محکوم
امروز بعد از مدتها رفتم توییتر و پاییز شدم. این یاروآمریکاییه یکی از حامیان جدی فلسطین بود. ولی این
بعد کجا جالب میشه؟
میری میبینی حزباللهیا دارن درمورد پناهیان باهم دعوا میکنن:))))))
خودم هنوز کامل گوش ندادم
ولی با توجه به قسمتهایی که میخونم و تحلیلهایی که نوشته میشه رضایت از عملکرد تشکلها وجود نداره.
ولی جدای از شوخی من به سبب روابطی که طی چند ماه اخیر با بچههای بسیج داشتم به نکاتی رسیدم که دوست دارم مطرح کنم.
چند روزی که با بچههای بسیج گذروندم، متوجه شدم که واقعا با بچههای خوب و مشتیای طرفم.
حداقل اونایی که من دیدم که خیلی بچههای ماهی بودن. در حدی که بودن بینشون باعث میشد دلم بخواد آدم بهتری باشم.
مهربون، خوشمشرب، بامرام و کلا دوستداشتنی.
ولی همین آدمها وقتی وارد شخصیت اعتباری بسیجی میشدن دیگه برام دوستداشتنی نبودن.
یک بخشیش بخاطر اینه که دیگه صداقت رو تو رفتارشون احساس نمیکردم.
اگر چیزی میگفتن احساس میکردم بخاطر اینه که یه طوری من رو بکشونن سمت بسیج، نه بخاطر اینکه واقعا به من محبتی کردهباشن.
این شاید برداشت اشتباه من بوده اما میدیدم که دغدغهشون اینه که جوری رفتار کنن که مثلا ورودیهای جدید ترغیب شن بیان سمت این تشکیلات.
شدیداً این تمرکز بهم احساس عدم صداقت میده.
تو میخوای اون فرد بیاد سمت بسیج که چی بشه؟
پیش خودت بگی ایول من یه جذب موفق داشتم؟
اصلا همین نیروهایی که داری رو تاحالا چیکار کردی؟
نمیخوام بگم تلاش برای جذب آدمها به سمت تشکیلات بدهها. نه بد نیست.
اما انگار صرفا و فقط هدف جذب بود. درحالی که مثلا بنظر من این جذب باید یه وسیله باشه برای رسیدن به هدف بهتر.
مثلا ساختن یه دانشجوی قویتر.
خب الان اون دانشجو تو این تشکیلات ریخت و پاش بلاتکلیف قراره ساخته شه؟
چطوری؟
با شرکت تو جلساتی که مسئولش دو ساعت دیر میاد؟
با انجام یه سری کار سرباز کنی بدون تاثیر؟