روایت خدمت🇮🇷
🔹گزارش تصویری چهارمین شب فعالیت دانشجویان علوم پزشکی در تجمعات بیعت با رهبر معظم انقلاب
🔹به همت دانشجویان و همکاری اساتید موکب غربالگری فشارخون در کنار تجمعات شبانه شهر اراک برپا و ضمن غربالگری،نکات مهم و ضروری در هنگام حوادث به مردم ارائه میشود.
💠@jahadi_shahid_deris
💠@basij_aums
🔰دیدار و عیادت اعضای بسیج دانشجویی دانشگاه علوم پزشکی اراک
از خانواده محترم شهید جنگ رمضان:
شهید عزت الله بابایی🌺
#بسیج_دانشحویی
#ایستاده_ابد
💠@basij_aums
هدایت شده از بسیج دانشجویی استان مرکزی
🌹و ای بسا مردم هر محله ای در صورتیکه ممکن شود دیدار های سال نو خود را با تکریم شهدای همان محل آغاز نمایند.(حضرت آیت الله سید مجتبی خامنه ای)
🔹تکریم و ادای احترام به خانواده شهیدان
محمد بادران و احمد حسیبی
⏰وعده ما : پنجشنبه ۶ فروردین بعد از نماز ظهر
🔸حرکت قافله پیاده از مسجد ولایت(شهرک الغدیر) به سمت منزل شهیدان، تجمع و اهدای گل به خانواده شهدا
🔺 #یا_منتقم
💢 #وعده_صادق۴
💠 #قرارگاه_دانشجویی_جنگ_رمضان
🎓 #شهر_اراک
📡 #صریر
🇮🇷 #بسیج_دانشجویی_استان_مرکزی
🆔 @markazi_bso
🌹و ای بسا مردم هر محله ای در صورتیکه ممکن شود دیدار های سال نو خود را با تکریم شهدای همان محل آغاز نمایند.(حضرت آیت الله سید مجتبی خامنه ای)
🔹تکریم و ادای احترام به خانواده شهیدان جنگ رمضان
شهیدان دهقان(شهادت خانوادگی)
💠 وعده ما: یکشنبه ۹ فروردین
⏰ ساعت ۱۴
🔸حرکت قافله پیاده از میدان راه آهن به سمت منزل شهیدان، تجمع و اهدای گل به خانواده شهدا
🔺 #یا_منتقم
💢 #وعده_صادق۴
💠 #قرارگاه_دانشجویی_جنگ_رمضان
🎓 #شهر_اراک
📡 #صریر
🇮🇷 #بسیج_دانشجویی_استان_مرکزی
🆔 @markazi_bso
بسم الله الرحمن الرحیم
من المومنین رجال صدقوا ما عاهدوا الله علیه
فمنهم من قضی نحبه، و منهم من ینتظر
و ما بدلوا تبدیلا
شهادت روایتگر عرصه دفاع مقدس، خادم الشهدا استان مرکزی،شهید
پاسدار حسین امیدوار را خدمت روح بلند آن شهید تبریک و خدمت خانواده محترم ایشان و مردم مجاهد استان تسلیت عرض می کنیم.
#بسیج_دانشجویی
💠@basij_aums
هدایت شده از بسیج دانشجویی استان مرکزی
🔻 دختر سه ساله شهید جنگ رمضان شهید حسین امیدواری
«بابام مال خودمه دعا کردم شهید بشه بره پیش آقا شهیدمون...»
🔺 #یا_منتقم
💢 #وعده_صادق۴
💠 #جنگ_رمضان
🎓 #شهر_اراک
📡 #صریر
🇮🇷 #بسیج_دانشجویی_استان_مرکزی
🆔 @markazi_bso
بسیج دانشجویی علوم پزشکی اراک
سلام بابا حسین! حالت خوبه؟
کجایی باباجونم؟ به مقصد رسیدی؟
تو راه که اذیت نشدی؟
چقدر بار غمت سنگین بود بابا...
چقدر قصه گفتی و اشک ریختی...
هر قطره اشکت یه غم از دلت برمیداشت، نه؟
آخه انقدر اشک ریختی و خادم شهدا بودی که سبکبار شدی، سبکبال شدی و پر زدی پیششون...🕊
بابایی!
یادته شبا چقدر برام قصه میگفتی؟
یادته با دستات، موهامو نوازش میکردی؟
بابایی حالا چند روزه نمیذارم هیچکس به موهام دست بزنه، آخه دستاشون مثل دست تو گرم نیست و دلم گرم نمیشه؛ دارم یخ میزنم از سردی نبودنت...💔
باباحسین! ما همهمون یادمونه ک عاشق قصهگویی بودی
مخصوصا از شهدا...
اما یه چیزی بگم دعوام نمیکنی بابا؟
باباجون ای کاش انقدر قصه دوست نداشتی!
ای کاش زندگیتو از قصهها پر نمیکردی!
میدونی چرا؟
آخه انقدر عاشق قصه بودی که خودت هم حالا جزئی از قصهها شدی...📜
ولی غصه نخوریا!
حالا همه دارن راهتو ادامه میدن...
همه دارن قصههای تو رو روایت میکنن...
بابا ای کاش شهید حسین امیدواری رو انقدر دوست نداشتی و مدام به یادش نبودی!
یادمه همیشه میگفتی اسم من، اسم شهیده اما خودم هنوز شهید نشدم!🇮🇷
بابایی هرکی ندونه من که خوب میدونم،
من که میدونم خدا چقدر دوستت داشت،
چقدر ازش خواهش کردی و براش بندگی کردی،
که آخرم خدا مثل گل لاله از زندگیمون تو رو چید...🥀
ولی بابایی با خودت نگفتی بعد تو چی به روز من میاد؟
نگفتی کوثر ۴سالهی من، شبا بدون بابا و قصههاش چه جوری خوابش ببره؟
بابایی خیلی دلم برای بغلت تنگ شده..
مامان خیلی غصه میخوره،
ولی اشکالی نداره بابا،
غصه نخوری،
من خودم حواسم بهش هست!
نینیمون تو رو ندیده ولی من که تو رو میشناسم،
من که میدونم میخواستی از روز اول برا نینیمون قصه بخونی،
ولی دشمنامون نذاشتن بابا...
حالا من باید به جای تو براش قصه بگم!
اما قصه من با قصههای تو فرق داره باباجونم!
قصهی من قراره از قهرمان زندگیم باشه،
من قراره قصه پرپر شدن کوه استوار زندگیمو براش تعریف کنم،
میخوام براش بگم چطور مثل شهید زندگی کردی،
میخوام براش بگم چقدر برای مجتبی ۴روزه و خواهر ۳سالهش گریه کردی...😭
بابا حسین؟
میشه سوال منو جواب بدی؟
چه جوری دلت برای اون دختر ۳ساله انقدر لرزید و تو میدون شهدا براش گریه کردی، ولی دلت برای من نمیسوزه تا برگردی پیشم؟
نه بابایی، درست نیست ک میگن دخترا حسودن، من حسود نیستم به خدا،
من فقط دلم شکسته،
دلم شکسته که بابا ندارم...
آخه بعدا بابای دوستام میان مدرسه دنبالشون، ولی بابای من دیگه قرار نیست بیاد دنبالم...
آخه دخترای همسنم میخوان برام تعریف کنن که با باباهاشون رفتن شهربازی، ولی بابای من هیچوقت نمیاد تا منو ببره تفریح...🥹
بابا حسین تو برای دختر ۳ساله اشک ریختی ولی رفتی پیشش،
حالا از این به بعد میتونی برای اون قصه بگی،
اشکالی نداره بابا،
ولی من چی کار کنم؟ منم دارم برات اشک میریزم ولی نمیتونم بیام پیشت...
من بغل کی برم واسم پدری کنه؟
بابا حسین تو نمیدونستی مگه ما دخترا بابایی هستیم؟
من چطور از اول زندگیم غمتو به دوش بکشم؟
کی قراره ببینمت بابا؟
مگه قرار نبود هرجای خوشگلی رفتی منم ببری؟
تو که میدونستی بهشت چقدر خوشگله، چرا تنهایی رفتی عاخه؟
خیلی دلم برات تنگه باباجونم😭
بابایی من هرچقدر اشکای مامانبزرگ و بابابزرگ رو پاک میکنم فایده نداره،
هی ازت قصه میگن...
هی یادشون میاد زندگیت چقدر داستانای قشنگی داره...
میشه خودت آرومشون کنی؟
دلشون طاقت این همه غم و دوری نداره!
میگن شهیدا میتونن واسه مردم دعا کنن و پیش خدا سفارششون کنن...
بابایی تو که می تونی، تو که بلدی، میشه از غصههای ما هم برای خدا بگی؟ میشه بخوای کمکمون کنه دووم بیاریم بدون تو؟💔
بابا حسین مظلومم!
به من گفتی من میرم آدما رو از زیر آوار نجات بدم و برگردم،
پس چی شد بابا؟
اونا شهید شده بودن، تو هم مثل همیشه دوباره غصه خوردی که جا موندی و شهادت نصیبت نشده هنوز...
اونا هم گفتن بذار ما کمکش کنیم، بذار از زیر آوار دنیا نجاتش بدیم و بیاد پیش ما...
آخه بابایی من که میدونم این دنیا مثل آوار روی سرت بود، حق تو فقط بهشته بابای مظلوم من، حسین!🕊
✍ زهرا حیدری
#شهید_حسین_امیدواری
#شهید_سرزمین_افتاب
#بسیج_دانشجویی
💠 @basij_aums