🔴 *عزاداری زنان و مردان ایزدی* *شمال و شرق عراق برای امام *حسین* *علیه السلام** 🔴
*_این زنان مسلمان نیستند_*
آنان ازراه دور آمده اند
*انها مدتها ،اسیر داعش بودند* و با *خون شهدای مدافع حرم آزاد شدند* . گفته اند شما بنام حسین و زینب ، مارا از دست داعش نجات دادید آمده ایم برای حسین شما، *عزاداری* کنیم.مشابه همین مطلب در سوریه اتفاق داده بردیوارکلیسایی نوشته شده *ای مریم مقدس آسوده* *باش که فرزندان زهرا(س) ما را ازدست داعش نجات دادند* ، *_دورودبرشهدای مدافع حرم_* *بویژه سیدالشهداء مدافعین حرم شهیدسلیمانی و ابومهدی المهندس*
گروه بین الحرمین
💠 خاطرهای زیبا از مسوول مشاوره زندانیان
⬅️ روحانی مسئول مشاوره به زندانیان محکوم به اعدام در زندان رجایی شهر خاطره جالبی دارد:
🔸حدود ۲۳ سال پیش جوانی که تازه به تهران آمده بوده در یک کبابی مشغول کار میشود، شبی پس از تمام شدن کار، صاحب کبابی دخل آن روز را جمع میکند و میرود در بالکن مغازه تا استراحت کند. درآمد آن روز کبابی، شاگرد جوان را وسوسه میکند و در جریان سرقت پولها، صاحب مغازه به قتل میرسد. او متواری میشود؛ اما مدتی بعد، دستگیرش میکنند و به اینجا منتقل میشود.
🔸حکم قصاص جوان صادر
میشود، اما اجرای آن حدود ۱۸-۱۷ سال به طول میانجامد؛ میگویند شاگرد جوان در طول این مدت حسابی تغییر کرده بود و به قول معروف پوست انداخته و اصلاح شده بود. آنقدر تغییر کرده بود که همه زندانیها قلبا دوستش داشتند.
🔸پس از این ۱۸-۱۷ سال، خانواده مقتول که آذری بودند، برای اجرای حکم میآیند؛ همسر مقتول و سه دختر و ۷ پسرش آمدند و در دفتر نشستند، فضا سنگین بود و من با مقدمهچینی و شرح احوالات فعلی قاتل، از اولیای دم خواستم که از قصاص صرفنظر کنند. همسر مقتول گفت:
"من قصاص را به پسر بزرگم واگذار کردهام" و پسر بزرگ هم گفت که قصاص به کوچکترین برادرمان واگذار شده است. بههرحال برادر کوچکتر هم زیر بار نرفت و گفت :"اگر همه برادر و خواهرهایم هم از قصاص بگذرند، من از قصاص نمیگذرم؛ زمانی که پدرم به قتل رسید من خیلی بچه بودم و این سالها، یتیم بودم و واقعاً سختی کشیدم."
🔸بههرحال روی اجرای حکم مصر بود. با خودم گفتم شاید اگر خود زندانی بیاید و با آنها روبهرو شود، چیزی بگوید که دلشان به رحم بیاید، بنابراین گفتم زندانی را بیاورند. یادم هست هوا بهشدت سرد بود و قاتل هم تنها یک پیراهن نازک تنش بود؛ وقتی آمد رفت کنار شوفاژ کوچکی که در گوشه اتاق بود ایستاد به او گفتم اگر درخواستی داری بگو؛. او هم آرام رو به من کرد و گفت:"درخواستی ندارم."
🔸وقت کم بود و چاره دیگری نبود. مادر و یکی از دختران در دفتر ماندند و ۹ برادر و خواهر دیگر برای اجرای حکم وارد محوطه اجرای احکام شدند. جالب بود که مادرشان موقع خروج فرزندانش از دفتر به آنها گفت که اگر از قصاص صرفنظر کنند شیرش را حلالشان نمیکند. بههرحال شاگرد قاتل، پای چوبه ایستاد همهچیز آماده اجرای حکم بود که در لحظه آخر او با همان آرامشش رو به اولیای دم کرد و گفت: "من یک خواسته دارم" من که منتظر چنین فرصتی بودم گفتم دست نگه دارید تا آخرین خواستهاش را هم بگوید.
🔸 شاگرد قاتل، گفت: "۱۸ سال است که حکم قصاص من اجرا نشده و شما این مدت را تحمل کردهاید، حالا تنها ۹ روز تا محرم باقیمانده و تا تاسوعا، ۱۸ روز. میخواهم از شما خواهش کنم اگر امکان دارد علاوه بر این ۱۸ سال، ۱۸ روز دیگر هم به من فرصت بدهید.
من سالهاست که سهمیه قند هر سالم را جمع میکنم و روز تاسوعا به نیت #حضرت_عباس علیه السلام، شربت نذری به زندانیهای عزادار میدهم. امسال هم سهمیه قندم را جمع کردهام، اگر بگذارید من شربت امسالم را هم به نیت #حضرت_ابوالفضل علیه السلام بدهم، هیچ خواسته دیگری ندارم.
🔸 حرف او که تمام شد فضا عوض شد. یکدفعه دیدم پسر کوچک مقتول منقلب شد، رویش را برگرداند و با بغض گفت من با ابوالفضل درنمیافتم من قصاص نمیکنم. برادرها و خواهرهای دیگرش هم با چشمان اشکبار به یکدیگر نگاه کردند و هیچکس حاضر به اجرای حکم قصاص نشد.
🔸 وقتی از محل اجرای حکم به دفتر برگشتند، مادرشان گفت چه شد قصاص کردید؟ پسر بزرگ مقتول ماجرا را برای مادرش تعریف کرد. مادرشان هم به گریه افتاد و گفت به خدا اگر قصاص میکردید، شیرم را حلالتان نمیکردم.
خلاصه ماجرا با اسم #حضرت_عباس علیه السلام ختم به خیر شد و دل ۱۱ نفر با نام مبارک ایشان نرم شد و از خون قاتل پدرشان گذشتند.
🖤🚩السلام علیک یا #اباالفضلالعباس🚩🖤
انالله و انا الیه راجعون
باکمال تاسف و تأثر اطلاع یافتیم، یکی دیگر از همکاران قدیمی و عزیزمان *«جناب سرهنگ پاسدار برادرحاج اسماعیل بابایی»؛* یکی از فرماندهان سپاه جماران(بیت امام) به دیار باقی شتافت.
*👈💖 این پاسدار عزیز کسی بود که با هوشیاری و دقت در انجام وظیفه، نگذاشت* در سال ۱۳۶۰ ، *«منافق کشمیری»* کیف سامسونت حاوی مواد منفجره جاسازی شده را به جلسه ای در محضر امام منتقل و منفجر و جمع حاضر را بشهادت برساند.
بطوریکه من از ایشان شنیدم . *مرحوم حاج احمد آقا تماس و اصرار داشت،* (البته از توطئه و فکر پلید این منافق خبر نداشت) که بگذارید *بیاید بالا داخل جلسه، چون ایشان یکی از همراهان آقای رجایی هستند و کیف شان حامل اسناد است* که من گفتم تا کیف ایشان را بازرسی نکنم نمی گذارم به جلسه ببرد، ( البته من به این ملحد گفتم شما خودتان می توانید جلسه بروید ولی باید کیف تان را بازرسی کنم که گفت من بدون کیف نمیروم و آخر الامر نگذاشتم وارد جلسه شود و برگشت ) لذا مرحوم حاج احمد آقا اختیار را به من داد و گفت هر طور وظایف شماست و صلاح می دانید عمل کنید.
وی بعد از بشهادت رساندن رئیس جمهود و نخست وزیز، در مصاحبه ای با یکی از شبکه های رسانه ایی آمریکایی اعلام که من می خواستم جلسه ایی که با حضور امام ره تشکیل شد را منفجر کنم که با مقاومت و پافشاری یکی از پاسداران ، موفق نشدم.
*لذا به روح این پاسدار عزیز و ایثارگر درود فرستاده و برای شادی روحش فاتحه ایی نثار می کنیم.*
✍️علی سهی
🏴🏴🏴🏴
☀️اميرالمؤمنين عليه السلام فرمودند:
🔸بيچاره فرزند آدم!
اجلش پنهان، بيمارى هايش پوشيده، و اعمالش همه نوشته شده.
پشه اي او را آزار مى دهد، و جرعه اى گلوگيرش شده او را از پاى در آورد، و عرق كردنى او را بدبو سازد.
دانی که چرا خدا تو را داد دو دست
من معتقدم که اندر آن سری هست
یک دست برای انکه خویشتن داری
با دست دگر ز دیگران گیری دست.....