ـ❁﷽❁
🖋️ روایت علی/ یک
شبهای احیا من پیششان بودم. افتخار داشتم این ۱۵ روز آخر عمر اینها با اینها بودم. نمیدانید من چه توفیقی داشتم، نمیدانم چرا مرا پرتم کردند بیرون بعد خودشان رفتند؟!
علی گلم شبهای احیا مدام میگفت مامانی چی بخونیم امشب؟ گفتم اینو بخون، اونو بخون. مجیر را خواند، جوشن کبیر را یک نفس نشست با من خواند.
ـ علی جون ما تو مسجد غیاثآباد وقتی میخوایم جوشن کبیر بخونیم، وسطش تنفس میدن، مردم یه حالی پیدا کنن، یه چیزی بخورن، بعد بقیهاش رو بخونن!
ـ نه مامانی، ولش کن، بخونیم.
🧷 راوی: مادربزرگ
🖋️📸 شکوفه سلیمانینیا
#جنگ_رمضان #قزوین #وداع #تشییع
🆔@begoosib (: بگوسیبـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ـ❁﷽❁
🖋️ روایت علی/ دو
ـ مامانی دیگه چیزی مونده؟
من خیلی این چند روز میگویم، میگویم این آقای چاوشی خواندهها، که دنیا همه لب و دهان است، من لب و دهان بودم، من فقط میگفتم، آنها عمل کردند، او درجهاش را گرفت.
ـ مامانی اگر بدانی ابوحمزهثمالی دعاش چقد عالیه!
یکی دوتا فرازهایش را که بلد بودم گفتم.
ـ مامانی من یه دونه ابوحمزهیثمالی دارم با معنی، دلم میخواد با معنی بخونم، چند صفحهست؟
ـ نمیدونم، ولی زیاده!
رفت آن صوت را آورد، دید دو ساعت است.
ـ بخونیم؟
ـ مادر الان که دیگه سحره، بیا تقسیم کنیم روزی یه ربع بخونیم که ده روز مونده تا آخر ماه رمضون.
حساب کرد.
ـ روزی ده دقیقه، یک ربع، مامانی پایه هستی از فردا صبح؟
ـ باشه.
تمام شب بیدار بود، جلوتر از آن هم رفته بودیم تجمع، رفته بودیم دور دورمان را هم زده بودیم، تا صبح هم بیدار مانده بودیم. سحری را خورد، نمازش را خواند، من نمازم را خواندم، خوابم میآمد، منِ لب و دهن، بیخود نیست اینها رفتند.
ـ مامانی بذارم ابوحمزه رو؟ بذارم؟ حالشو داری؟
من فقط برای اینکه قول داده بودم، گفتم بذار. گذاشت، من خوابم برد، او یک ربعش را گوش کرد. فردایش ...
ـ مامانی بذارم ابوحمزه رو؟
ـ بذار.
باز منِ بیعرضه خوابم برد و او خواند، مزدش را گرفت.
پ.ن: بشکند دستش گلم، هرکس تورا از
من گرفت 💔
🧷 راوی: مادربزرگ
🖋️📸 شکوفه سلیمانینیا
#جنگ_رمضان #قزوین #وداع #تشییع
🆔@begoosib (: بگوسیبـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ـ❁﷽❁
🖋️ روایت زینب/مشتی خاک
در ماشین حمل شهدا، برادرزادهام گفت: «مشتی خاک!»
دلم هری ریخت؛ فکر میکنم این دختر ریزه میزهی من، کمتر چیزی از او مانده باشد.
خیلی میترسید از صدای جنگندهها. خدا نگذرد از اینهایی که ترس به دل بچههایمان میاندازند. من و شماها نمیآییم از کشتههای آمریکاییها و اسرائیلیها -بهقول بچهها از آدم بدا بگوییم، این بچه فقط دیده بود آدم خوبها میمیرند.
ـ مامانی! چرا بچههای شهدا برای باباهاشون زیاد گریه نمیکنن؟
ـ چون بچههای شهدا میدونن باباهاشون کجا میره.
بعد آمدم بهشت را به زبان بچگانه به او گفتم.
ـ اگر بدونی بهشت چقدر خوبه! خدا اونو گذاشته اونجا جایزه ی آدم خوبا، بعد جهنم رو گذاشته برای آدم بدا!
ـ تو جهنم چی میخورن؟
ـ هیچی ندارن بخورن، آب کثیف، بدبو!
ـ مامانی واقعا آدم بدها میمیرن؟!!!
ـ آره!
ـ واقعا؟!!!
ـ زینب جون تازه خبر نداری، بهشت غروبا که بشه، امام حسین علیهالسلام میشینن، همهی شهدا، آدم خوبا، دورشون جمع میشن، آی برای امام حسین (علیهالسلام) حرف میزنن، آی امام حسین (علیهالسلام) ...
اینجوری زل زد به من ...
ـ مامانی واقعا واقعا امام حسین علیهالسلام میآد اونجا؟!!!
ـ آره مامان جون!
ـ وای خدای من!!! مامانی من عاشق امام حسینم، من دیگه از شهادت نمیترسم. من بدونم اگه شهید شم میرم پیش امام حسین علیهالسلام، دیگه از شهادت نمیترسم.
🧷 راوی: مادربزرگ
🖋️📸 شکوفه سلیمانینیا
#جنگ_رمضان #قزوین #وداع #تشییع
🆔@begoosib (: بگوسیبـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ـ❁﷽❁
🖋️ روایت وداع و تشییع هشـت عزیز
ملت از یک خانواده که در حملهی
وحشیانهی آمریکایـی-صهیونیسـتی
آسمانی شدند.
پ.ن: دل من پشت سرت
کاسهی آبی شد و ریخت
🖋️📸 شکوفه سلیمانینیا
#جنگ_رمضان #قزوین #وداع #تشییع
🆔@begoosib (: بگوسیبـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ