*سفر کردم بـه دنبال سر تو*
*سپر بودم برای دختر تو*
*چهل منزل کتک خوردم برادر*
*بـه جرم اینکه بودم خواهر تو*
🏴 فرا رسیدن اربعین سرور و سالار شهیدان حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام و یاران با وفایش را به محبان اهل بیت (ع) تسلیت می گوئیم.🖤
👌روایت بسیار بسیار قابل تأمل ...
🔸امام صادق سلام الله علیه پرسشهای زير را از طبيب هندی پرسيدند : 👇
⁉چرا جمجمة سر چند قطعه است؟
⁉چرا موي سر بالای آن است؟
⁉چرا پيشانی مو ندارد؟
⁉چرا در پيشانی ، خطوط و چين وجود دارد؟
⁉چرا ابرو بالای چشم است؟
⁉چرا دو چشم ، مانند بادام است؟
⁉چرا بينی ميان چشم هاست؟
⁉چرا سوراخ بينی در زير آن است؟
⁉چرا لب و سبيل بالای دهان است؟
⁉چرا مردان ريش دارند؟
⁉چرا دندان پيشين ، تيز تر و دندان آسياب ، پهن و دندان بادام شكن ، بلند است؟
⁉چرا كف دستها مو ندارد؟
⁉چرا ناخن و مو جان ندارند؟
⁉چرا قلب مانند صنوبر است؟
⁉چرا شُش دو تکّه است و در جای خود حركت می كند؟
⁉چرا کبد (جگر) خميده است؟
⁉چرا دو زانو به طرف پشت خم و تا می گردند؟
⁉چرا گام های پا ميان تهی است؟
❌ طبيب هندی در پاسخ به تمامی پرسشهای بالا گفت : نمی دانم.
✅ امام فرمود : من علّت اين ها را می دانم ، طبيب گفت : بيان كن.
‼️امام علیه السلام فرمود : 👇
✅ جمجمه به دليل اينکه ميان تهی است ، از چند قطعه ، آفريده شده است و اگر قطعه قطعه نبود ، ويران می شد ، بنابراين چون چند قطعه است ، ديرتر می شكند.
✅ مو در قسمت بالای سر است ، چون از ريشه آن روغن به مغز می رسد و از سر موها كه سوراخ است ، بخار ها بيرون می رود و سرما و گرمایی كه به مغز وارد می شود ، دفع می شود.
✅ پيشانی مو ندارد ، برای آنكه روشنایی به چشم برسد.
✅ خطّ و چين پيشانی نيز عرقی را كه از سر می ريزد ، نگه می دارد تا وارد چشم ها نشود و انسان بتواند آن را پاک كند ، مانند رودخانه ها كه آب های روز زمين را نگهداری می كنند.
✅ ابروها بالای دو چشم قرار دارند تا نور به اندازه ی کافی به آن ها برسد ؛ ای طبيب ، نمی بينی وقتی شدّت نور زياد است ، دست خود را بالای چشم ها می گيری تا روشنی به مقدار کافی به چشمهايت برسد و از زيادی آن پيشگيری كند؟!
✅ بينی بين دو چشم قرار دارد تا روشنايی را بين آن ها به طور مساوی تقسيم كند.
✅ چشم ها شکل بادام هستند تا ميل دوا در آن فرو برود و بيرون آيد ؛ اگر چشم چهار گوش يا گرد بود ، ميل در آن به درستی وارد نمی شد و دوا به همه جای آن نمی رسيد و بيماری چشم درمان نمی شد.
✅ خداوند سوارخ بينی را در زير آن آفريد تا فضولات مغز از آن پايين بيايد و بو از آن بالا رود. اگر سوراخ بينی در بالا بود ، نه فضولات از آن پايين می آمد و نه بوی چيزی را در می يافت.
✅ سبيل و لب را بالای دهان آفريد ، تا فضولاتی را كه از مغز پايين می آيد ، نگه دارد و خوراک و آشاميدنی به آن آلوده نگردد و آدمی بتواند آن ها را از آلودگی پاک کند.
✅ برای مردان محاسن (ريش) را آفريد تا نيازی به پوشاندن سر نداشته باشند و مرد و زن از يكديگر مشخّص شوند.
✅ دندان های پيشين را تيز آفريد تا گزيدن آسان گردد و دندان های آسياب را برای خرد كردن غذا پهن آفريد ، و دندان نيش را بلند آفريد تا دندان های آسياب را مانند ستونی كه در بنا به كار می رود ، استوار كند.
✅ دو كف دست را بی مو آفريد تا لمس كردن با آن ها صورت گيرد. اگر کف دست مو داشت ، وقتی انسان به چيزی دست می کشيد به خوبی آن را حس نمی کرد.
✅ مو و ناخن را بی جان آفريد ، چون بلند شدن آن ها زشت و کوتاه کردن آن ها زيباست. اگر جان داشتند ، بريدن آن ها همراه با درد زيادی بود.
✅ قلب را مانند صنوبر ساخت ، چون وارونه است. سر آن را باریک قرار داد تا در ريه ها در آيد و از باد زدن ، ريه خنک شود.
✅ كبد را خميده آفريد تا شكم را سنگين كند و آن را فشار دهد تا بخار های آن بيرون رود.
✅ خم شدن زانو را به طرف عقب قرار داد تا انسان به جهت پيش روی خود راه رود و به همين علّت حركات وی ميانه است و اگر چنين نبود ، در راه رفتن می افتاد.
✅ پا را از سمت زير و دو سوی آن ، ميان باريک ساخت ، برای آن كه اگر همه ی پا بر روی زمين قرار می گرفت ، مانند سنگ آسياب سنگين می شد. سنگ آسياب چون بر سر گردی خود باشد ، كودكی آن را بر می گرداند و هر گاه بر روی زمين بيافتد ، مردی قوی به سختی می تواند آن را بلند كند.
⚠️ آن طبيب هندی گفت : اين ها را از كجا آموخته ای؟ امام فرمود : از پدرانم و ايشان از پيامبر صلی الله علیه وآله و او از جبرئيل ، امين وحی و او از پروردگار كه مصالح همه اجسام را می داند.
👈طبيب هندى كه چنين شخصيت علمى را در عمرش نديده بود ، به فكر فرو رفت. آنگاه در حالى كه محو تماشاى سيماى امام بود ، چنين لب به سخن گشود:
☝- تصديق مى كنم و شهادت مى دهم كه جز خداى يگانه ، خدايى نيست و محمد فرستاده اوست. به خدا سوگند ، تاكنون كسى را در طب ، عالم تر از تو نديده ام ...
#پزشکی #طب_اهل_بیت علیهم السلام
📚بحارالانوار 14/478
#الهم_صل_علی_محمد_و_آل_محمد
♦️امام جماعت یکی از مساجد لندن تعریف میکردبه یکی از مساجد داخل شهر لندن منتقل شدم که کمی از محل زندگی ام دور بود.هر روز بااتوبوس ازمسجدم به خانه برمی گشتم.هفته ای می شد که این مسیر را بااتوبوس طی می کردم که یک روزحادثه ی نه چندان مهمی برایم رخ داد…سوار اتوبوس شدم و پول کرایه را به راننده دادم و او هم بقیه اش را بهم پس داد. وقتی روی صندلی ام نشستم متوجه شدم راننده 20 پنی بیشتر بهم پس داد.با خودم گفتم باید این مبلغ را به راننده پس بدهم. اما از یک طرف این مقدار مبلغ را چندان مهم نمی دانستم و با خودم می گفتم این چندان مبلغی نیست که لازم باشد پسش بدهم! ⁉️همین طور داشتم با خودم یکی به دو میکردم تا اینکه تصمیم گرفتم بقیه آن پول را پس بدهم چون بالاخره حق، حق است…
هنگام پیاده شدن مبلغ اضافی را به
راننده دادم و گفتم: ببخشید شما این 20 پنی را اشتباهی اضافی دادید.
🚕راننده تبسمی کرد و گفت:
ببخشید شما همان امام جماعت جدیدی نیستید که تازه به این منطقه آمدید؟ من مدتی است که دارم درباره اسلام فکر میکنم.این مبلغ را هم عمدا به شما اضافی دادم تا ببینم رفتار یک مسلمان در چنین موقعیتی چگونه خواهد بود؟!
🧔آن امام جماعت مسجد می گوید:
وقتی از اتوبوس پیاده شدم حس کردم
پاهایم توانایی نگه داشتن من را ندارند.
به نزدیکترین تیر چراغ آن خیابان تکیه دادم…
اشکهایم بی اراده سرازیر بودند
نگاهی به آسمان انداختم و گفتم:
خدایا! نزدیک بود دینم را به 20 پنی بفروشم!!!
🌺چنان زندگی کن .
کسانی که تو را میشناسند، اما خدا
را نمیشناسند،به واسطه آشنایی
با تو با خدا آشنا شوند
🇮🇷🇮🇷🇮🇷﷽🇮🇷🇮🇷🇮🇷
http://eitaa.com/mofidestan
گروه اصلی در پیامرسان مرجع ایتا
👇👇👇👇👇👇👇
🌹🌹🌹🌹🌹🌹
https://chat.whatsapp.com/IgfFM9gXxXZ42DIhQCsLoJ
🇮🇷گروه مطالب مفید و استوری ها
( به دیگران معرفی کنید )
جوانی تعریف می کرد :
روزی با پدرم بحث کردم و صداها بالا رفت
از هم جداشدیم.
شب به تخت خوابم رفتم.
خیلی بسیار اندوه قلب و فکرم را فرا گرفته بود...
خیلی از رفتارم شرمنده وغصه دارشدم
مثل همیشه سرم را روی بالش گذاشتم.
چون هر وقت غم ها زیاد می شوند با خواب از آنها می گریزم...
روز بعد از دانشگاه بیرون آمدم و موبایلم را جلو در دانشگاه در آوردم و پیامی برای پدرم نوشتم تا به این وسیله از او دلجویی کنم.
در آن نوشتم:
*شنیدم که کف پای انسان از پشت آن نرمتر و لطیف تر است*.
*آیا پای شما به من اجازه می دهد که با لبم از درستی این ادعا مطمئن شوم؟*
به خانه رسیدم و در را باز کردم. دیدم پدرم در سالن منتظر من هست و چشمانش اشکبار هست...
پدرم گفت: اجازه نمی دهم که پایم را ببوسی.
ولی *این ادعا درست است و من شخصا بارها آن را انجام داده ام،*
*وقتی کوچک بودی کف و پشت پای تو را می بوسیدم.*
اشک از چشمانم سرازیر شد...
*مواظب قلب همدیگه باشیم !!*
از یه جایی بــه بعد... دیگه بزرگ نمیشیم؛ پیر میشیم
از یه جایی بــه بعد... دیگه خسته نمیشیم؛ می بُرّیم
از یه جایی بــه بعد... دیگه تکراری نیستیم؛ زیادی هستیم...!!
پس قدر خودمون، خانواده مون، دوستانمون، زندگیمون و کلا حضور خوشرنگمون رو تو صفحهی دفتر وجود بدونیم...
*محبت تجارت پایاپای نیست؛*چرتکه نیندازیم*
*که من چه کردم و تو در مقابل چه کردی!*
*بی شمار محبت کنیم*...
حتی اگر
به هر دلیلی کفه ترازوی دیگران سبک تر بود
🌻🌼🌻
*تاهستند قدرشان را بدانیم*
اگر به دلت نشست
*شادی روح پدران و مادران آسمانی صلوات*
🌹 💐🥀🌷🌹