خلاصه که انگار داشتم تو لحظه زندگی میکردم
تقریبا پیست هم خالی بود و من همچنان رکاب میزدم و ریه هامو از هوای شمال پر میکردم.💆🏻♀💆🏻♀💆🏻♀💆🏻♀💆🏻♀
بعدش وقت ناهار شد و از بس دوچرخه سواری کرده بودم حتی دستامم قرمز شده بود
پاهام بی حس بود
انگار معلق بودم
ولی میدونید؟ خیلی حس خوبی داشت
خلاصه که من باید خودمو میرسوندم واسه ناهار
*گوشیم مونده بود دست مامانم و از اون موقعیت شاهکار هیچ عکسی ندارم
از کنار دریا میرفتم و مرغ های دریایی پرواز میکردن
همزمان صدای موج های دریا هم میاومد و آسمون آبی مبهم بود🌊🗽🌬🌫
خلاصه که رسیدم برای ناهار و جاتون خالی اناربیج خوردم🙏🏻
*واقعا شاهکار بود و باید به لیست تجربه هام اضافه کنمش