ندادی مهلتم حتی بگویم من خداحافظ
که حافظ در گلو ماند و چه گریه با خدا کردم.
رهایش کردم،
بی آنکه برای آخرین بار
در چشمانش غرق شوم
دیگر هیچچیز نمیتواند
مرا از پا درآورد
من تا آخرین نفس جنگیدم
و باختم.
نباید فراموش میکردی که من
تو روزهایی که دست خودم رو رها کرده بودم ، دستای تو رو محکمتر گرفته بودم .
من معمولا برای آدمها گریه نمیکنم، برای رفتاری که باهام کردن گریه میکنم، چون لایق اون رفتار نبودم و این دردناکه .