عه ماشین عروس رو!!!
از کجا معلوم ماشین عروس باشه؟
خب تابلوعه دیگه!
گنهکارا هم تو قیامت اینطوری تابلو هستند که نیازی به سوال کردن ندارند
فیومئذٍ لایُسأل عن ذنبه...
39 تا 41 سوره الرحمن
@bebahaneou
هدایت شده از ˼مجــیب|ᴍᴏᴊɪʙ⸀
اولین فاطمه هستی که
حَرَم دار شُدی🖤:)
#وفات_حضرت_معصومه
هدایت شده از محبین
«حجاب استایل»
یک محفل کامل و جامع:
ماموریت حجاب استایل ها چیه؟
حجاب استایل چه مسیری رو به محجبهها معرفی کرد ؟!
-مفهوم حقیقی حجاب!
حجاب چیه ؟! ، پوشش چیه ؟!
آخرش محجبهها روسری رنگی سر کنن یا نه ؟!
پوشیه آری یا خیر ؟!
و کلی موضوعات مختلف مطرح شده در این محفل میتونه ذهن شمارو نسبت به مفهوم حجاب استایل روشن کنه!
فرداشب راس ساعت 21:30
با نشر این محفل در ثواب روشنگری این کار خودت رو شریک کن
#فور_واجب
https://eitaa.com/joinchat/646971555C4afc13efcd
میشه لطف کنید نفری سه تا "الهیبهرقیه" بگید برای آرامشِ غزه ؟(:
#فور
«پیامبر گرامی اسلام صلیالله علیه و آله و سلم»:
اَلعَمَلُ الصّالِحُ جَوهَرٌ یُزیلُهُ الغیبَةُ.
عمل صالح یك گوهری است كه با غیبت كردن زایل و از بین میرود. (زبدة الاحادیث، ج ١، ص ١٦٧)
اگر دنبال جذب آدمها هستی ، بیشتر از استدلال قوی کردن ، مهربونی رو ، تو برنامهت قرار بده .
فبما رحمه مِن اللّه...
159 سوره آل عمران
@bebahaneou
هدایت شده از - علویـٰات -
●آقا امیرالمؤمنین(علیهالسلام):
اهل دنیا مانند #کاروانی هستند
در حالی که هنوز بارانداز نکردهاند
کاروان سالارشان فریاد برمیآورد
که بار بندند و بروند...!
@alaviat_02 | نهجالبلاغه،حکمت۴۱۵
هدایت شده از خاورمیانهزدگی
یعنی از این دنیا یه آلونکِ کوچیک که از قضا توی نجف باشه، به ما نمیرسه ؟
راه باور کردن قرآن ، خوندن کتابهای تفسیری نیست .
راهش باور کردن مرگ و قیامته!
والذین یومنون بالآخرة یومنون به
92سوره انعام
@bebahaneou
[ به بهانه ی او . .🇵🇸 ]
غریب گیر آوردنت :)
برای چندمین بار نگاهی گذرا بر نامه انداختم و لبخندی عمیق بر لبانم نقش بست ، حتم داشتم که یگانه برادرم با دیدنِ نامه خوشحال میشد و خستگیِ یک روز دوندگی و کار ، از تنش بیرون میرفت .
گرچه بارها گفته بود که این شغل را با عشق برگزیده و با عشقی فراتر ، آن را میگذراند .
بیجا نمیگفت ، بر تن کردنِ لباس پیامبر ، این عشق و علاقه را هم داشت دیگر .
خمیازهی عمیقِ دوبارهام نشان از خستگی و خوابآلودگی میداد . آرام نامه را گوشهای از آینه جا دادم که مبادا از نگاهِ برادر بیفتد .
....
نمیدانم چند دقیقه یا شاید هم چند ساعت گذشت ، اما صدای گریه بود که انگشتانش به اجبار پلک هایم را گشود .
آرام از جایم بلند شدم ، صدای گریهی مادر بود .
دلشوره به جانم افتاد ، این آتشی که به خیابان ها افتاده بود ، هر روزه روز در دلمان نیز آتش به پا میکرد و در این میان ، خدا خدا میکردم که برادر ، بازگشته باشد و مثلِ همیشه ، آرامِ جانِ مادر و در این بین ، سخنش هم آرامشی برایِ من باشد .(:
مادر نگاهش بر چهرهی متحیر من قفل شد و آرام و با صدایِ گرفتهاش زمزمه کرد :
_آرمان
آرمان ؟
زانوهایم شل شدند و در لحظهای کوتاه نه تنها قلبم ، که تمام وجودم متزلزل شد و فرو ریخت .
آرمان ؟
سعی کردم ذهنم را متوجهِ آرمانی ، به جز آرمان خودمان کنم .
مثلا آشنایی ، فامیلی ، یا حتی دوستی ؛
اما دریغ که اسمش هم مانند خودش تک بود .
پاهایم بی اختیار به حرکت درآمدند و ثانیهای بعد خودم را مقابل عکسهایمان یافتم .
مقابل عکس های دونفره ، خانوادگی و . .
مقابل لبخند هایش .
لحظهای خواستم باز هم با شوق در انتظار آمدنش بایستم که گریههای سوزناکِ مادر ، تکرار بر نبودنش میکرد .
نبودنی که هر لحظه در ذهن و قلبم تأکید میکرد که دیگر آرمانی نخواهد بود !
دیگر آن اغوش را نخواهی داشت !
دیگر آن لبخند را نخواهی دید !
دیگر بازی ها برایت جز مضحکهای بیش نخواهند بود !
نبودِ آرمان خیلی چیز ها را تأکید میکرد ؛
مثلا آرمانی که برایِ آرمان هایمان رفت *
@bebahaneou