آه… شب اول محرمه…
هنوز کربلا ساکته…
هنوز صدای گریهی بچهها بلند نشده…
هنوز خیمهها پابرجاست…
اما دلِ حسین(ع) از همین حالا گرفته…
نگاهش میره سمت خیمهها…
سمت خواهرش زینب(س)…
سمت بچههایی که چند روز دیگه چشمشون دنبال یه قطره آب میمونه…
آقا جان…
سختترین لحظه برای یک پدر، دیدن تشنگی بچههاشه…
حالا فکر کن حسین(ع) میدونه قراره چه بر سر این طفلها بیاد…
هنوز علیاصغر کوچولو توی آغوش پدره…
هنوز عباس(ع) کنار خیمهها ایستاده…
اما حسین(ع) میدونه روزی میرسه که همین آغوش، جای امن کوچولوش نمیمونه…
یا حسین…
ما برای اون لحظهها گریه میکنیم…
برای دل پدری که همه چیزش رو داد، اما از خدا جز رضایت نخواست…
🥀
آخ… حسین جان…
یه عده رفتن و رسیدن…
یه عده کنار خیمههات بودن…
یه عده جونشونو دادن پای تو…
ولی ما چی آقا؟
ما موندیم…
ما جا موندیم از اون روزی که باید کنار تو میبودیم…
چه سخته آدم هر محرم بشینه پای روضهات و با خودش بگه:
«کاش منم بودم…
کاش اون روز، وقتی صدا زدی: هل من ناصر…
منم بین اون آدمای باوفا بودم…»
یا حسین…
میدونی چیه آقا؟
ما از کربلا دوریم…
خیلی دور…
ولی دلمون هر سال میره همون کنار خیمههات…
ما حسرت میخوریم به حال حبیب…
به حال زهیر…
به حال عباس…
به حال اونایی که شب عاشورا صدای تو رو شنیدن و گفتن: «لبیک یا حسین»…
آقا…
ما نبودیم اونجا که آب رو از بچههات دریغ کردن…
نبودیم اونجا که علمدار رفت سمت فرات…
نبودیم اونجا که زینب(س) تنها موند…
ولی امروز اومدیم…
با یه دل شکسته…
با یه چشم خیس…
با یه حسرت بزرگ…
حسین جان…
اگه کربلا قسمت ما نشد، لااقل یه گوشه از دلمون رو کربلایی کن…
نذار فقط گریه کنیم و رد بشیم…
نذار فقط اسم تو رو بیاریم و از راهت دور بمونیم…
آقا…
ما جاموندیم…
ولی هنوز امیدمون به توئه…
یه نگاه کن به این دلای جامونده…
شاید یه روزی ما رو هم صدا بزنی…
یا حسین…🥀🕊