ʀᴜɢʜᴀᴀᴍ | رُغـام
-
رقیه از آن دخترهایی بود که رضایت پدر و مادر برایش فقط یک حرف نبود ؛ یک اصل ِزندگی بود . همیشه کنار مادرش بود ؛ در کارهای خانه ، مراقبت از بچهها و هر کاری که از دستش برمیآمد ، با دل و جان کمک میکرد . مادرش از او راضی بود و اگر حتی یکبار دل مادرش را میشکست یا باعث ناراحتیاش میشد ، نمیتوانست بیتفاوت بماند ؛ همان لحظه میرفت ، عذرخواهی میکرد و تا دل مادرش را به دست نمیآورد آرام نمیشد . رقیه اهل غیبت نبود ؛ اگر هم کسی شروع به غیبت میکرد ، با همان آرامش همیشگی تذکر میداد .
ʀᴜɢʜᴀᴀᴍ | رُغـام
-
حانیه اما مهربانی را جور دیگری با خودش داشت ؛ خوشقلب ، بامرام و آنقدر مراقب دل آدمها بود که مبادا حرف یا رفتارش کسی را برنجاند . اهل ریا نبود ، اصلاً ؛ همان بود که بود ، بیتظاهر و عمیقاً خودش . . :)
زیارت شهدای گمنام تقریباً هر شب مهمان قدمهایش بود . زیارت عاشورا و حدیث کسا را هر روز میخواند ؛ انگار دلش با همینها آرام میگرفت .
ʀᴜɢʜᴀᴀᴍ | رُغـام
-
و چه زیبا که هر دو ، یک عشق مشترک داشتند ؛ امام حسین هیئتهای آقای حدادیان را از دست نمیدادند ؛ بارها در همان هیئتها سینه زدند ، اشک ریختند و پای روضهی ارباب دل سپردند . . شاید از همان روزها بود که دلشان برای رفتن ، آرامآرام آماده میشد ؛ برای رسیدن به همان کسی که تمام عمر دوستش داشتند . . :)💔 .
ولی آقای امامرضا ، من از دلتنگی حرمت ،
دراز کشیدم به سقف اتاقم زل زدم :)💔 .
ʀᴜɢʜᴀᴀᴍ | رُغـام
-
حانیه و رقیه جانم :))
هنوز گاهی بیاختیار میروم سراغ چتتان ،
شاید اینبار آنلاین باشید . .
شاید یک پیام ناخوانده نشده ای از شما بیاید
و دلم دوباره گرم شود ،
اما صفحه ساکت میماند :)💔
و من میمانم و دو اسمی
که بیشتر از هر پیامی ، دلم برایشان تنگ شده ،،
کاش فقط یکبار دیگر
آن نقطهی سبز ِکنار اسمتان روشن میشد . .
فقط یکبار ؛
تا این دل ِدلتنگ ،
آرام بگیرد :)💔 .