eitaa logo
کانون بسیج پیشکسوتان شهرستان اردبیل
79 دنبال‌کننده
319 عکس
203 ویدیو
1 فایل
کانون بسیج پیشکسوتان شهرستان اردبیل
مشاهده در ایتا
دانلود
💢در صفین نوجوانی نقاب زده ناگهان چون تیری از چله کمان جبهه امیرالمومنین رها شد و خود را به صحنه نبرد رساند جز مولا علی هیچکس نه از جبهه دشمن و نه از اردوگاه دوست نمیدانست که این نوجوان نقاب چهره کیست؟! آنانکه از چشم سن و سال را میسنجیدند گفتند که بین ۱۲ تا ۱۴ سال ... آنانکه از هیکل و جثه پی به سن و سال میبردند گفتند : حدود ۱۷ سال ... ⭕اما جوان نقاب زده که همه را به اشتباه انداخته بود چون جنگجویان کهنه کار به دور میدان چرخ میخورد و مبارز میطلبید چالاکی نوجوان حکمی بود... شهامتش حکمی دیگر ... هیچکس از جبهه مخالف پا پیش نمیگذاشت! معاویه به ابوشعثا گفت برو و کار این سوار را بساز ابوشعثا گفت اهل شام مرا حریف هزار سوار میدانند! دون شأن من است جنگ تن به تن با این تک سوار 😡 یکی از هفت پسرم را میفرستم تا سرش را برایت بیاورد پسرجوان ابوشعثا به محض ورود به کارزار با شمشیر نوجوان به دو نیم شد و آه از نهاد ابوشعثا برخاست دومین فرزند را به خونخواهی اولی فرستاد دومی نیز بی آنکه مجال جنگیدن پیدا کند جنازه‌اش در کنار جنازه برادر قرار گرفت... سوم و چهارم و پنجم هم... لحظه به لحظه غریو شگفتی و شادی در لشکر امیر المومنین اوج میگرفت و در جبهه‌ دشمن سکوت و حیرت و بهت و مصیبت لحظه به لحظه سنگین‌تر میشد ... ❌ وقتی ششمین و هفتمین پسر ابوشعثا هم به درک واصل شدند از جبهه دشمن نیز تحسین به هوا برخاست‼️ و آن چنان خشم و غیرت ابوشعثا را به جوش آورد که به معاویه گفت : تکه تکه‌اش میکنم و از جا کنده شد و با چشمانی خون گرفته و توانی صد چندان خود را به عرصه نبرد رساند دست سوار اما انگار تازه گرم شده بود چون شیری که روباه را به بازی بگیرد ابوشعثا را لحظاتی به تلاطم وا داشت و در لحظه و آنی سر ابوشعثا را پیش پای اسبش انداخت و بدن خونینش را به خاک نشاند چنان ترس و وحشت لشکر معاویه را فرا گرفته بود که هیچکس حتی جرأت جمع کردن جنازه های آل ابوشعثا را به خود راه نمیداد ⭕ نوجوان به قلب جبهه دوست بازگشت ... آن زمان که مولاعلی او را در آغوش گرفت و نقاب از چهره اش برداشت تا عرق از پیشانی‌اش پاک کند و روی ماهش را ببوسد.... تازه فهمیدند که او ... عباس ‌بن علی است نه علمدارِسپاهم که سپاهم بودی تا تو پاشیده شدی لشکر من ریخت به هم مادرم آمده بالای تن بی دستت از به هم ریختنت مادر من ریخت به هم قبل از آنی که تنم زیر سم اسب رود ازتماشای تنت پیکر من ریخت به هم صحبت از معجر زینب شده از جا برخیز حرف معجر شده و خواهر من ریخت به هم
✍شهید سلیمانی: خدایا ؛ثروت چشمانم ، گوهر اشک بر حسینِ فاطمه است 📚فرازی از وصیتنامه ▪️اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ ▪️ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ ▪️ عَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ ▪️وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَیْنِ
بازرسی بدنی اشرف غنی ،رئیس جمهورافغانستان؛ درخاک خودش، برای ملاقات با ترامپ صدام.حسنی مبارک. قذافی.بن علی. وحالا اشرف غنی...همگی چه نقطه مشترکی باهم دارند؟! اعتماد به آمریکا!!!!!!!!!!
🔴 *عزاداری زنان و مردان ایزدی* *شمال و شرق عراق برای امام *حسین* *علیه السلام** 🔴 *_این زنان مسلمان نیستند_* آنان ازراه دور آمده اند *انها مدتها ،اسیر داعش بودند* و با *خون شهدای مدافع حرم آزاد شدند* . گفته اند شما بنام حسین و زینب ، مارا از دست داعش نجات دادید آمده ایم برای حسین شما، *عزاداری* کنیم.مشابه همین مطلب در سوریه اتفاق داده بردیوارکلیسایی نوشته شده *ای مریم مقدس آسوده* *باش که فرزندان زهرا(س) ما را ازدست داعش نجات دادند* ، *_دورودبرشهدای مدافع حرم_* *بویژه سیدالشهداء مدافعین حرم شهیدسلیمانی و ابومهدی المهندس* گروه بین الحرمین
بیچاره کارگردان گاندو چطوری به ما بفهمونه این خائن توی سریال ، حسین فریدونه
💠 خاطره‌ای زیبا از مسوول مشاوره زندانیان ⬅️ روحانی مسئول مشاوره به زندانیان محکوم ‌به اعدام در زندان رجایی شهر خاطره جالبی دارد: 🔸حدود ۲۳ سال پیش جوانی که تازه به تهران آمده بوده در یک کبابی مشغول کار می‌شود، ‌شبی پس از تمام شدن کار، صاحب کبابی دخل آن روز را جمع می‌کند و می‌رود در بالکن مغازه تا استراحت کند. درآمد آن روز کبابی، شاگرد جوان را وسوسه می‌کند و در جریان سرقت پول‌ها، صاحب مغازه به قتل می‌رسد. او متواری می‌شود؛ اما مدتی بعد، دستگیرش می‌کنند و به اینجا منتقل می‌شود. 🔸حکم قصاص جوان صادر می‌شود، اما اجرای آن حدود ۱۸-۱۷ سال به طول می‌انجامد؛ می‌گویند شاگرد جوان در طول این مدت حسابی تغییر کرده بود و به‌ قول‌ معروف پوست‌ انداخته و اصلاح‌ شده بود. آن‌قدر تغییر کرده بود که همه زندانی‌ها قلبا دوستش داشتند. 🔸پس از این ۱۸-۱۷ سال، خانواده مقتول که آذری‌ بودند، برای اجرای حکم می‌آیند؛ همسر مقتول و سه دختر و ۷ پسرش آمدند و در دفتر نشستند، فضا سنگین بود و من با مقدمه‌چینی و شرح احوالات فعلی قاتل، از اولیای دم خواستم که از قصاص صرف‌نظر کنند. همسر مقتول گفت: "من قصاص را به پسر بزرگم واگذار کرده‌ام" و پسر بزرگ هم گفت که قصاص به کوچک‌ترین برادرمان واگذار شده است. به‌هرحال برادر کوچک‌تر هم زیر بار نرفت و گفت :"اگر همه برادر و خواهرهایم هم از قصاص بگذرند، من از قصاص نمی‌گذرم؛ زمانی که پدرم به قتل رسید من خیلی بچه بودم و این سال‌ها، یتیم بودم و واقعاً سختی کشیدم." 🔸به‌هرحال روی اجرای حکم مصر بود. با خودم گفتم شاید اگر خود زندانی بیاید و با آن‌ها روبه‌رو شود، چیزی بگوید که دلشان به رحم بیاید، بنابراین گفتم زندانی را بیاورند. یادم هست هوا به‌شدت سرد بود و قاتل هم تنها یک پیراهن نازک تنش بود؛ وقتی آمد رفت کنار شوفاژ کوچکی که در گوشه اتاق بود ایستاد به او گفتم اگر درخواستی داری بگو؛. او هم آرام رو به من کرد و گفت:"درخواستی ندارم." 🔸وقت کم بود و چاره دیگری نبود. مادر و یکی از دختران در دفتر ماندند و ۹ برادر و خواهر دیگر برای اجرای حکم وارد محوطه اجرای احکام شدند. جالب بود که مادرشان موقع خروج فرزندانش از دفتر به آن‌ها گفت که اگر از قصاص صرف‌نظر کنند شیرش را حلالشان نمی‌کند. به‌هرحال شاگرد قاتل، پای چوبه ایستاد همه‌چیز آماده اجرای حکم بود که در لحظه آخر او با همان آرامشش رو به اولیای دم کرد و گفت: "من یک خواسته دارم" من که منتظر چنین فرصتی بودم گفتم دست نگه‌ دارید تا آخرین خواسته‌اش را هم بگوید. 🔸 شاگرد قاتل، گفت: "۱۸ سال است که حکم قصاص من اجرا نشده و شما این مدت را تحمل کرده‌اید، حالا تنها ۹ روز تا محرم باقی‌مانده و تا تاسوعا، ۱۸ روز. می‌خواهم از شما خواهش کنم اگر امکان دارد علاوه بر این ۱۸ سال، ۱۸ روز دیگر هم به من فرصت بدهید. من سال‌هاست که سهمیه قند هر سالم را جمع می‌کنم و روز تاسوعا به نیت علیه السلام، شربت نذری به زندانی‌های عزادار می‌دهم. امسال هم سهمیه قندم را جمع کرده‌ام، اگر بگذارید من شربت امسالم را هم به نیت علیه السلام بدهم، هیچ خواسته دیگری ندارم. 🔸 حرف او که تمام شد فضا عوض شد. یک‌دفعه دیدم پسر کوچک مقتول منقلب شد، رویش را برگرداند و با بغض گفت من با ابوالفضل درنمی‌افتم من قصاص نمی‌کنم. برادرها و خواهرهای دیگرش هم با چشمان اشکبار به یکدیگر نگاه کردند و هیچ‌کس حاضر به اجرای حکم قصاص نشد. 🔸 وقتی از محل اجرای حکم به دفتر برگشتند، مادرشان گفت چه شد قصاص کردید؟ پسر بزرگ مقتول ماجرا را برای مادرش تعریف کرد. مادرشان هم به گریه افتاد و گفت به خدا اگر قصاص می‌کردید، شیرم را حلالتان نمی‌کردم. خلاصه ماجرا با اسم علیه السلام ختم به خیر شد و دل ۱۱ نفر با نام مبارک ایشان نرم شد و از خون قاتل پدرشان گذشتند. 🖤🚩السلام علیک یا 🚩🖤
انالله و انا الیه راجعون باکمال تاسف و تأثر اطلاع یافتیم، یکی دیگر از همکاران قدیمی و عزیزمان *«جناب سرهنگ پاسدار برادرحاج اسماعیل بابایی»؛* یکی از فرماندهان سپاه جماران(بیت امام) به دیار باقی شتافت. *👈💖 این پاسدار عزیز کسی بود که با هوشیاری و دقت در انجام وظیفه، نگذاشت* در سال ۱۳۶۰ ، *«منافق کشمیری»* کیف سامسونت حاوی مواد منفجره جاسازی شده را به جلسه ای در محضر امام منتقل و منفجر و جمع حاضر را بشهادت برساند. بطوریکه من از ایشان شنیدم . *مرحوم حاج احمد آقا تماس و اصرار داشت،* (البته از توطئه و فکر پلید این منافق خبر نداشت) که بگذارید *بیاید بالا داخل جلسه، چون ایشان یکی از همراهان آقای رجایی هستند و کیف شان حامل اسناد است* که من گفتم تا کیف ایشان را بازرسی نکنم نمی گذارم به جلسه ببرد، ( البته من به این ملحد گفتم شما خودتان می توانید جلسه بروید ولی باید کیف تان را بازرسی کنم که گفت من بدون کیف نمیروم و آخر الامر نگذاشتم وارد جلسه شود و برگشت ) لذا مرحوم حاج احمد آقا اختیار را به من داد و گفت هر طور وظایف شماست و صلاح می دانید عمل کنید. وی بعد از بشهادت رساندن رئیس جمهود و نخست وزیز، در مصاحبه ای با یکی از شبکه های رسانه ایی آمریکایی اعلام که من می خواستم جلسه ایی که با حضور امام ره تشکیل شد را منفجر کنم که با مقاومت و پافشاری یکی از پاسداران ، موفق نشدم. *لذا به روح این پاسدار عزیز و ایثارگر درود فرستاده و برای شادی روحش فاتحه ایی نثار می کنیم.* ✍️علی سهی 🏴🏴🏴🏴