امروز تو خیابون یه آقایی یه دسته گل آبی بزرگ دستش بود - ‹و امشب يکی ذوقزده میخوابه.›
چه وضعیه منم گل میخوا-
چقد دلم برای حرف زدن باهاتون تنگ شده
تو چنل خورشید، وقتی ٢۵ تایی بودیم ناشناس واقعا میترکید، دلم میخواست مثل همونموقع میبود الانم .