#دختران_آفتاب
✔️همایش دختران آفتاب
👈به مناسبت شهادت سه ساله دشت کربلا بی بی رقیه (سلام الله علیها)
💠کار فرهنگی ویژه
📌سرکردن چادرهای سبز ویژه دختران ۳تا۶سال
به عنوان نماد حضرت رقیه
◾️سخنران:حجت الاسلام والمسلمین پیر دهقان
◾️مداح:کربلایی محسن اسماعیلی
🔹زمان:جمعه ۱۴۰۰/۰۶/۱۹
⬅️به همراه نماز مغرب و عشا و پذیرایی شام
📌با رعایت پروتکل های بهداشتی
.
.
.
#هیئت_حضرت_ابوالفضل
#پایگاه_بصیرت
#پایگاه_بسیج_امام_محمد_باقر
#روستای_کمال_الملک_کله
#حوزه_مقاومت_حضرت_زینب
#ناحیه_مقاومت_بسیج_کاشان
#ندای_فطرت
#دختران_آفتاب
✔️به مناسبت شهادت حضرت رقیه( سلام علیها)
✅اجرای طرح نمادین چادر های سبز ویژه دختران ۳تا۶سال
با سربند یا رقیه
.
.
.
#پایگاه_بصیرت
#پایگاه_امام_محمد_باقر
#روستای_کمال_الملک_کله
#حوزه_مقاومت_حضرت_زینب
#ناحیه_مقاومت_بسیج_کاشان
گزارش📷
برگزاری مراسم به مناسبت شهادت امام محمد باقر علیه السلام و سخنرانی با موضوع حجاب و عفاف
با سخنرانی:خانم قاسمی
مرثیه خوانی:خانم طحان
👌باحضور گروه سرود عاشقان ولایت
زمان یکشنبه 27 تیر ماه ساعت 18
مکان:حسینیه حضرت ابوالفضل
#ندای_فطرت
#حجاب_عفاف
#پایگاه_ام_السادات
#حوزه_حضرت_زینب
☘
✅ #بسته_خبری
1⃣ خبرگزاری رویترز به نقل از منابع آگاه گزارش داد، مدیرکل آژانس بین المللی انرژی اتمی روز یکشنبه به تهران سفر خواهد کرد.
2⃣ درپی انتشار یک ویدیو که در آن ادعا میشد به دلیل بمب گذاری در یک بانک واقع در کیانپارس اهواز جاده بسته شده است، خبرگزاری صدا و سیما به نقل از منابع امنیتی این خبر را تکذیب کرده است.
3⃣ رئیس جمهور در اجرای اصل یکصد و هفتاد و شش قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران، با صدور حکمی احمد وحیدی وزیر کشور را به عنوان "رئیس شورای امنیت کشور" منصوب کرد.
#ثامن
#روشنگری
#رئیسی
نمایندگی حوزه حضرت زینب سلام الله علیه
🍀
دردانهی حسین(ع)
شب بود و خرابه تاریک و سرد. دخترک خسته و رنجور به آسمان سیاه شب چشم دوخته بود و گمشدهاش را در قرص ماه جستجو میکرد.
هزار سؤال بی جواب داشت و دلش میخواست وقتی پدر را دید جواب تک تکشان را از او بپرسد. تن مجروحش از درد بی تاب بود و همچون برگ گلی پژمرده روی خاکها افتاده بود.
بعد از آن همه سختی و عذاب خواب چشمانش را ربود و گوشهی خرابه در خود جمع شد. اهل خرابه از آرام شدنش خرسند شدند. اما طولی نکشید که چشمانش را باز کرد و بی تاب تر از قبل سراغ پدر را گرفت. آنقدر گریه کرد که صدایش به کاخ شامیان رسید و برای آرام کردنش با سر بریده آمدند.
روپوش را که کنار زد، مقصودش را در میان طبق یافت.
دوباره اشک مهمان چشمانش شد و در حالی که سر را در آغوش میگرفت، از لحظه لحظههای دلتنگی برای پدر سخن گفت.
گفت و عقده از دل گشود. گفت و دل اهل خرابه را که هیچ، دل آسمانیان را نیز به آتش کشید.
صدای ضجههایش در امتداد شب پیچیده بود، اما طولی نکشید که سکوتی سنگین خرابه را در برگرفت. بی گمان قلب کوچکش طاقت از کف داد و از تپش ایستاد.
آری... دردانهی حسین کنار سر بریدهاش جان داد.
«السلام علیک یا رقیه بنت الحسین(ع)»
✍️فاطمه سادات مروّج
#پایگاه_حضرت_نرجس_س_
#روستای_مرق
#حوزهحضرتزینب_س_
بسم الله الرحمن الرحیم
#عشقِپاک
پارت-۱۹
چشمان سعید روی آن لبخند دلربا که نه بلکه روی آن چال گونه های زیبا که وقتی خندید روی صورتش نقش بست
و صورت زیبایش را چند برابر زیباتر کرد،خیره ماند.
اما چند لحظه بیشتر طول نکشید که متوجه حضور سعید شد، اَخمی غلیظ کرد و نگاهش را دوخت به سنگ مزار مادر بزرگش...
سعید با دیدن اَخم او به خود آمد...
رو کرد به سید کریم و گفت: خدا رحمتشون کنه.
آقا سید سرش را بلند کرد، زحمت کشیدی، خدا همه اموات و رحمت کنه.
چقدر دلش میخواست ساعتها همانجا بایستد و خیره شود به لبخندِ جادویی آن دختر...
دور شد،ظرف آب را برداشت و برگشت سر مزار پدر بزرگش.
آب را روی قبر ریخت و با دست سنگ مزار را شست، آنجا نشسته بود ولی نگاهش از همین فاصله دور به جایی بود که دختر سید کریم بود.
این دختر در وجودش چیزی داشت که ناخودآگاه جذبش می کرد، با اینکه نه لبخندی به رویش زده بود و نه عشوه ای برایش آمده بود، حسِ خاصی به او داشت.
بر عکس بعضی از دخترها نگاهش آنقدر جذبه داشت که سعید به سرعت چشم از او گرفت و به چشم چرانیش ادامه نداد.
نمی دانست چرا، اما فکرش درگیر او شده بود.
به خانه رفت، مادرش از اینکه این جمعه زود به خانه برگشته بود با تعجب نگاهش کرد.
_ سلام...
_ سلام
_پدرش با طعنه گفت: چه عجب زود اومدی؟
_دمغ جوابش را داد: گیر نده بابا.
وارد اتاق شد،
_ چیزی شده مادر؟
نه، سرم درد میکنه.
_دردت به جونم، صبر کن برات یه لیوان آب قند گلاب بیارم بخوری.
کپی ممنوع🚫
✍فاطمه سادات مروّج
#پایگاه_حضرت_نرجس_س_مرق
بسم الله الرحمن الرحیم
#عشقِپاک
پارت-۲۰
_ ولش کن محبوبه، چطور درداشو میاره واسه ما، ولی اون جمعههایی که تا ساعت یک نصف شب با رفیقای بدتر از خودش به عیاشی هست حالش خوبه؟
_محبوبه خانم آهی کشید،چه میدونم والا،چی بگم!؟
بالشت را برداشت و گوشه اتاق دراز کشید.
مادرش به آشپزخانه رفت و با یک لیوان آب قند گلاب برگشت...پاشو بخور بلکه بهتر بشی.
از جا بلند شد آن را از دست مادرش گرفت و تا تَه سرکشید، دستت درد نکنه.
_ نوش جونت.
سرش را بست و خوابید.
پدرش هنوز غُر میزد.... بری سربازی آدم میشی... قدر عافیت بهت معلوم میشه.
چند ساعت بعد، به عادت هر شب صدای تیک پیامک موبایلش بلند شد، مطمئن بود رؤیا است.
پیامک را باز کرد: سلام عزیزم خوبی؟
کمی فکر کرد، تصمیم گرفت فعلاً حرفی نزند.
به سرعت تایپ کرد: سلام عشقم، دلم برات تنگ شده.
_ منم همینطور.
_ می خوام ببینمت، همین فردا.
_باشه عزیزم کجا؟
_همون پارک همیشگی.
_ باشه، هر ساعتی بتونم بیام بهت پیامک میزنم.
روز بعد نزدیک ظهر بود که رؤیا برایش پیامک فرستاد تا نیم ساعت دیگه پارک هستم.
به سرعت حرکت کرد نزدیک پارک بود که رؤیا را دید، داشت با لبخند به سمتش می آمد.
نزدیک شد.
_ سلام
_ سلام خوبی عزیزم؟
در حالی که سعی داشت خشمش را پشت لبخندش پنهان کند، لب زد خوبم تو چطوری؟
_مرسی الان که تو پیشمی عالیم عالی...
_چه خبر؟
_هیچی خبری نیست عزیزم تو چه خبر؟
_ فاصله ی بینشان را پُر کرد، به چشمانش خیره شد... رؤیا یه سؤال ازت می پرسم، راستشو بهم بگو.
کپی ممنوع🚫
✍فاطمه سادات مروّج
#پایگاه_حضرت_نرجس_س_مرق