eitaa logo
خبرگزاری بسیج حوزه حضرت زینب سلام الله علیها کاشان 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
668 دنبال‌کننده
23.6هزار عکس
4.3هزار ویدیو
180 فایل
🌐 تنها مرجع رسمی از مستندات وعملکرد پایگاههای حوزه حضرت زینب س https://eitaa.com/basijnews_hazratzeynab 📢 ارتباط با مدیر کانال جهت تبادل انتقادات و پیشنهادات @tahasb253
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از رابطین
جهت اطلاع مربیان برای آزمون غیر حضوری: عدد اول از سمت راست یوزرنیم یا نام کاربری است و عدد دوم از سمت راست پسورد می باشد.
بسم الله الرحمن الرحیم پارت-۲۹ _ چیزهایی را که برای علی می‌خواستی بفرستی بیار،آقا سعید اومده ببره. _همسر سید کریم پاکت به دست از اتاق خارج شد، بفرما. _سلام حاج خانم. _ سلام ...هوای علیِ ما رو هم داشته باش. _ چشم حتما. خداحافظی کرد و این بار بدون اینکه بتواند مریم را ببیند، از آنجا دور شد. دلش خیلی می خواست یک بار دیگر چشمش بیفتد به نگاه زیبای آن دختر، به چهره معصوم و دوست داشتنی اش.... این دختر چه داشت در وجودش که مجذوبش شده بود و هنوز یادش مانده بود آن لبخند شیرین و آن چال گونه های جادویی را... سوار اتوبوس شد، تنها بود و فکر می‌کرد، به روزهای پشت سر گذشته اش... اما هیچ چیز در ذهنش در قلبش به اندازه عشق به مریم پررنگ نبود، باورش نمی شد که دلش را باخته به دختری سیزده ساله! به پادگان که رسید در اولین فرصت نزد علی رفت و امانتی که خانواده‌اش فرستاده بودند تحویلش داد. _ سلام _ سلام این امانتی شما. _ دستت درد نکنه. _ مادر و پدرت هم سلام رسوندن بهت. _سلامت باشند. _ پرسیدن کی میری مرخصی؟ گفتم دفعه نوبت علیِ... _ خندید، آره چند هفته دیگه انشالله میرم دیدنشون.ممنون جبران کنم. _کاری نکردم علی جون. در این چند ماه که با علی از نزدیک برخورد داشت، جز خوبی از او چیزی ندیده بود، با همه مهربان بود با اینکه نگهبانِ دفتر رئیس پادگان بود، به کسی زور نمی گفت. حتی یک بار هم نمازش را آخر وقت نمی خواند، اوقات بیکاری یا کتاب می‌خواند یا قرآن در دستش بود، با اینکه آرام بود اما هرگز به شیطنت بچه‌ها اعتراض نمی‌کرد و ذوقشان را کور نمی‌کرد. ✍فاطمه سادات مروّج کپی ممنوع🚫
بسم الله الرحمن الرحیم پارت-۳۰ چقدر فاصله می‌دید از رفتارهای خودش تا رفتارهای علی.... در دل گفت خواهر علی هم حتماً مثل خودش بسیار مُقیّد است اصلا می تواند مرا به عنوان همسر قبول کند؟؟ به فکر فرو رفت. این چند هفته که گذشت نوبت به علی رسید که به مرخصی برود. علی هم در این مرخصی به خانه آنها رفته بود و از مادر سعید امانتی گرفته بود و برایش آورده بود. این رفت و آمدها هم چنان ادامه داشت و همچنین خودشیرین های سعید برای علی نیز ادامه داشت. چند باری را که در خانه آسید آمده بود و مریم را دیده بود، اندازه کل دنیا برایش با ارزش بود. روز به روز لحظه به لحظه عشق او دلش بیشتر می‌شد به حدی که روزهایش را با عشق او شب می کرد و شبهایش را با عشق او به صبح می رساند. بی قرار شده بود و دلش فقط با رسیدن به او آرام می شد روزشماری می کرد که این دو سال بگذرد. .....یازده ماه بعد بعد از این همه انتظار بالاخره خدمت سربازی شان به پایان رسید، دوسالی که برای سعید پر بود از خاطره های تلخ و شیرین، پر بود از تجربه های جدیدی که با دیدن آدمهای مختلف به دست آورده بود، به دلیل اینکه محلِ خدمتشان به مرز نزدیک بود، پذیرای اتفاقات زیادی بودند، ورود و خروج قاچاقچیان، دستگیری آنها و حتی درگیری..... همه و همه باعث می شد هم سعید و هم بقیه ی سربازان دیدشان به زندگی نسبت به قبل عوض شود. در سربازی حتی استعدادهایشان هم شکوفا می شد، هر کس هر هنری که داشت آنجا به بقیه هم یاد می داد و این شاخصه ای می شد برای محبوبیت آن شخص پیش مافوق ها.... ✍فاطمه سادات مروّج کپی ممنوع🚫
📣📣📣📣 تیترخبر: طبق برنامه ای که برای اول تیرماه داشتیم ✅طرح نماز و شرکت در نماز جماعت و دادن کارت تشویق به دختران گلمون در طول این چند ماه و آماده سازی کمد جوایز برای اجرای طرح برای پایان سه ماهه تابستان مراسم اهدا جوایز و انتخاب هدیه توسط خود بچه ها از این کمد طبق داشتن امتیاز و کارت تشویق در مسجد جامع با حضور دختران عزیز از حلقه های دخترانه کودک و نوجوان (کلاسهای سوم چهارم پنجم ششم ) 😊😊😊😊😊😁 👏👏👏👏👏👏 واین طرح همچنان ادامه خواهد داشت زمان :۲۴/۶/۱۴۰۰ مکان:مسجد جامع 🌺🌺🌺
✅ به اطلاع عموم روستا میرسانیم ▪️🇮🇷 امام محمد باقر (ع) ♻️ آمادگی دارد تا کمک های شما را برای هزینه های نیازمند جمع آوری کند 💯 لذا از کلیه همشهریان گرامی تقاضا داریم در صورت وجه خود را به حساب روستا واریز نمایند و تصویر آن را برای مهدی رزاقی با موضوع ارسال نمایند. 6273817010082505 گروه های جهادی . . .
گزارش_تصویری بررسی آسیب ها و تهدیدات محدوده حوزه حضرت زینب(س) تحویل اصلاحیه برنامه های سال ۱۴۰۰ ❇️مسئول تحلیل و بررسی حوزه ❇️ جانشین حوزه فرماندهان و مسئولین تحلیل و بررسی پایگاههای ❇️فدک ❇️راضیه ❇️فاطمه زهرا @gharargahesayberiii
گزارش_تصویری بررسی آسیب ها و تهدیدات محدوده حوزه حضرت زینب(س) تحویل اصلاحیه برنامه های سال ۱۴۰۰ ❇️باحضور مسئول تحلیل و بررسی حوزه و جانشین حوزه فرماندهان و مسئولین تحلیل و بررسی پایگاههای ❇️ نجمه ❇️حکیمه ❇️ مریم @gharargahesayberiii
📣 تمدید شد ‼ ❇ بیمه مکمل درمان ویژه اعضای صندوق ذخیره بسیجیان ❇ ✅ نظر به استقبال اعضاء محترم صندوق ذخیره بسیجیان جهت ثبت بیمه تکمیلی، ثبت درخواست این بیمه تا ۲۵ مهرماه تمدید شد. ⭕ فقط با پرداخت ماهیانه ۱۲/۷۵۰ تومان هزینه های درمان را به حداقل برسانید ⭕ 🔺پایگاه اطلاع رسانی صندوق ذخیره بسیجیان🔻 🌐 www.szbasijian.ir ✅ راه های ارتباط با صندوق ذخیره بسیجیان ☎️ ۰۲۱-۴۱۰۱۳۰۰۰ ✳ لینک ثبت نام: 🌐 www.Sahabcard.ir 🆔 https://sapp.ir/szbasijian_esfahan 🆔 https://ble.im/szbasijian_esfahan 🆔 https://eitaa.com/szbasijian_esfahan
✅اختتامیه کلاس های تابستانی ۱۴۰۰ 👈با حضور حجه الاسلام والمسلمین شیخ حسین برادران ✨😍وتقدیر از برگزیدگان کلاس های آموزشی تابستانی ⏳زمان:جمعه ⏰ساعت:ساعت ۱۶:۳۰ 🕌مکان:زیر زمین مسجد 📌با رعایت پروتکل های بهداشتی 🌹🌹از شرکت کنندگان در کلاس های تابستانی دعوت میشود به همراه خانواده های خود در جلسه اختتامیه شرکت نمایند.🌹🌹 . . . @gharargahesayberiii
بسم الله الرحمن الرحیم پارت-۳۱ مثلاً سعید در اوقات فراغتشان به سربازان خوشنویسی آموزش می داد. یک هفته ای از پایان خدمتش می گذشت که، پدرش موضوع کار را پیش کشید و در کمال تعجب دید، سعید خودش هم راغب است کار کند، فکر می‌کرد بالاخره سربازی آدمش کرده و باعث شده از وِل معطل گشتن دست بردارد، اما نمی‌دانست دلش گیرِ دختر سید کریم هست و می‌خواهد زودتر کاری برای خودش دست و پا کند تا بتواند شرایط ازدواجش را مهیا کند. بعد از گذشت یکماه دوست پدرش در شرکتی برایش کار پیدا کرد. هر روز سر کار می رفت و ماه به ماه پول هایش را جمع می‌کرد. اما تفریح هایش هنوز سر جایش بود،تفریح هایی که با همان دوستهای قدیمی اش داشت. تفاوتش با گذشته فقط سرکار رفتنش بود و گرنه همان شیطنت های قبل را هنوز در وجودش داشت. البته بعد از رؤیا دیگر با دختری دوست نشده بود اما اگر موقعیتش هم پیش می‌آمد هنوز هم تیکه انداختن به دختر ها و سر کار گذاشتنشان را ادامه می‌داد. از بعد سربازی دیگر هیچ بهانه‌ای نداشت که به خانه سید کریم برود. دلش برای دیدن مریم پر میکشید اما نمی توانست جایی او را ببیند، نزدیکی مدرسه هم که گاهی با حامد مسعود می ایستاد، دیگر حتی یک بار هم او را ندیده بود.... انگار بعد از گرفتن سیکلش ترک تحصیل کرده بود. گاهی خواهر کوچکترش را می‌دید دختر ریزنقشی که کمی هم به مریم شباهت داشت به نظر می‌آمد ۸_۹ سال بیشتر نداشته باشد. .... ...... _به شاخه های پر از گل باغچه چشم دوخت، نزدیک شد، بهترین رُزها را از شاخه چید و آنها را در دست گرفت و از خانه بیرون زد. رفت پیش حامد. ✍فاطمه سادات مروّج کپی ممنوع🚫