بعضیوقتا آدم وقتی ناراحته گریه نمیکنه. ولی کلید و وسایلش رو جا میذاره، لیوان از دستش میافته، به یه نقطه خیره میشه، چاییش سرد میشه و وقتی باهاش حرف میزنی میگه: ببخشید نفهمیدم، میشه یه بار دیگه بگی؟
روحش به پاییز تعلق داشت؛
به خش خش برگ ها و هواى مه آلود، به نم نم باران، و بوى خاک هاى خيس، به قهوه هاى گرم در صبح هاى سرد، به قدم زدن روى برگ هاى زرد زير باران، آرامش را مديون سكوت و شب بود؛ غرق مى شد در آبی نيمه شب آسمان؛ دنياى آدم هارا رها كرده بود و در كنج ساكتی از جهان خودش، لا به لاى خيابان هاى بارانى و قهوه، لابه لاى آواز شجريان و شعر، ماه را تماشا مى كرد. در خیابان قدم میزد و عطر زندگی را، نفس مى كشيد.