─═┅═༅🍃🌍🌍🍃༅══┅─
🌔◁قَالَ فَاذْهَبْ فَإِنَّ لَكَ فِي الْحَيَاةِ أَنْ تَقُولَ لَا مِسَاسَ ۖ وَإِنَّ لَكَ مَوْعِدًا لَنْ تُخْلَفَهُ ۖ وَانْظُرْ إِلَىٰٓ إِلَٰهِكَ الَّذِي ظَلْتَ عَلَيْهِ عَاكِفًا ۖ لَنُحَرِّقَنَّهُ ثُمَّ لَنَنْسِفَنَّهُ فِي الْيَمِّ نَسْفًا...طه 97
🌀° موسی° گفت: اكنون • از میان مردم • برو، یقیناً كیفر تو ° به خاطر دور انداختن آثار رسالت و ساختن گوساله° در زندگی این است كه • دچار بیماری مُسری ویژهای شوی تا هر كس نزدیكت آید بگویی:• به من دست نزنید؛
💬و تو را وعدهگاهی ° از عذاب بسیار سختِ قیامت° است كه هرگز نسبت به تو از آن تخلف نخواهد شد، و • اكنون• به معبودت كه همواره ملازمش بودی نگاه كن كه حتماً آن را در آتش بسوزانیم، سپس سوختهاش را در دریا میپاشیم.
─═┅═༅𖣔2⃣1⃣𖣔༅═┅┅─
─═┅═༅🍃🌍🌍🍃༅══┅─
🌔◁در نهایت موسی علیه السلان ، درخواست علمای قوم را به خداوند منتقل کرد و صاعقه الهی نازل شد....موسی علیه السلام بیهوش شد و سایرین همگی فوت کردند.
🌀اینها آمده بودند که در بازگشت ، به حقانیت موسی شهادت دهند ولی به علت نافرمانی ، فوت کردند و لذا موسی علیه السلام دعا کرد و از خدا خواست که اینها زنده شوند.
💬ثُمَّ بَعَثْنَاكُمْ مِنْ بَعْدِ مَوْتِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ...بقره56
⚡️سپس شما را پس از مرگتان برانگیختیم تا سپاسگزاری كنید.
─═┅═༅𖣔1⃣9⃣𖣔༅═┅┅─
─═┅═༅🍃🌍🌍🍃༅══┅─
🌐◁بعد از جریان گوساله سامری ، داستان گاو بنی اسراییل پیش آمد . مجددا تکرار میکنم که تمام این داستانها در تورات هم آمده و یهودیان و مسیحیان به آن اعتقاد دارند .
☄داستان گاو بنی اسراییل از داستانهای بسیار عبرت آمیز تاریخه و همونطوری که گفتم اصلا مراد از مطالعه تاریخ عبرت آموزیه.
💬خلاصه اینکه یه روز یه جسد از سبط کناری توی سبط بغلی پیدا شد. اسباط بنی اسراییل به هم ریختند و همدیگه را متهم به قتل اون کردند. تلاش موسی علیه السلام برای یافتن قاتل بی نتیجه ماند
☀️دستور اومد که آقا یه گاوی بکشید و قسمتی از اون را به بدن مقتول بزنید تا زنده بشه....توی این دستور هیچ اشاره ای به خصوصیات گاو نشده بود
─═┅═༅𖣔2⃣2⃣𖣔༅═┅┅─
─═┅═༅🍃🌍🌍🍃༅══┅─
🌐◁اصلا سوال بیخود و بی مورد پرسیدن باعث زحمته و ملال آور. این بود که بنی اسراییل همان اول میتوانستند به دستور خدا عمل کنند و یه گاو بکشند و قضیه تمام بشه.
☄اما چون بهانه گیر بودند گفتند که ای موسی از خدا بپرس که این گاوه چجور باشه؟
💬قَالُوا ادْعُ لَنَا رَبَّكَ يُبَيِّنْ لَنَا مَا هِيَ ۚ قَالَ إِنَّهُ يَقُولُ إِنَّهَا بَقَرَةٌ لَا فَارِضٌ وَلَا بِكْرٌ عَوَانٌ بَيْنَ ذَٰلِكَ ۖ فَافْعَلُوا مَا تُؤْمَرُونَ...بقره 68
☀️گفتند... از پروردگارت بخواه برای ما بیان كند كه آن گاو چگونه گاوی باشد؟
🍂گفت... او میفرماید كه آن گاوی است نه پیر از كارمانده، نه جوان نارسیده، • بلكه• گاوی است میان این دو نوع گاو. پس آنچه را به آن فرمان دادهاند، انجام دهید.
اللهــــم عجـــــل لولیک الفرج
پایان قسمت دوم
─═┅═༅𖣔2⃣4⃣𖣔༅═┅┅─
🔻خاطره زیبایِ یکی از خادمان حرم امام رضا ع در تاریخ ۹ آذر ۱۴۰۱
سوار اتوبوس شدم و دیدم یک دختر خانم خوش صورت و خوشگل نشسته و شالش روی شونه هاشه، آروم رفتم کنارش نشستم بعد از چند دقیقه گفتم دختر خشگلم شالت افتاده پایین ها!!!
دختر خیلی سرد گفت میدونم
گفتم خب نمیخوای درستش کنی؟ فورا گفت نه
گفتم خب موهاتو گردنتو داره نامحرم میبینه، نگاه کن اون پسرای جوون چشماشونو ازتو برنمیدارن دارن از نگاه کردن به تو لذت میبرن، هم تو هم اونا دارین گناه میکنین فدات شم!
هنوز نزدیک حرم امام رضاییم ها!!!
دختر برگشت به من نگاه کرد منتظر بودم هرلحظه شروع کنه به فحاشی و دعوا، اما یهو زد زیر گریه سرشو گذاشت رو شونم و با گریه گفت آخه شما
چی میدونید از زندگی من؟!
صبح تاشب دوشیفت مثل سگ کار میکنم نمیتونم زندگی کنم پدرو مادرم هر دوتا مریضن، پدرم نمیتونه کار کنه و خرج خونه و درمان اونا افتاده گردن منه بدبخت! نه خواهر دارم نه برادر، دیگه نمیتونم بریدم.
۲۱ سالمه ولی مثل ۵۰ ساله ها شدم!
به دختر گفتم عزیزم تو سختی های زندگی به خدا توکل کن برو پیش امام رضا ع بگو به خاطر تو حجابمو درست میکنم، تو هم این خواسته ی منو برآورده کن.
دختر گفت به خدا روم نمیشه چند ساله حرم نرفتم.
همون لحظه یک خانم مانتویی متشخص و موجه سوار اتوبوس شد و روبروی ما نشست.
دختر گفت همون اطراف حرم دو جا فروشندگی میکنم ولی آخرماه کلا پنج شش میلیون بیشتر دستمو نمیگیره واقعاً خسته شدم.
گفتم با امام رضا معامله میکنی یانه؟ با چشمای پر از اشک گفت آره. همینجا جلوی شما به امام رضا ع قول میدم حجابمو درست کنم ایشونم به زندگی سامان بده، الانم میشه شما شالمو برام ببندین؟
منم مشغول بستن شال شدم که یک دختر خانم محجبه همسن خودش اومد جلو و یک گیره ی خوشگل بهش داد و گفت اینم هدیه ی من به شما به خاطر محجبه شدنت.
شالو که بستم، گفت میشه یک عکس ازم بگیری ببینم چطور شدم؟
ازش عکس گرفتم همونطور که نگاه میکرد اون خانم مانتویی گفت دختر گلم اسمت چیه؟ دختر گفت عاطفه
گفت عاطفه جان من پزشکم و منشی مطبم حامله است و دیگه نمیخواد بیاد سرکار. دنبال یک منشی خوبی مثل خودت میگردم بامن کار میکنی؟
دختر همونطور که چشماش پر از ذوق و خوشحالی بود گفت ولی منکه بلد نیستم
خانم گفت اشکال نداره یاد میگیری حقوقتم از ۸ تومان شروع میشه کار که یاد گرفتی تا ۱۰ تومان هم زیاد میشه قبول؟
دختر همونطور که بی اختیار میخندید گفت قبول
برگشت سمت من و محکم بغلم کرد و گفت خدایا شکرت امام رضا ع دمت گرم.
همه خانم های داخل اتوبوس درحال تماشای اون بودن و خوشحال.
من یک کیسه پلاستیکی دستم بود دادم بهش گفت این چیه؟ گفتم این غذای امام رضاست.
من خادمم و این ناهار امروزم بود هرهفته میبرم با پسرم و آقامون میخوریم این هفته روزی شما بود.
دوباره زد زیر گریه ولی از خوشحالی بود نمیدونست چی بگه فقط تشکر میکرد
منکه رسیدم به مقصد و باید پیاده میشدم به سرعت گوشیش رو بیرون آورد و گفت میشه یک سلفی باهم بگیریم؟
عکس گرفتیم و شماره منو گرفت و پیاده شدم...
💠دیدم همه جا بر در و دیوار حریمت
جایی ننوشته است گنهکار نیاید
#لبیک_یا_خامنه_ای
┄┄┅┅❅.🌹.❅┅┅┅┄
علی(ع) بعد از رحلت ابوذر غفاری نزد اصحاب خود فرمودند:
دلم خیلی بحال ابوذر میسوزد خدا رحمتش کند چون آن شبی که به دستور عثمان ماموران جهت بیعت گرفتن از ابوذر به خانهی او رفتند چهار کیسهی اشرفی به ابوذر دادند تا با عثمان بیعت کند.
ابوذر خشمگین شد و به مامورین گفت:
شما دو توهین به من کردید، اول آنکه فکر کردید من علی فروشم و آمدید من را بخرید' دوم بی انصافها آیا ارزش علی چهار کیسه اشرفی است؟
شما با این چهار کیسه اشرفی میخواهید من علی فروش شوم؟
تمام ثروتهای دنیا را که جمع کنید و به من بدهید با یک تار موی علی عوض نمیکنم.
آنها را بیرون کرد و درب را محکم بست.
مولا گریه کردند و فرمودند: به خدایی که جان علی در دست اوست قسم، آن شبی که ابوذر درب خانه را به روی سربازان عثمان محکم بست سه شبانه روز بود او و خانوادهاش هیچ نخورده بودند.
مواظب باشیم برای دو لقمه بیشتر در این زمان علی فروش نشیم
🍁🍃 🍁🍃 🍁
❤️پیامبر اکرم (ص) میفرمایند:
ميت در قبر مانند كسي است كه در دريا غرق شده باشد، هرچه را ديد چنگ به آن ميزند، كه شايد نجات يابد.
و منتظر دعای كسی است كه به او دعا كند. از فرزند و پدر و برادر خويش.
و از دعای زندگان نورهايی مانند كوهها داخل قبور اموات ميشود.
و اين مثل هديه است كه زندگان از برای يكديگر ميفرستند.
پس چون كسی از برای ميتی استغفاری يا دعايی كرد، فرشتهای آن را بر طبقی ميگذارد و از برای ميت ميبرد و ميگويد:
اين هديهای است كه فلان برادرت يا فلان خويشت برای تو فرستاده است و آن ميت به اين سبب شاد و خوشحال ميشود.
📚منبع.احياءالعلوم
پیوست :شب جمعه هست یادی کنیم از اموات مون با ذکر صلوات
🍃🌸🌺🍃🌹🍃🌺🌸🍃
____🍃🌸🍃____
دو قدم مانده که پاییز به یغما برود
این همه رنگ ِ قشنگ از کف ِ دنیا برود
هرکه معشوقه برانگیخت گوارایش باد
دل ِ تنها به چه شوقی پی ِ یلدا برود؟
گله هارابگذار
ناله هارابس کن
تابجنبیم تمام است تمام
مهردیدی که به برهم زدن چشم گذشت
یاهمین سال جدید
بازکم مانده به عید
این شتاب عمراست
من وتوباورمان نیست که نیست
زندگی گاه به کام است و بس است
زندگی گاه به نام است و کم است
زندگی گاه به دام است و غم است
چه به کام وچه به نام وچه به دام
زندگی معرکه همت ماست...
زندگی میگذرد...
زندگی گاه به راز است و ملامت بدهد
زندگی گاه به ساز است و سلامت بدهد
زندگی گاه به ناز است و جهانت بدهد
چه به رازو چه به سازو چه به ناز
زندگی لحظه بیداری ماست
زندگی میگذرد ....
شیخ احمد ڪـافی
شب سردی بود ...
زن بيرون ميوهفروشى زُل زده بود به مردمى كه ميوه میخريدند. شاگرد ميوهفروش، تُند تُند پاكتهاى ميوه را داخل ماشين مشترىها میگذاشت و انعام میگرفت.
زن پیش خودش فكر كرد چه میشد او هم میتوانست ميوه بخرد و ببرد خانه... کمی نزديکتر رفت.. چشمش افتاد به جعبه چوبى بيرون مغازه كه ميوههاى خراب و گنديده داخلش بود. با خودش گفت: «چه خوبه سالمترهاشو ببرم خونه».
می توانست قسمتهاى خراب ميوهها را جدا كند و بقيه را به بچههايش بدهد... هم اسراف نمیشد و هم بچههايش شاد میشدند. برق خوشحالى در چشمانش دويد... ديگر سردش نبود!
زن رفت جلو؛ نشست پاى جعبه ميوه. تا دستش را برد داخل جعبه، شاگرد ميوهفروش گفت: « دست نزن ننه ! بلند شو و برو رد كارت! » زن زود بلند شد، خجالت كشيد. چند تا از مشترىها نگاهش كردند.
صورتش را قرص گرفت... دوباره سردش شد و... راهش را كشيد و رفت ... چند قدم بيشتر دور نشده بود كه خانمى صدايش زد: «مادرجون، مادرجون ! »
زن ايستاد، برگشت و به آن زن نگاه كرد زن لبخندى زد و به او گفت: « اينارو براى شما گرفتم. »
سه تا پلاستيك دستش بود ، پُر از ميوه؛ موز، پرتقال و انار ...
زن گفت : دستت درد نكنه، اما من مستحق نيستم.
زن گفت : « اما من مستحقم مادر ... من مستحق داشتن شعور انسان بودن و به همنوع توجه كردن و دوست داشتن همه انسانها و احترام گذاشتن به همه آنها بىهيچ توقعى؛ اگه اينارو نگيرى، دلمو شكستى. جون بچههات بگير »
زن منتظر جواب زن نماند، ميوهها را داد دست زن و سريع دور شد... زن هنوز ايستاده بود و رفتن زن را نگاه میكرد....
قطره اشكى كه در چشمش جمع شده بود، غلتيد روى صورتش دوباره گرمش شده بود...
با صدايى لرزان گفت: « پير شى !... خير ببينى... آبرومو خریدی مادر»
🔻هيچ ورزشى براى قلب، بهتر از خم شدن و گرفتن دست افتادگان نیست ❤️
پیشاپیش یلدای مهربانی که نماد
خانواده دوستی و عشق ورزیدن
به هم نوع است را شادباش میگوییم 🌹
یلدای امسال در هنگام خرید میوه، سهم تنگدستان آبرومند را فراموش نکنیم 🙏🙏