خیلی جدی برگشته میگه
حالا مگه تو باشگاه چیکار کردی که خستهای؟
هیچی عزیز دلم هیچی
دراز کشیدم استاد بادم زده تازه از اونجا تا خونهرم پیاده نیومدم راننده شخصیم رسوندتم.
اه
هدایت شده از من و راههای نرفته🇵🇸
از صبح حس زشت بودن تمام انرژیمو گرفته
فقط دلم میخواد یک گوشه بشینم و گریه کنم
بدون اینکه حتی خواستگار داشته باشم، خیلی جدی نشستم برنامه ریزی کردم که بعد از بچه دار شدن، دو سال سرکار نمیرم و بجاش با هزینه کمتر از مهد کودک بچه های دوستام رو نگه میدارم که اونا برن سر کار.
بعد تازه این دوستایی که میخوام بچه هاشون نگه دارمم هیچکدوم سر زندگیشون نیستن.
روز به روز دارم عجیب تر میشم.
سال ۹۸ یه سررسید خریدم و سعی کردم هرروز یه چیز کوتاه از روزم رو توش بنویسم.
خیلی از روزها خالی بود، خصوصا نزدیک به اواخر سال.
موقع خوندن بعضی از چیزایی که نوشته بودم مثل همین صفحه، صحنههای اون روز از جلو چشمم رد میشدن.
چقدر تو نوشته ها خاطره ها حس خوب بود.
چقدر اسکل و احمق و نوجوون بودم🤌
خدای بزرگ
بنظرم اینکار بکنید بچه ها
بعدا خوندن این خاطرات حالتون خوب میکنه.
متاسفانه مدت خیلی زیادیه که خودم دیگه انجامش نمیدم.
اکسپلور باز میکنی
یه تعداد مثلا محجبه خوشگل موشگل آرایش کرده در حالی که پیرن بلند تنشونه، یکی یه دوربین گرفتن دستشون و همینجور که صدای همشون مثل همه و شبیه گوینده های رادیوعه دارن رو کلیپ حرف میزنن.
بابا یکم فرق کنید باهم
اقلا دو تاتون نقاشی بکشید
همه عکاس
همه گوینده
همه دختر مستقل
چه مسخره بازی ایه.
جدی فضای بلاگری این شکلی شده
همشون شبیه هم شدن
لباسای هم سبک، عکسای هم سبک پستای مثل هم.
مهمونیای شبیه به هم.
که چی واقعا؟