پیرمردی بود، که پس از پایان هر روزش از درد و از سختیهایش مینالید..
دوستی، از او پرسید: علت این همه درد چیست که از آن رنجوری..
پیرمرد گفت: دو بازشکاری دارم، که باید آنها را رام کنم،دوتا خرگوش هم دارم که باید مواظب باشم، به هر سویی نروند.
دوتا عقاب هم دارم که باید آنها را هدایت و تربیت کنم، ماری هم دارم که آن را حبس کرده ام.
شیری، نیز دارم که همیشه، باید آنرا در قفسی آهنین، زندانی کنم، بیماری نیز دارم که باید از او مراقبت کنم و در خدمتش باشم..
مرد گفت: چه میگویی، آیا با من شوخی میکنی؟ مگر میشود انسانی اینهمه حیوان را باهم دریکجا جمع کند و مراقبت کند..
پیرمرد گفت: شوخی نمیکنم، اما حقیقت تلخ و دردناکیست.
آن دو باز شکاری🦉، چشمان منند، که باید با تلاش و کوشش از آنها مراقبت کنم.
آن دو خرگوش🐇 پاهای منند، که باید مراقب باشم بسوی گناه کشیده نشوند
آن دو عقاب🦅 نیز، دستان منند، که باید آنها را به کارکردن، آموزش دهم تا خرج خودم و خرج دیگر برادران نیازمندم را مهیا کنم.
آن مار🐍، زبان من است، که مدام باید آنرا دربند کنم تا مبادا کلام ناشایستی از او، سر بزند..
شیر🦁، قلب من است که با وی همیشه درنبردم که مبادا کارهای شروری از وی سرزند و آن بیمار، جسم و جان من است، که محتاج هوشیاری، مراقبت و آگاهی من دارد.
این کار روزانه من است که اینچنین مرا رنجور کرده، و امانم را بریده.
#داستان
#بصائرحسینیه_ایران
#basaerehoseiniyeh
اینجا ایران است، سرزمین دختران، پسران، مردان و زنان قوی، غیرتمند، باحیا، عزتمند، ولایی و آمادهکنندههای زمینههای ظهور
┈••✾•🌿🌺🌿•✾••┈
✅ ایتا، سࢪوش، بله، گپ، روبیکا، آیگپ، شاد، آپاࢪات، هوࢪسا، پاتوق، ویسگوݩ، باهم، نزدیکا، ویࢪاستے و تلگࢪام با 👇
᳆᳆᳆᳆᳆᳆᳆᳆᳆᳆᳆᳆᳆᳆
🆔 @basaerehoseiniyeh
"برکت مهمان"
زنی بود که مهمان دوست نداشت...!!
روزی همسر او به نزد "حضرت محمد (صل الله علیه و آله وسلم)" میرود و بازگو میکند که همسر من مهمان دوست ندارد...!!!
حضرت محمد به مرد میگوید:
برو و به همسرت بگو من فردا مهمان شما هستم...
فردای آنرور حضرت محمد مهمان آن زن و مرد میشود...
هنگام رفتن از آن خانه زن میبیند که پشت عبای حضرت محمد (ص) پر از مار و عقرب است...
زن فریاد میزند یا محمد(ص)
عبای خود را بیرون بیاورید...
حضرت محمد (ص)* می فرمایند؛
اینها "قضا و بلای" خانه شما است که من می برم...
"پس مهمان حبیب خداست و از روزی اهل خانه کم نمیشود و قضا و بلای اهل خانه را با خود می برد..."
#داستان
#بصائرحسینیه_ایران
#basaerehoseiniyeh
اینجا ایران است، سرزمین دختران، پسران، مردان و زنان قوی، غیرتمند، باحیا، عزتمند، ولایی و آمادهکنندههای زمینههای ظهور
┈••✾•🌿🌺🌿•✾••┈
✅ ایتا، سࢪوش، بله، گپ، روبیکا، آیگپ، شاد، آپاࢪات، هوࢪسا، پاتوق، ویسگوݩ، باهم، نزدیکا، ویࢪاستے و تلگࢪام با 👇
᳆᳆᳆᳆᳆᳆᳆᳆᳆᳆᳆᳆᳆᳆
🆔 @basaerehoseiniyeh
8.72M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#داستان تکان دهنده
از دستش ندید😍😍😍
#مراغه
#الّلهُــمَّعَجِّــلْلِوَلِیِّکَــــالْفَــرجَّ 🤲🕊🕊
#ما_سرباز_آقا_امام_زمانیم
گروه لشکر دختران آقا امام زمان(عج) استان آذربایجان شرقی
گاهی وقتها مشاجره با یک احمق
ما را هم احمق جلوه می دهد...
#داستان
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج 🤲🕊🕊
#ما_سرباز_آقا_امام_زمانیم
#مدیر_زهرا_رضوی
#مشهد
#استان_خراسان_رضوی
گروه لشکر دختران آقا امام زمان(عج) استان خوزستان در پیامرسان شاد
مجموعهی فرهنگی، هنری و آموزشی ثریا
@basaerehoseiniyeh
8.42M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💥#داستان لینا لونا و #حجاب
💥#حجتالاسلام_راجی
#حجاب_عفاف
#بصائرحسینیه_ایران
#basaerehoseiniyeh
اینجا ایران است، سرزمین دختران، پسران، مردان و زنان قوی، غیرتمند، باحیا، عزتمند، ولایی و آمادهکنندههای زمینههای ظهور
┈••✾•🌿🌺🌿•✾••┈
✅ ایتا، سࢪوش، بله، گپ، روبیکا، آیگپ، شاد، آپاࢪات، هوࢪسا، پاتوق، ویسگوݩ، باهم، نزدیکا، ویࢪاستے و تلگࢪام با 👇
᳆᳆᳆᳆᳆᳆᳆᳆᳆᳆᳆᳆᳆᳆
🆔 @basaerehoseiniyeh
•
•
•
داشتمجدول📰حلمےکردم✍🏻، یکجاگیرکردم🧐 "حَلّٰالمشکلاتاست؛ سہحرفی"
پدرم👨🏻💼گفت: معلومہ، «پول💸»
گفتم: نه،جوردرنمیاد🤷🏻♂
مادرم🧕🏻گفت: پسبنویس «طلا💎»
گفتم: نہ،بازمنمیشہ . .😕
تازهعروس مجلسگفت: «عشق❤»
گفتم : اینمنمیشہ😊
دامادمون🤵🏻گفت: «وام📨»
گفتم : نہ .
داداشمکہتازهازسربازی👮🏻♂آمدهگفت: «کار👨🏻🔧» گفتم : نُچ🙄
مادربزرگم گفت: ننه،بنویس«عُمْر»
گفتم: نه، نمیخوره
هرکسےدرمانِ💊💉دردِخودشرامیگفت،
یقینداشتمدرجواباینسؤال،
پابرهنهمیگوید «کفش👟»
نابینامیگوید «نور☀»
ناشنوامیگوید «صدا🗣»
لالمیگوید «حرف»
کشاورز میگوید<<برف🌨>>
و . . .
اماهیچکدامجوابکاملےنبود :)💔!
جواب«فَرَج»بودوماهنوزباورماننشده؛...
اللهم عجل لولیک الفرج
#داستان
#ܝߺ̈ߺߺࡋܢߺ߭ࡏަܝ
#امام_زمانی
ـ ـ ـ ــــــــــــــــ⊰𑁍⊱ــــــــــــــــ ـ ـ ـ
♡┅┄┅┄↫╗ ھََََواتو اََََز جُُُُُمعھِِِِ گِِِِرفتَََََم ،اَمآ... جُُُُُمعہِِِِِ گُُُمت کَََََردھِِِِِِ خودِِِِِِش...کُُُُُجایے ╚↬┄┅┄┅ ♡
#گروه_منتظران_ظهور
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
#مدیر_زینب_صبور
مجموعهی فرهنگی، هنری و آموزشی ثریا
┏━━━━━━━━━♡┓
@basaerehoseiniyeh
┗━━━━━━━━━♡┛
🌸🍃﷽🍃🌸
✍ لباس نو! بخور پلو!
یکی از روشهای قرآن اینه که با #داستان مطلبی رو شروع و بیان میکنه!
منم داستانی میخوام بگم که البته شاید شنیده باشید اما بازم تکرارش خالی از لطف نیست☺️👇
👤بهلول با #لباس کهنه به مهمونی رفت و بالای مجلس نشست.
👥 مهمونها انقدر گفتند:
یهخورده پایینتر، یهخورده پایینتر!!!
تا اینکه بهلول دَمِ در و پیش کفشها غذا خورد.🍛👞🤦♂
🗓 بعد از چند روز، دوباره دعوت شد. ولی این دفعه با #لباس نو به مهمونی رفت.🤵♂
هر کس از در وارد میشد میگفت: چرا اینجا نشستی؟! بفرمایید بالاتر!!! 💁♂💁♂
وقتی شام آوردند 🍽 بهلول غذا رو در آستینش ریخت و مرتب میگفت:
❗️لباس نو! بخور پلو! 🍗🍛💁♂
😳 مردم تعجب کردند، گفتند:
😧 این چه کاریه که میکنی؟
👤بهلول گفت:
➖من همون شخصی هستم که فلان شب کسی به من اعتنایی نکرد و دَم در غذا خوردم🤦♂
پس این همه تشریفات و احترام، مال من نیست، مال #لباس من است پس جا داره که به لباسم غذا بدم! 👔😁
🔺#داستان بالا رو گفتم که بگم؛
👇👇
➖وقتی به جای توجه به شخصیت خودِ #دختر، به #لباس و ظاهر و آرایش اون توجه میشه،💄💅 یعنی در فرهنگ غربگرایان، یه جور کوتاهفکری و #نابینایی وجود داره❗️
🔚 و این ندیدن ارزشِ واقعیِ #دختر، باعث میشه #دختر در حد یک #کالا و #لباس و لوازم آرایش پایین آورده بشه❗️😱
✅ اما اسلام جایگاه والای خود #دختران رو متذکر میشه و برای #کرامات و هویت انسانی اونها ارزش قائل میشه.
☝️در اینصورت #زن همیشه مورد احترام و ارزشمند است حتی اگر سالمند باشه و از ریخت و قیافه افتاده باشه❗️ 👵
👇👇
💯 امروز وظیفهی پدران و مادران مسلمان، #تربیت دخترانی است که #هویّت والای زن اسلامی رو چنان زنده کنند که دنیا رو به خودشون جلب کنند.👌
👈مثل مریم(س)، #دختر عمران(ع)
👈مثل فاطمه(س)، #دختر پیامبر(ص)
👈مثل زینب(س)، #دختر حضرت علی(ع)
👈مثل معصومه(س)، #دختر موسیبن جعفر(ع)🌷
✅ گرانبهاییِ #دختران، به خاطر عمل زیبایی و لباس فاخر مُدِ روز و لوازم آرایش💄نیست که اگر روزی بدون اینها در جامعه ظاهر شدند، خیال کنند ارزشی ندارند و تاریخ مصرفشون تموم شده .❌⌛️
⬇️ سخنانی از جنس نور
#بصائرحسینیه_ایران
#basaerehoseiniyeh
اینجا ایران است، سرزمین دختران، پسران، مردان و زنان قوی، غیرتمند، باحیا، عزتمند، ولایی و آمادهکنندههای زمینههای ظهور
┈••✾•🌿🌺🌿•✾••┈
✅ ایتا، سࢪوش، بله، گپ، روبیکا، آیگپ، شاد، آپاࢪات، هوࢪسا، پاتوق، ویسگوݩ، باهم، نزدیکا، ویࢪاستے و تلگࢪام با 👇
᳆᳆᳆᳆᳆᳆᳆᳆᳆᳆᳆᳆᳆᳆
🆔 @basaerehoseiniyeh
#داستان زیبا....
«جوان کافری عاشق دختر عمویش شد،عمویش یکی از رؤسای قبایل عرب بود.
جوان کافر رفت پیش عمو و گفت: عموجان من عاشق دخترت شدهام آمدم برای خواستگاری....
عموگفت:حرفی نیست ولی مهر دختر من سنگین است...!
جوان کافر گفت:عموجان هرچه باشد من میپذیرم.
عموگفت:در شهر بدیها (مدینه)
دشمنی دارم که باید سر او را برایم بیاوری آنوقت دختر از آن تو...!!
جوان کافر گفت:عمو جان این دشمن تو اسمش چیست...؟!
عمو گفت :اسم زیاد دارد؛ ولی بیشتر او را به نام علیبن ابیطالب می شناسند...
جوان کافر فوراً اسب را زین کرد با شمشیر و نیزه و تیر و کمان و سنان راهی شهر بدیها (مدینه) شد...
به بالای تپّهی شهر که رسید دید در نخلستان جوان عربی در حال باغبانی و بیل زدن است. به نزدیک جوان عرب رفت.
گفت:ای مرد عرب تو علی را میشناسی ...؟!
جوان عرب گفت: تو را با علی چهکار است...؟!
جوان کافر گفت :آمدهام سرش را برای عمویم که رئیس و بزرگ قبیلهمان است ببرم چون مهر دخترش کرده است...!
جوان عرب گفت: تو حریف علی نمیشوی ...!!
جوان کافر گفت :مگر علی را میشناسی ...؟!
جوان عرب گفت :بله من هر روز با او هستم و هر روز او را میبینم..!
جوان کافر گفت : مگر علی چه هیبتی دارد که من نتوانم سر او رااز تن جدا کنم...؟!
جوان عرب گفت:قدی دارد به اندازهی قد من هیکلی همهیکل من...!
جوان کافر گفت:خب اگر مثل تو باشد که مشکلی نیست...!!
مرد عرب گفت:اول باید بتوانی من را شکست بدهی تا علی را به تو نشان بدهم...!!
خب حالا چی برای شکست علی داری...؟!
جوان کافر گفت:شمشیر و تیر و کمان و سنان...!!
جوان عرب گفت:پس آماده باش..
جوان کافر خندهای بلند کرد و گفت: تو با این بیل میخواهی مرا شکست دهی ...؟! پس آماده باش..شمشیر را از نیام کشید.
جوان کافر گفت: اسمت چیست...؟!
مرد جوان عرب جواب داد عبدالله...!!
(بندهی خدا) و
پرسید نام تو چیست...؟!
گفت:فتاح ،و با شمشیر به عبدالله حمله کرد...
عبدالله در یک چشم بههم زدن کتف و بازوی جوان کافر را گرفت و به آسمان بلند کرد و به زمین زد وبا خنجر خود جوان کافر خواست تا او را بکشد که دید اشک از چشمهای جوان کافر جاری شد...
جوان عرب گفت: چرا گریه میکنی...؟!
جوان کافر گفت: من عاشق دختر عمویم بودم آمده بودم تا سر علی را ببرم برای عمویم تا دخترش را به من بدهد حالا دارم به دست تو کشته میشوم...
مرد عرب جوان کافر را بلند کرد و گفت: بیا با این شمشیر سر مرا ببُر و برای عمویت ببَر...!!
جوان کافر گفت :مگر تو کی هستی ...؟!
جوان عرب گفت منم (( اسدالله الغالب علیبن ابیطالب )) که اگر بتوانم دل بندهای از بندگان خدا را شاد کنم؛ حاضرم سر من مِهر دخترعمویت شود..!!!
جوان کافر بلند بلند زد زیر گریه و به پای مولای دو عالم افتاد و گفت :من میخواهم از امروز غلام تو شوم یاعلی
پس فتاح شد👇👇👇
قنبر غلام علیبن ابیطالب...
▫️یاعلی! تو که برای رسیدن جوانی کافر به آرزویش سر هدیه کردی ...
▫️یا علی! ما دوستداران تو مدتیاست گرفتار انواع مشکلات اقتصادی درجامعه شده ایم تورا به حق همان غلامت قنبر دستهای ما را هم بگیر...
✴️ بر جمال پر نور مولا امیرالمؤمنین علی (علیه السّلام )صلوات...🍃🤝
حالا این فضیلت مولا علی علیهالسلام را بخوانید و هم ارسال کنید تا در ثواب نشرش شریک باشید.
افتخار کنید که شیعه امیرالمؤمنین علی علیه السلام هستید.
نشردهید به عشق مولا هرچندکه مطلب تکراری باشد قشنگ هست👌 »
꧁꧂🌿꧁꧂🌿꧁꧂
#بصائرحسینیه_ایران
#basaerehoseiniyeh
اینجا ایران است، سرزمین دختران، پسران، مردان و زنان قوی، غیرتمند، باحیا، عزتمند، ولایی و آمادهکنندههای زمینههای ظهور
┈••✾•🌿🌺🌿•✾••┈
✅ ایتا، سࢪوش، بله، گپ، روبیکا، آیگپ، شاد، آپاࢪات، هوࢪسا، پاتوق، ویسگوݩ، باهم، نزدیکا، ویࢪاستے و تلگࢪام با 👇
᳆᳆᳆᳆᳆᳆᳆᳆᳆᳆᳆᳆᳆᳆
🆔 @basaerehoseiniyeh
#داستان
مردی فرزانه و حکیم، پیشۀ او آهنگری بود. هرزگاهی پیرمردی نزد او برای گدایی میآمد و از مرد آهنگر سکهای میگرفت. روزی آهنگر به او گفت: من به دو شرط هر روز به تو سکه میدهم.
شرط اول این که، هر روز اول وقت طلوع خورشید، اینجا باشی، و شرط دوم، هر روز به تو دو سکه خواهم داد یکی برای توست و دیگری را باید به نیازمندی ببخشی. گدا شرط را پذیرفت. هر روز اول وقت نزد آهنگر حاضر میشد دو سکه میگرفت و میرفت.
شاگرد آهنگر به استاد گفت: از کجا معلوم به قول خودش عمل کند و سکه دیگر را به نیازمندی ببخشد؟ استاد گفت: بزودی معلوم خواهد شد. یک ماه گذشت، گدا هر روز در مغازه حاضر میشد. آهنگر گفـت: از فردا دیگر نیا! گدا گفت: مردی چون تو نشاید که قول خود را بشکنی... آهنگر گفت: من قول نشکستم، تو شکستی... تو هر دو سکه را خرج خود کردی... گدا گفت: از کجا چنین سخنی را میگویی؟ مرد گفت: اگر آن سکهها را بخشیده بودی خداوند تو را روزی میداد و دیگر سراغ من نمی آمدی... این چنین شد که گدا از شرم برای همیشه از مغازه آهنگر فاصله گرفت.
#بصائرحسینیه_ایران
@basaerehoseiniyeh
🍃🌹🇮🇷✌️🇮🇷🌹🍃
#داستان
السلام علیک یا ثارالله"ع"
🚨آن چای را با دست خودم ریخته بودم.
مرحوم حجتالاسلاموالمسلمین سید محمد کوثری، پیرغلام حضرت اباعبدالله علیهالسلام که مداحی و نوحهسرایی او در محضر امام خمینی شهرت ویژهای دارد، نقل میکند که؛ یکی از روزهای ماه محرم برای حضور در مراسم عزاداری از خانه، خارج شدم. در میانه راه کودکانی را دیدم که موکب کوچکی زده بودند و اصرار کردند برایشان روضه بخوانم. اول قبول نکردم ولی با اصرار آنها به موکبشان وارد شدم و روی منبری که با رویهم گذاشتن آجر ساخته بودند، نشستم و چند بیتی برایشان خواندم.
برایم چای آوردند و من که از نوشیدن آن اکراه داشتم، بیآنکه متوجه شوند، چای را در گوشهای ریختم و با تشکر از کودکان خداحافظی کردم و به سراغ مجالس عزای معتبری که وعده داده بودم رفتم.
مرحوم کوثری میگوید؛ آن شب وقتی به خانه رسیدم، دیر وقت بود و با خستگی به خواب رفتم. در عالم رؤیا حضرت فاطمه زهرا سلاماللهعلیها را دیدم که روی به من کرده و فرمودند: «آقای کوثری! تنها روضهای که از تو قبول شد، همان چند بیتی بود که برای آن کودکان خواندی». و در ادامه گفتند: «چرا آن چای را دور ریختی؟ من آن چای را با دست خودم برایت ریخته بودم».😭😭😭
#بصائرحسینیه_ایران
@basaerehoseiniyeh