💠 *اثرات لقمه حرام در زندگی !*
🌹 *حضرت رسول خدا(ص) میفرماید:*
✍️ نمازکسی که لقمهاش حرام است تا چهل روز قبول نمیشود وتاچهل روز دعایش مستجاب نمی گردد وهر مقدار ازبدنش که باحرام پرورش یافته سزاوار آتش وسوختن است.
🌹 *امام صادق علیه السلام :*
✍️هر كس بخواهددعايش مستجاب شود،بايدكسب خود راحلال كند و حق مردم رابپردازد.
🌹 *امام هادى علیه السلام:*
✍️ به راستى كه حرام،افزايش نمى يابد واگر افزايش يابد،بركتى ندارد و اگرانفاق شود،پاداشى ندارد واگر بماند،توشه اى به سوى آتش خواهد بود.
حرام خواری وقساوت قلب ارتباطی تنگاتنگ باهم دارندکه اگرکسی حرام خوردقلبش سخت شده ودربرابرحق، نرمش نخواهد داشت!این همان سخنی است که امام حسین (ع)در روزعاشورابه سپاه کوفه فرمود: چون شکمهای شما ازحرام پر شده،کلام حق در شما اثر ندارد...
📗 *الكافی(ط-الاسلامیه)ج۵، ص۱۲۵*
پسین :
🟧تغییر چهره احمد دشتی فرماندار دیلم در دولت روحانی برای ماندن در دولت رییسی در استان بوشهر
🟧باور می کنید دو فردی که در این تصویر است یک نفر است؟ باور میکنید که ایشان یعنی آقای احمد دشتی فرماندار شهرستان دیلم در دولت روحانی با صورت شش تیغه و موی رنگ شده سر کار می رفت و اینک این طور چهره عوض کرده تا در این دولت هم بماند؟! باور می کنید این فرد دو چهره جناب احمد دشتی فرماندار دیلم در دولت روحانی است که ابن روزها دارد با گذاشتن ریش و تغییر خود به چهرهای ارزشی و ریشو و پیراهن یقه آخوندی خود را به دولت جدید نزدیک میکند تا از حضورش استفاده کنند؟
🟧جل الخالق! بوقلمون هم این قدر حرفه ای چهره عوض نمیکند که مدیران دولت روحانی در استان بوشهر چهره تغییر می دهند. کاش روزی نامهنگاریهای اینان و خواهش و التماسهایشان برای ابقا در سمت فرماندار هم منتشر شود.
پیشنهاد من به دولت جناب رییسی این است که از استعداد جناب دشتی در صنعت شعبده بازی استفاده کنند.
پسین :
🟧تغییر چهره احمد دشتی فرماندار دیلم در دولت روحانی برای ماندن در دولت رییسی در استان بوشهر
🟧باور می کنید دو فردی که در این تصویر است یک نفر است؟ باور میکنید که ایشان یعنی آقای احمد دشتی فرماندار شهرستان دیلم در دولت روحانی با صورت شش تیغه و موی رنگ شده سر کار می رفت و اینک این طور چهره عوض کرده تا در این دولت هم بماند؟! باور می کنید این فرد دو چهره جناب احمد دشتی فرماندار دیلم در دولت روحانی است که ابن روزها دارد با گذاشتن ریش و تغییر خود به چهرهای ارزشی و ریشو و پیراهن یقه آخوندی خود را به دولت جدید نزدیک میکند تا از حضورش استفاده کنند؟
🟧جل الخالق! بوقلمون هم این قدر حرفه ای چهره عوض نمیکند که مدیران دولت روحانی در استان بوشهر چهره تغییر می دهند. کاش روزی نامهنگاریهای اینان و خواهش و التماسهایشان برای ابقا در سمت فرماندار هم منتشر شود.
پیشنهاد من به دولت جناب رییسی این است که از استعداد جناب دشتی در صنعت شعبده بازی استفاده کنند.
*این داستان واقعی بسیار زیبا و منقلب کننده است حتماً بخوانید و اگه هوای امام حسین رو کردید، التماس دعا*
💖💖💖💖
یکی از افرادی که کارش مدیریت کاروان های اعزامی از مشهد به کربلا بودو300 مرتبه به کربلا مشرف شده بود ، تعریف میکرد:
سال1396 شمسی در فرودگاه مشهد، در حال سر و سامان دادن به زائرین بودم، در همان اثـنا پروازهای دبی و ترکیه درحال مسافرگیری بودند.
تعدادی از زائران به من گفتند:
تفـاوت پـروازها را با هم ببینـیـد،
آنها با چه ظاهر و سر و وضعی هستند،
گویی بعضی ها هیچ اعتقادی به اسلام و
مسلمانی ندارند، حتی در آرایش کردن
گوی سبقت را از غربیها.. ربوده اند...
همینطور که درحال گفتگو بودیم، آقا و خانومی
به همراه دختر جوانی به سمت ما آمدند.
وضع ظاهرشان به همان پروازهای دبی و ترکیه میخورد.
وقتی به ما رسیدند گفتند:
کاروان اعزام به کربلا همینجاست؟
من که توقع این سوال را نداشتم گفتم:
بله، چطور مگه؟
آنها با خوشحالی گفتند:
اگر خدا قبول کند ما هم زائر کربلا هستیم.
من که بعد از حدود 300بار مدیر کاروان عتبات عالیات بودن، تا به حال اینگونه زائر نداشتم، کمی جا خوردم، ولی بعلت اینکه زائر حضرت بودند،
به آنها خوش آمد گفتم.
بالأخره همه زائرین سوار هواپیما شدند
من هم براساس وظیفه دینی و حتی شغلی قبل از
پرواز شروع کردم اصطلاحا به
امر به معروف و نهی از منکر،
(یعنی به درب میگفتم که دیوار بشنود)
میگفتم این مکانهای مقدسی که خداوند به ما توفیق زیارتشان را داده حُرمت بالایی دارند
و زائرین باید حرمت این اماکن را نگه دارند،
اما دختر این خانواده که گویا منظور اصلی من او بود
با حالت ناراحتی و بیاعتنایی به من فهماند
که اهمیتی برای حرف های من قائل نیست.
به نجف اشرف رسیدیم
من هم در زمانهای گوناگون میگفتم
که این مکان ها مقدس است و هر فرد حداقل باید ظاهرش را حفظ کند و آن دختر هم، بی اعتنایی میکرد.
تـااینکه روز آخر که در نجف اشرف بودیم
و فردا قرار بود عازم کربلاء معلی شویم؛
پدر آن دختر پیش من آمد و گفت:
حاصل زندگی من و همسرم همین یک دختر است
که پزشک اطفال است،شاید بخاطر عدم توجه ما،
او فقط در درس و شغلش موفق شده
و از اعتقادات دینی و اخروی تقریباً چیزی نمیداند!
ما تصمیم گرفتیم
او را به کربلا نزد سیدالشهدا علیه السلام بیاوریم
بلکه حضرت جبران کاستی ها و کمبودهایی که ما
طی این سالیان از نظر اعتقادی و دینی
برای فرزند دلبندمان گذاشتیم را بنمایند،
چون آرزوی هر پدر و مادری
عاقبت بخیری فرزندش میباشد.
دختر ما بخاطر نوع دوستان و جَـوی که بزرگ شده
تقریبا هیچ چیزی از مبانی دینی و اعتقادات
نمیداند و وقتی شما از لزوم رعایت حجاب صحبت میکنید، او به اتاق می آید دائم میگوید:
منظور حاج آقا فقط من هستم!
چون فقط در این کاروان منم که
سر و وضعم اینگونه است.
ما از شما میخواهیم که رعایت حال ما و
دخترمان را بفرمائید و دیگر چیزی نگوئید.
گفتم: این وظیفه من است که این مسائل را
برای زائرین گوشزد کنم تا حریم اهل بیت
علیهم السلام شکسته نشـود.
گفتگوی ما تمام شد،
و ما روز بعد عازم کربلاء شدیم.
صبح روز اول که در کربلا بودیم به لابی هتل آمده
و دیدم خانمی
با مقنعه بلند و چادر و حجابی کامل
منتظر من نشسته است و تا من را دید سلام کرد.
وقتی دید من با تعجب او را نگاه میکنم گفت:
ظاهراً من را نشناختید؛ من همان دختر بیحجاب
چند روز پیش هستم. از شما تقاضا دارم
اجازه دهید عبایتان را بشویم.
من که شوکه شده بودم گفتم:
اولا من معنای حرکات و رفتار قبل با حالت
امروزتان را نمیفهمم؛ ثانیاً شما هم زائر هستید
هم پزشک؛ در شأن شما نیست که
عبای من را بشوئید، من این کار را نمی کنم.
درحالیکه گریه میکرد از من خواهش کرد
که اجازه دهم!! توجه که کردم دیدم واکس تهیه
کرده و تمام کفش های کاروان را واکس زده بود.
به او گفتم تا نگویی چه شده من نمیگذارم..
باحال گریه گفت: دیشب وقتی وارد کربلا شدیم
من در عالم رؤیا خدمت سـیدالشهـدا آقا
ابـاعبـدالله الحسین علیه السلام شرفیاب شدم.
حضرت من را به اسم مستعاری که دوست داشتم صدا زدند و فرمودند:
دخترم ؛ من خواستم که تـو به کربـلا و به زیارت من بیایی و تا وقتی که من کسی را دعـــوت نکنــم هیچکس نمیتواند به این مکان بیاید. حرفهایی که مدیر کاروان میزد همانی بود که ما دوست داشتیم و به زبانش جاری میشد، برو عبایش را بگیر و آن را بشوی تا از او دلجویی کرده باشی.
و بعد فرمودند: دخترم تو دکتر اطفال هستی،
طفل مریضی دارم میخواهم درمانش کنی.
او در حالیکه گریه میکرد می گفت:
حضرت طبیب همه عالم هستند...
ولی به من فرمودند دنبال من بیا...
بـه همراه حضرت از دو اتاق رد شدیم و
وارد اتاق دیگری شدیم، روی سکویی طفلی شـش ماهه دیدم که
مثل قرص ماه میدرخشید
و تیری سه شعبه به گلویش اصابت کرده بود.
حضرت فرمودند: پسرم را درمان کن.
(خا
نم دکتر در حالیکه بشدت گریه میکرد، سؤ