هنیئا؛
نه بابا گریه نکردم وقتی دیدمش یچی رفت تو چشم:))*
آخرین دیدارمون ۳_۴ سال پیش بود...
دوباره دیدمش؛
ولی واسه آخرین بار دیدمش...
خوب نگاش کردم...
یه دل سیر براش گریه کردم و تا تونستم بهش زل زدم:)))
دلم خیلی براش تنگ میشه...
راس راستی داره میره؟
کاش وقتی بود قدرشو میدونستیم...
لحظه لحظه که توی تهران نفس میکشیدیم رو قدر میدونستیم،
چون اونم داشت تو تهران نفس میکشید:))
دیگه تهرانو بدون اون نمیخوام...
هیچ جوره...
برمگردونین وطنم...