیعی (ملخ و خشکسالی) و مبارزه زیرپوستی آن‌ها علیه مداخلات دولتی و نفاق داخلی که می‌خواست ریشه‌های زندگی سنتی و قوی ایل را بخشکاند. این فصل، قصه‌ای است از استقامت در برابر قحطی، حفظ هویت در برابر تغییرات اجباری، و صدای خاموش جرس‌هایی که در سایه سیاست‌های ادغام‌گرا به سکوت واداشته شدند. 🌺 ادامه در کانال آلا داغلارینگ سُؤزلَری ❣آوای اصالت قشقایی https://eitaa.com/joinchat/3423012182C95e5c0da61 ❣همراه ما باشید تا ریشه‌هایمان را زنده نگه داریم. 🙏به کانال «آلا داغلارینگ سُؤزلَری» بپیوندید و اجازه دهید سخنان و خاطرات «کوههای بلند از قصه های ایل»، زبانِ گمشده‌ی دلتان باشد.
8.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔺مادرانه با حضرت زهرا سلام الله علیها 🔻در برپایی مجالس شعائر فاطمی در مناطق محروم و عشایری سهیم باشیم ♨️شماره کارت 6104337385368038 بانک ملت یحیی پروین ♨️ گروه جهادی تبلیغ عشایری 🏕️موکب عشایری حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام قشقایی های ایران https://eitaa.com/QASHQAImokeb
هدایت شده از آلا داغلارینگ سُؤزلَری
داستان شیر مادر ...و زخم ابدی ایل ▫️سند شماره 2 خوراندن شیر زن قشقایی به سگ حاکم نظامی فارس 📜 گاوین همبلی استاد تاریخ دانشگاه دالاس ایالت تگزاس آمریکا در نگارش کتاب تاریخ ایران که دانشگاه کمبریج به اتفاق چند نویسنده دیگر مشارکت داشته است. او در خصوص خشونت در حکومت پهلوی چنین می نویسد: « در تاریخ حکومت پهلوی در ایران به سختی می توان صفحه ای سیاه تر از تعقیب و آزار عشایر توسط مزدوران جیره خوار رضا شاه یافت.» در ادامه نمونه هایی از رفتار عوامل رضا خانی در دوره پهلوی اول ذکر می شود. «ویلیام داگلاس» قاضی مشهور دیوان عالی امریکا که در سال های 1328 و 1329 از مناطق عشایری ایران بازدید کرده است در خاطرات خویش از ایل قشقایی می نویسد ✍ « در دوران سلطنت رضا شاه سروانی[ عباس خان نیکبخت] بود که در این منطقه خدمت می کرد او تعدادی توله سگ اصیل داشت که بر حسب تصادف مادر آنها مرده بود. سروان هر روز صبح سربازانی را به ده می فرستاد تا به زور مقدار دو لیتر شیر مادر برای توله سگهای او جمع کنند و گفتنی است جناب سروان شیرگاو یا بز را برای تغذیه توله سگ های خود قبول نمی کرد و دستور داده بود که سربازان فقط شیر مادر جمع آوری کنند. سربازان هم در اجرای دستور سروان نظارت کامل می کردند که فریب زنهای قشقایی را نخورند. به این ترتیب بود که سگهای سروان ماههای متوالی شیر مادران بچه های ما را می خوردند...** و می‌گوید بزرگان ایل قشقایی اذاعان داشتند که : «این همان چیزی است که ما هیچوقت آنرا فراموش نمی کنیم و هرگز آنرا نمی بخشیم». 👌داستان کامل و اسناد تاریخی قصه شیر مادر و... داغ ابدی ایل در ♨️« کانال آلا داغلارینگ سُؤزلَری» ❣آوای اصالت قشقایی https://eitaa.com/joinchat/3423012182C95e5c0da61 ❣همراه ما باشید تا ریشه‌هایمان را زنده نگه داریم 🙏ارسال به همه آنهایی که دل در گرو ایل دارند مورد انتظار و استدعاست
با اینکه قونشولار چوخ ووردی اونا کنایه همسایه لردن امّا هیچ ایتمدی گلایه دوزدی به جای نفرین آچدی دیلی دعایه سُکناسی بیت الاحزان اولدی بدون سایه جاندان دویوب انیس اذکاریم ئولدی یارب 🏕موکب قشقایی های ایران https://eitaa.com/QASHQAImokeb